تبليغاتX
آسمانه

 

امروز

یکی از ریش سپید های مهندسی معدن

- که به دلیل اخلاق٬ منطق و انعطافش بسیار دوست داشتنی است -

می گفت:

"  خوبی کار معدن اینه که خود خدا می ذاره تو کاسه ت!  "

دلیل هم داشت٬

اینکه

هم نانت را از زمین خدا در می آوری

و هم اگر کسی کج برود در کار معدن

یا کشف نمی کند

یا اگر هم کشف کرد٬

هر چه بـــِکنَد و بکاود

گنج های زمین را پیدا نمی کند!!

............ پ . ن .......................................................

۱- با خودم گفتم مگر در امور دیگر چه کسی در کاسه ی آدم می گذارد!؟

۲- یا معین الضعاء و الفقراء یا امام رضا ...

۳- باز هوای حرمم٬ حرمم آرزوست!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:19  توسط مجتبـا  | 

همین ماه رمضانی که گذشت...

نزدیک ایستگاه متروی انقلاب:

مثل دودکش قطار داشت سیگار می کشید!

آرام دم گوشش گفتم:

" درست نیست تو ماه رمضون سیگار می کشی! "

گفت:

"  لا اکراه فی الدین!
عزیز!  "

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:52  توسط مجتبـا  | 

در کودکی
چند باری به این اندیشیدم که:

چرا اکبر رفسنجانی بهرمانی
با اینکه نامش هاشمی است
ولی " سید " نیست!؟

مدتی ست جوابش را گرفته ام.

اما سوالی دیگر٬
ذهنم را به خودش مشغول کرده!

اینکه:

چرا محمد خاتمی
قبل از اسمش " سید " دارد!!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:1  توسط مجتبـا  | 

خدایا

رمضان آمد

ما هنوز نیامده ایم

به رمضان نرسیده ایم

امام رضا جان

امام عزیز و مهربانم

ما را به رمضان برسان

دست ما را بگیر و به خودت برسان

به مهدی ات برسان

امام رضا جان

منتظرم...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 6:32  توسط مجتبـا  | 

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد

گرچه صد رود است در چشمم مدام 

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

 ای دریغا رازداران یاد باد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:48  توسط مجتبـا  | 

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:11  توسط مجتبـا  | 

امروز٬

حضور هم وطنان زیادی که برای اولین بار به نماز جمعه می آمدند

بسیار خوشحالم کرد...

اما نمی دانم چرا وقت نماز که شد٬

رفتند!؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:47  توسط مجتبـا  | 

به آن دسته از بندگانم که در جان خود اسراف کردند بگو: از رحمت خدا نا امید نشوید...

امام رضا کم ما و کرمت
قربون جارو کشای حرمت

کشته منو فراق کرب و بلا
به من بگو: که خودم می برمت

الهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلوه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:33  توسط مجتبـا  | 

و من یتوکل علی الله ٬

فهو حسبه...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:13  توسط مجتبـا  | 

چقدر بده که بعد از کلی وقت ( و کلی و اتفاق و کلی چیزایی که میاد تو ذهنت و اینترنتی نیست که تو وبلاگت بنویسی) ٬ وقتی که راحت میشینی پای رایانه و  می خوای از همه چیز بگی٬ هیچ چیز به ذهنت نیاد!

انگار کله م شده توپ پلاستیکی! ( مگه نبود؟؟؟)

شاید هم از زیادی حرفه که " زبانم در دهان باز بسته است! " ...

اما یه چیزی رو که دلم نمی خواد بگم رو دلم می خواد بگم...

جدیدا که نه٬ قدیما. ( جدیدا بیشتر...)
به ما خرده می گیرند که چرا دختر بازی نمی کنید!؟ ( مثل توپ بازی یا خاله بازی یا بازی بازی!!! )
میگن چرا ریش میزاری چندش!!
چرا سیاه می پوشی قلبم گرفت؟؟
چرا کیهان می خونی نیروی فشار افراطی متحجر !؟
چرا به احمدی نژاد می خوای رای بدی! بسیجی ای آره؟؟؟ یا بابات تو دولته؟ پول می گیرید؟؟ ها؟ ها؟
این مدل مو های اوسکلی چیه میزنی؟ ده مده!
با خودم میگم: واقعا من این کار ها رو انجام میدم؟ چقدر من واقعا آدم خوبی ام!!

می دونم اینها که می گم علی القاعده ( نه القاعده) چرندیاتی هستند بی سر و ته٬ اما یه سوال خیی راحت!

مگر بازی با دختر همان چیزی نیست که خدا پیغمبر می فرمایند: نکنید!!!
مگر ریش را در رساله ها نمی گویند: بگذارید!؟
مگر عزا که میشه سیاه نمی پوشند؟
و ....

چرا پس بعضی دوست های من در این ها تردید کرده اند؟؟؟؟؟؟؟؟.....؟؟؟؟
دوست های من!!!
در این ها...
تردید؟؟
نه!

آه....

در وجود خدا هم؟؟
تردید؟

نه!!!!
وای....

اینجایی که ما داریم درس می خوانیم(!) بعضی ها ـــ نه دوستان من! ـــ در وجود خدا هم تردید می کنند!
همین جا که ما می خواهیم درس بخوانیم...
ده یونیور سیتی آو تهرون  ( چه کلاسی داره... اوف!!! مردم از کیف..)

همین جا که میگم٬ "ان مع اعسر یسرا" را ترجمه می کنند: "بعد از هر دردی لذتی می باشد" !
هر دردی!!!!!

اوف!

اینجا که ما هستیم ٬ هر که بخواهد سرش می اندازد پایین و می آید تو! می رود بیرون!
اصلا
سرش را می گیرد بالا و هر جا که (دلش یا هر جای دیگرش) می خواهد می رود!

چرا اینجاییم نمی دانم.
اما می دانم هستیم!

نزدیکی میدان انقلاب!
انقلاب...
نزدیکی میدان انقلاب سالها پیش انقلاب شد!
اسمش را گذاشتند انقلاب.
بعد ها دیدند نمی شود که اسمش انقلاب باشد و ساکت بماند!
دقیقا ده سال پیش٬ ۱۴ روز بعد. اگر امروز ۴ام باشد.

نزدیکی میدان انقلاب٬
انقلاب کردند...

آه که چه انقلابی کردند!
یادم نمی رود که به بچه مذهبی ها و ریش دار ها و همین هایی که اون بالا نوشتم! به همین ها می گفتند: لباس شخصی! وحشی...

وای که چه انقلابی بود.

آخرش حاجی که دلش گرفته بود با خستگی رفت بالای منبر پیغمبر و گفت:

این حادثه حقیقتا دل من را به درد آورد...

می گفت و ریشو های .... گریه می کردند.

بعضی هایش را یادم می آید و بعضی هایش را در فیلم ها دیده ام.
یادم می آید که گوشه کناره های شهر پر شده بود از نیرو های ضد شورش!
با آن لباس های مخوف....

آه!
چه انقلابی...
یاد امام امت فقط زنده نشد!
اما نه! شد.

الان٬ اینجا که ما مثلا قرار است درس بخوانیم٬ چند بار اتقلاب شده...

انقلاب اسلامی

انقلاب فرهنگی

انقلاب فرنگی

و ...

بعد از این همه تقلب و تحول٬
تازه به اینجا رسیده ایم که ما ریشو ها متحجریم و ابن ملجم!
این ریش تراشیده ها امیرالمومنین!

به قول حاجی:

بسیجی را که منزوی کردند٬ ارزش ها به مذبح برده می شوند!

اول بسیجی را منزوی کردند٬
بعدش ارزش ها را به مذبح بردند!
به مقتل بردند!

به حسین علیه السلام گفتند خشن!

به علی علیه السلام گفتند عوام!

به محمد صلی الله علیه و آله گفتند متوهم!

به حاج سید علی ما هم که گفتند٬ دیکتاتور!

وای...
وای...
آه!

آه آه آه آّه .  .  .  .  .

خدایا این درد ها پیش کی ببریم؟

اینها که فکر کردند انقلاب کردند ٬
یک چیز را یادشان رفت!

اینکه مقلب القلوب می بیندشان!
انقلاب اصلا مگر کار انسان است؟
انقلاب مگر انسانی است؟

اگر ما انقلاب کردیم پس او که مقلب است چه کاره است؟

آهای انقلابی ریش تراشیده ای که دکمه های مانتو ات هر آن ممکن است منفجر شود!!!
گوش کن!

اگر تو انقلاب کردی پس او چه کاره است؟

اینجا که ما درس می خوانیم٬
حرف حرف قلب است!

قلب...

یکی قلب در سینه دارد ٬ یکی قلبش در سینه اش است٬ یکی سینه اش در قلبش است٬ یکی سینه ی دیگری را در قب دارد٬ یکی فقط قلب است٬ یکی فقط سینه است٬ یکی نه قلب است و نه سینه! اما هم قلب را دوست دارد و هم سینه را.
اینجا همه حرف از قلب می زنند.

اما ما ریشو های سیاه پوش محافظه کار٬ از هر گونه قلبی می ترسیم! از هر تغییری!
تغییر فقط ما آنهاست که ردای سپید دارند.
قلب هم برای آنهاست که قلب سبز دارند...

ما اما!

فقط بلدیم اخم کنیم و در بهترین حالت فیس بوک را فیلتر کنیم.
این دیگر ته تغییرمان است!
من نمیگم ها!
آنها می گویند.
من میگم اصلا هک و فیلتر و اینا بلد نیستم!
اصلا تو برنامه نویسی سررشته ندارم!
اگه داشتم که سی پلاس پلاس ۱۳ نمی شدم!

میگن نه!

الا و بلا کار٬ کار خودت است!

با خودم می گویم شعار کار که مال دیگریست!

فحشش را هم که احمدی نژاد می خود.

چرا من؟؟؟؟؟

می گویند: تو ریش داری! تو لباس سیاه داری! تو   ب س ی ج ی هستی!!!!

اینجا که ما هستیم٬
از بیرون خوش مزه است!
برای آنها که قلب دارند و انقلاب می کنند علی الظاهر درونش از بیرونش خوشمزه تر است!
اما ما که محافظه کاریم و قلب نداریم و نمی کنیم!
برایمان ته مزه ی تلخی دارد...

آنها اعتراض می کنند.
کیفش هم مال خودشان است.
ما هم که اعتاض می کنیم٬
کیفش مال آن هاست!
کلا کیفش مال آن هاست!
آخر آنها درد! کشیده اند.

بعد از هر دردی لذتی می باشد!

خب٬ این قواعدشان هم که ازقرآن است.

چه می شود گفت!؟

قلب خودشانند و قالب خودشان و مقلوب هم خودشان.
اما سر وقتش!

ما هم به اقتضای حال فقط متحجریم.

رابطه ی مان هم با انقلاب فقط این است که از مینی سیتی که می خواهیم به یونیور سیتی برویم باید از انقلاب رد بشویم!

کاری ندارم کی انقلاب کرد و کی انقلاب خورد و کی انقلاب برد... ٬

اما قلب را می دانم٬

در عالم امکان٬

فقط یکیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:33  توسط مجتبـا  | 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت؟!
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست؟؟؟
نه! همه چیز قابل پیش بینی بود.
همه چیز. اصلا خود حاجی پیش بینی کرده بود...
فکر کردی دنیا چه خبره؟
تا بوده همین بوده!
نخود نخود٬
هر که رود خانه ی خود.
باز خدا رو شکر که خدا هست!

با با ما کلی رفیق خوب داریم مثلا ها....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط مجتبـا  | 

مرا دردیست در دندان که تا جان در بدن دارم
از این درد امان فرسا فغان بر آسمان دارم!

آه...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:52  توسط مجتبـا  | 

امروز وقتی داکیومنت های جهادی رو ورانداز می کردم٬
برای هزارمین بار از خودم پرسیدم...
چرا باید به جهادی رفت!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:34  توسط مجتبـا  | 

دائم کسی با رفتارش به من می گوید:

" برای زندگی باید معیار داشت! "

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:54  توسط مجتبـا  | 

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

دل به چه خوش کرده ایم...!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:5  توسط مجتبـا  | 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
سعی می کنم لحظه ی تحویل سال را به یاد بیاورم. نمی شود. نمی توانم. شاید به خاطر اینکه امسالِ من در یک لحظه تحویل نشد.
زیر پهنه ی آسمان٬ روی خاک های زمین٬ صدای هق هق ناله ای آشنا که از نزدیکی به گوش می رسد٬ صدای نبض عالم در درون رگ های حلقوم٬ او که برای دیدنش چشم ها را باید بست٬ او که آرامم کرد. آرام... و که نوازش دستانش را حس می کنم در تار و پود نسیم٬ او که نسیم را امر کرد تا بر صورت من آرام دست بکشد٬ او که شنید صدایم را که صدایش می زدم ...
زمان را٬ زمین را٬ زمینیان را٬ شادی های پر تکلف را٬ آشنایی های نچسب را٬ دل تنگی ها را...
با او چه راحت  می شود از یاد برد...
سال تحویل امسالم فقط بوی چند نفر را می دهد...
فقط چند نفر!
یا ایها العزیز!
گر بوی تورا باد به منزل برساند٬ جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند٬ جز گرد و غبارم
فتصدق علینا...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:1  توسط مجتبـا  | 

هنوز زنده ام.
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:5  توسط مجتبـا  | 

راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی

شاعر میگه : زبانم در دهان باز بسته ست...

 قول بده به کسی نگی!

دارم دنبال آخر دنیا می گردم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:36  توسط مجتبـا  | 

از کسی که هیچ چیز برای از دست دادن ندارد هر چیزی ممکن است سر بزند.

اما آیا کسی هست که هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشد!؟

به قول مهاجر بین "هیچ چیز" و "بی چیز" فرق هست...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:24  توسط مجتبـا  | 

محرم آمد.

شادی رفت.

بیایید حسین علیه السلام را یاری کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:6  توسط مجتبـا  | 

دلم برای حافظ خوندن و حاشیه زدن به دیوان حافظ قدیمی بابام تنگ شده.
دلم برای چرت و پرت نوشتن رو چک نویس های دیفرانسیل تنگ شده.
دلم برای نامه نوشتن سر کلاس برای اقصی نقاط کلاس تنگ شده.
دلم برای کتک کاری های تو کوپه تنگ شده.
دلم برای نماز های بیست دقیقه ای که به ده تا نماز دوساعتی می ارزید تنگ شده.
دلم برای افسردگی های موقع درس خوندن و نا امیدی از نتیجه گرفتن خیلی تنگ شده.
دلم برای خستگی از درس و رها شدن تو خیابونا و گم شدن تو یه جای دور تنگ شده.
دلم برای دل تنگی هام تنگ شده.
دلم برای دوستای صاف و تمیزم خیلی خیلی تنگ شده.
دلم برای در آغوش کشیدن رفقام بعد از یه هفته جهادی تنگ شده. همون طوری صاف...
دلم برای شب نشینی های جهادی و آواز خوندن زیر آسمون با دو تا خُل مثل خودم کلی تنگ شده.
دلم برای از ته دل فریاد زدن به خاطر دیدن یه شهاب خیلی نزدیک و نورانی تنگ تنگه.
سرم ولی٬ به اندازه ی همه ی این دل تنگی ها باد کرده.

بعد از کلی وقت می خوام حافظ رو باز کنم...
بازکردم:

دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آنکو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان٬ در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سرآمد دولت شب های وصل؟
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
واصف ملک سلیمان نیز هم

    یه آقایی امروز(از قول علامه ره) می گفت در رمضان باید کار کرد و منتظر نتیجه نبود. نتیجه ها بعدا می آیند. و خوش به حال آنان که از اول ذیقعده چهل ه ای به گناه نکردن پرداختند و امروز قربانی می شوند(شدند). فنا می شوند. به آنچه می خواستند می رسند.
به نظرم می رسه درسته که او ما رو به قربانی انتخاب نکرده. درسته که دهنمون هنوز بوی شیر میده. ولی هنوز میشه ادای سر بریده ها رو در اورد. میشه دست و پا زد.
هنوز هم میشه قربان شد.
هنوز هم میشه زندگی کرد.

عیدتون مبارک

عیدی من شعر حافظ٬ عیدی شما!!؟

در دعا کردن خسیس نباش!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 3:6  توسط مجتبـا  | 

هر کاری آسونه! اما به اندازه ی خودش. و آدمی که میخواد انجامش بده...
نماز شب خوندن برا من غیرممکنه! و گناه کردن برام آسون،مثل آب خورن! این به من ربط داره...
نماز شب خوندن برای پیامبر صلی الله علیه و آله واجبه و گناه کردن براشون غیر ممکن! این دقیقا به خود ایشون مربوطه...
پس باید درست فهمیده باشم که هر چقدر نفس من شبیه نفس یه کاری شده باشه اون کار بیشتر از من بر میاد.
اینجاست که فرق من با اون معلوم میشه!
من با هزار تا ادعا و دک و قمپز٬ با همه ی نیرویی که خدا به یه جوون هیجده ساله داده نمی تونم جو بوگند گرفته ی کلاس و دانشگاه و محله ی خودم رو عوض کنم و حتی به کوچکترین تغییراتش فکر هم نمی کنم!
ولی اون همه ی جوونیش رو زده سر چوب حراج و دنیا رو باهاش خریده! هنوز هم بعد پنجاه سال که از عمرش میگذره و یه تیکه پلاستیک جای دست و پاش رو گرفته٬ وایمیسته و محکم با همه ی باورش داد می زنه: ای رهبر آزاده! آماده ایم آماده...

ساده ست! من شبیه شیطونم شدم و اون شبیه خداش.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:54  توسط مجتبـا  |