گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بــِستان جان شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه می گویم پری در خواب می بینم
لبت شکّر به مستان داد و چشمت می به می خواران
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت
ز حال بنده یاد آور که خدمتکار دیرینم...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:14 توسط مجتبـا
|
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دینم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
%20copy.jpg)
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:27 توسط مجتبـا
|
محیطی غیر قابل تحمل
با کلی لجن بر در و دیوارش
که برای تحولش باید خراب شود
و از نو ساخته شود
و البته گل هایی که بر دامنه ی این کوه تعفن
گاه گاه
و جای جای
می رویند و...
امید را
نوید می دهند
امید که
روزی می شود این "کثافت خانه" را
آن طور که لایق نام علم باشد
و آن طور که شایسته ی فرا رفتن نام عالم
بر فراز آن باشد
و آن سان که بایسته ی نام علیم است
از نو:
ساخت
اما حالا که این ها همه رویائیست بعید
و یا به قول امروزی اش
چشم اندازیست دور :
اما دست یافتنی
باید ما تا می توانیم
گلی باشیم
بر بدنه ی این تپه ی نجاست
تا مگر روزی بتوانیم در آن ریشه دوانده
پوچ و تو خالی اش کنیم
و از درون
از هم بپاشیمش
و از نو
"دانش گاه" را بسازیم
آنچان که شایسته ی نام
علیم و عالم و علم باشد!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:33 توسط مجتبـا
|
همین ماه رمضانی که گذشت...
نزدیک ایستگاه متروی انقلاب:
مثل دودکش قطار داشت سیگار می کشید!
آرام دم گوشش گفتم:
" درست نیست تو ماه رمضون سیگار می کشی! "
گفت:
" لا اکراه فی الدین!
عزیز! "
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:52 توسط مجتبـا
|
روز عید فطر را در المراقبات حاج میرزا جواد آقا نوشته بود که باید خیلی مراقب باشیم! ايشان در مراقبات اين روز نقل فرموده اند:
امام حسن علیه السلام روز عید(فطر) عده ای را دید که می خندیدند و بازی می کردند. رو به همراهان خود کرد و فرمود: " خدای عزوجل ماه رمضان را آفرید تا میدان مسابقه ای برای خلقش باشدکه در آن با طاعت و رضايت او با يكديگر مسابقه بدهند. عده اي سبقت گرفته و سعادتمند شدند و عده اي عقب افتاده و نا اميد شدند. شگفتا از كسي كه در اين روز مي خندد و بازي مي كند. روزي كه نيكوكاران در آن پاداش يافته و كوتاهي كنندگان زيان مي بينند. به خدا سوگند اگر پرده ها فرو افتد، نيكوكار مي انديشد كه چرا بيشتر عمل نيك انجام ندادم و بدكار مي گويد چرا بد مي كردم! و از شانه كردن مو و صاف كردن لباس باز مي مانند."
اين عبارات را كه مي خواندم نام "يوم الحسرت" جلوي ديدگانم آمد. چه شبيه سازي زيبايي خدا در دنيا براي ما كرده از آن روز بزرگ. اول مدتي را در وفور نعمت زمان داده تا هر چه مي خواهيم براي خود مهيا كنيم. همه ي شرايط آماده شده تا بندگان تا مي توانند جهد نمايند و از اين مزرعه توشه گيرند. در همين مهلت بايد آينده ي خود را رقم بزنند. شب هايي بر بندگان مي گذرد كه بايد قدر بدانند. بايد سرنوشت خود را در همين مدت معين كنند. و يك سال هر چه در اين ماه كرده اند را برداشت مي كنند. نیک و زشت. عسر و يسر. مرگ و حيات. همه و همه٬ حاصل جهد و تلاش اين چند روز است.
اما در پايان اين چند روز براي روزه داران و متقين و مجاهدان حقيقي عيدي حقيقي بر پا مي شود. مومنان در اين روز خدايشان را شكر مي كنند: و لله الحمد. الحمد لله علي ما هدانا... و اما همين روز٬ روز خسران غافلان و بدكاران است. روزيكه بندگان گناهكار خدا كه در فرصت معين شده مورد غفران و آمرزش قرار نگرفته اند از ورشكستگانند و مورد نفرين پيامبر گرامي صلوه الله عليه و آله.
و پس از اين روز بزرگ و معهود يك سال نو را با آن چه از رمضانشان برگرفته بودند مي گذرانند. اين سال براي عاملين چه خوب اجريست و براي متكبرين چه بد جايگاهي...
از دور به زندگي خود نگاه مي كنم. به زندگي آدم ها. خداوند زماني محدود را در اختيارمان گذاشته تا در اين وفور نعمت توشه اي برگيريم. تا مي توانيم به او نزديك شويم و آينده ي حيات ابدي خويش را مقدر سازيم. فرصتي تا مگر قدر بدانيم و شكري به جاي آوريم.
اما روزي فرا خواهد رسيد. يوم لا ريب فيه! و اين روز لحظه به لحظه و آن به آن به ما نزديك مي شود و ما در پي روزمرگي هايمان فراموشش كرده ايم. اقترب للناس حسابهم و هم في غفله معرضون. روزي به مراتب عجيب تر از تمام عجائبي است كه تا كنون بر ما گذشته! روزي كه عذابش به مراتب بزرگ تر از عظيم ترين شدائدي است كه بر خلائق گذشته. انّ عذاب السّاعه شيء عظيم. روزي كه آسمان و زمين از خود بي خود مي شوند.و خسف القمر. و جُمع الشمس و القمر. كوه ها چون پشم نرم مي شوند و زمين به غير زمين مبدل مي گردد. و تکون الجبال کالعهن!
آن روز٬ روز بدبختي و فلاكت كسانيست كه با غفلت بر حقائق عالم پرده انداختند و چشم خود را از ديدن آن ها كور كردند. روز خسارت و زيان. به آن ها گفته مي شود : ادخلو ابواب جهنم خلدين فيها. فبئس مثوي المتكبرين. و چه منزل بدي است براي آنانكه براي خود بزرگي و كبريائي قائل شدند.
اما آن روز٬ روز عيد است براي آنان كه قدر دانستند. روزی بازگشت به فطرت الهی. و سيق الذين اتقوا ربهم الي الجنته زمرا. درب هاي بهشت برايشان گشوده مي شود و نگهبانان آن به آن ها مي گويند: سلام عليكم! طبتم فدخلوها خلدين... و آن ها در آن روز خدايشان را شكر مي گويند. و قالوا الحمد لله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوّاءُ من الجنه حيث نشاء؛ فنعم اجر العملين...
خوب یا بد٬ رمضان ۱۴۳۰ هجری قمری از کفمان رفت. و این ساعت ها٬ برایمان جز حسرتکده ای بیهوده نیست. عمرمان اما٬ رمضانی بس بزرگتر است.حیات مان٬ رمضانیست که فطرش قیامت است و سال پیش رویش رستخیز و حیاتی ابدی. لیالی اش را قدر بدانیم و ایامش را روزه ی تقوا بداریم. امید که فطرمان عید باشد و آن روز٬ از شکرگزاران باشیم.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:37 توسط مجتبـا
|
خدایا
رمضان آمد
ما هنوز نیامده ایم
به رمضان نرسیده ایم
امام رضا جان
امام عزیز و مهربانم
ما را به رمضان برسان
دست ما را بگیر و به خودت برسان
به مهدی ات برسان
امام رضا جان
منتظرم...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 6:32 توسط مجتبـا
|
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گرچه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط مجتبـا
|
فارق از معصومین علیهم السلام
انسان!
ممکن الخطاست...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:46 توسط مجتبـا
|
آقای مشایی با شما هیچ صحبتی نداریم.
چون نه موافقت بودیم نه به توی بی غیرت رای دادیم!
اما آقای رئیس جمهور
هر کس از حیطه ی ولایت خارج شد بی آبرو و ذلیل شد
این را زیاد دیده ایم
المتقدم لهم مارق
والمتاخر عنهم زاهق
تا اینجا هزینه های زیادی برایت پرداختیم
سیدمان هم.
اما اگر سر سوزنی بخواهی از ولایت خارج شوی؛
خدا را به حجت بالغه اش و رحمت واسعه اش
حضرت قائم ارواحنا له الفداه قسم می دهیم،
که ما را وسیله ی بی آبرویی و ذلت تو قرار دهد.
و اما هم از او می خواهیم که نه ما را و نه شما را
از ولایت جدا نکند:
والازم لهم لاحق!
یا علی علیه السلام
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:8 توسط مجتبـا
|
نامه به آقاي منتظري "عدم صلاحيت براي تصدي رهبري نظام جمهوري اسلامي "
(جلد 21- صفحه 330) نامه
زمان: 6 فروردين 1368 / 18 شعبان 1409
مكان: تهران، جماران
موضوع: عدم صلاحيت براي تصدي رهبري نظام جمهوري اسلامي
مخاطب: منتظري، حسين علي
............................................................
بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آقاي منتظري
با دلي پر خون و قلبي شكسته چند كلمهاي برايتان مينويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشتهايد كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم ميدانم؛ خدا را در نظر ميگيرم و مسائلي را گوشزد ميكنم.
از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرالها و از كانال آنها به منافقين ميسپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست دادهايد. شما در اكثر نامهها و صحبتها و موضعگيريهايتان نشان داديد كه معتقديد ليبرالها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند.
به قدري مطالبي كه ميگفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايدهاي براي جواب به آنها نميديدم.مثلا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و ميبينيد كه چه خدمت ارزندهاي به استكبار كردهايد.
در مساله مهدي هاشمي قاتل، شما او را از همه متدينين متدينتر ميدانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام ميداديد كه او را نكشيد. از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم. شما از اين پس وكيل من نميباشيد و به طلابي كه پول براي شما ميآورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند.
بحمد الله از اين پس شما مساله مالي هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود ميدانيد -كه مسلماً منافقين صلاح نميدانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي ميشويد كه آخرتتان را خرابتر ميكند-، با دلي شكسته و سينهاي گداخته از آتش بيمهريها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت ميكنم ديگر خود دانيد:
1 - سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدي هاشمي و ليبرالها نريزد.
2 - از آنجا كه سادهلوح هستيد و سريعاً تحريك ميشويد در هيچ كار سياسي دخالت نكنيد، شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.
3 - ديگر نه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هر چه اسرار مملكت است را به راديوهاي بيگانه دهند.
4 - نامهها و سخنرانيهاي منافقين كه به وسيله شما از رسانههاي گروهي به مردم ميرسيد؛ ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحي له الفدا- و خونهاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد؛ براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند.
و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولي در آن وقت شما را سادهلوح ميدانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيلكرده كه مفيد براي حوزههاي علميه بوديد و اگر اين گونه كارهاتان را ادامه دهيد مسلما تكليف ديگري دارم و ميدانيد كه از تكليف خود سرپيچي نميكنم. و الله قسم، من با نخستوزيري بازرگان مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي ميدانستم. و الله قسم، من راي به رياست جمهوري بنيصدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم.
سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم: من با خداي خود عهد كردم كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشمپوشي نكنم. من با خداي خود پيمان بستهام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنميدارم.
من كار به تاريخ و آنچه اتفاق ميافتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بستهام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش ميكنند نگردند. از خدا ميخواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. و السلام.
يكشنبه 6 / 1 / 68
روحالله الموسوي الخميني
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:7 توسط مجتبـا
|
دیشب٬
یک نفر استاد دانشگاه٬
که دکترای مهندسی داشت...
وسط میدان جنگ
به یک شیخ پر ادعا!
صرف و نحو عربي یاد می داد...
و مردم به افتخارش :
به خیابان ها ریختند!
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:30 توسط مجتبـا
|
چقدر بده که بعد از کلی وقت ( و کلی و اتفاق و کلی چیزایی که میاد تو ذهنت و اینترنتی نیست که تو وبلاگت بنویسی) ٬ وقتی که راحت میشینی پای رایانه و می خوای از همه چیز بگی٬ هیچ چیز به ذهنت نیاد!
انگار کله م شده توپ پلاستیکی! ( مگه نبود؟؟؟)
شاید هم از زیادی حرفه که " زبانم در دهان باز بسته است! " ...
اما یه چیزی رو که دلم نمی خواد بگم رو دلم می خواد بگم...
جدیدا که نه٬ قدیما. ( جدیدا بیشتر...)
به ما خرده می گیرند که چرا دختر بازی نمی کنید!؟ ( مثل توپ بازی یا خاله بازی یا بازی بازی!!! )
میگن چرا ریش میزاری چندش!!
چرا سیاه می پوشی قلبم گرفت؟؟
چرا کیهان می خونی نیروی فشار افراطی متحجر !؟
چرا به احمدی نژاد می خوای رای بدی! بسیجی ای آره؟؟؟ یا بابات تو دولته؟ پول می گیرید؟؟ ها؟ ها؟
این مدل مو های اوسکلی چیه میزنی؟ ده مده!
با خودم میگم: واقعا من این کار ها رو انجام میدم؟ چقدر من واقعا آدم خوبی ام!!
می دونم اینها که می گم علی القاعده ( نه القاعده) چرندیاتی هستند بی سر و ته٬ اما یه سوال خیی راحت!
مگر بازی با دختر همان چیزی نیست که خدا پیغمبر می فرمایند: نکنید!!!
مگر ریش را در رساله ها نمی گویند: بگذارید!؟
مگر عزا که میشه سیاه نمی پوشند؟
و ....
چرا پس بعضی دوست های من در این ها تردید کرده اند؟؟؟؟؟؟؟؟.....؟؟؟؟
دوست های من!!!
در این ها...
تردید؟؟
نه!
آه....
در وجود خدا هم؟؟
تردید؟
نه!!!!
وای....
اینجایی که ما داریم درس می خوانیم(!) بعضی ها ـــ نه دوستان من! ـــ در وجود خدا هم تردید می کنند!
همین جا که ما می خواهیم درس بخوانیم...
ده یونیور سیتی آو تهرون ( چه کلاسی داره... اوف!!! مردم از کیف..)
همین جا که میگم٬ "ان مع اعسر یسرا" را ترجمه می کنند: "بعد از هر دردی لذتی می باشد" !
هر دردی!!!!!
اوف!
اینجا که ما هستیم ٬ هر که بخواهد سرش می اندازد پایین و می آید تو! می رود بیرون!
اصلا
سرش را می گیرد بالا و هر جا که (دلش یا هر جای دیگرش) می خواهد می رود!
چرا اینجاییم نمی دانم.
اما می دانم هستیم!
نزدیکی میدان انقلاب!
انقلاب...
نزدیکی میدان انقلاب سالها پیش انقلاب شد!
اسمش را گذاشتند انقلاب.
بعد ها دیدند نمی شود که اسمش انقلاب باشد و ساکت بماند!
دقیقا ده سال پیش٬ ۱۴ روز بعد. اگر امروز ۴ام باشد.
نزدیکی میدان انقلاب٬
انقلاب کردند...
آه که چه انقلابی کردند!
یادم نمی رود که به بچه مذهبی ها و ریش دار ها و همین هایی که اون بالا نوشتم! به همین ها می گفتند: لباس شخصی! وحشی...
وای که چه انقلابی بود.
آخرش حاجی که دلش گرفته بود با خستگی رفت بالای منبر پیغمبر و گفت:
این حادثه حقیقتا دل من را به درد آورد...
می گفت و ریشو های .... گریه می کردند.
بعضی هایش را یادم می آید و بعضی هایش را در فیلم ها دیده ام.
یادم می آید که گوشه کناره های شهر پر شده بود از نیرو های ضد شورش!
با آن لباس های مخوف....
آه!
چه انقلابی...
یاد امام امت فقط زنده نشد!
اما نه! شد.
الان٬ اینجا که ما مثلا قرار است درس بخوانیم٬ چند بار اتقلاب شده...
انقلاب اسلامی
انقلاب فرهنگی
انقلاب فرنگی
و ...
بعد از این همه تقلب و تحول٬
تازه به اینجا رسیده ایم که ما ریشو ها متحجریم و ابن ملجم!
این ریش تراشیده ها امیرالمومنین!
به قول حاجی:
بسیجی را که منزوی کردند٬ ارزش ها به مذبح برده می شوند!
اول بسیجی را منزوی کردند٬
بعدش ارزش ها را به مذبح بردند!
به مقتل بردند!
به حسین علیه السلام گفتند خشن!
به علی علیه السلام گفتند عوام!
به محمد صلی الله علیه و آله گفتند متوهم!
به حاج سید علی ما هم که گفتند٬ دیکتاتور!
وای...
وای...
آه!
آه آه آه آّه . . . . .
خدایا این درد ها پیش کی ببریم؟
اینها که فکر کردند انقلاب کردند ٬
یک چیز را یادشان رفت!
اینکه مقلب القلوب می بیندشان!
انقلاب اصلا مگر کار انسان است؟
انقلاب مگر انسانی است؟
اگر ما انقلاب کردیم پس او که مقلب است چه کاره است؟
آهای انقلابی ریش تراشیده ای که دکمه های مانتو ات هر آن ممکن است منفجر شود!!!
گوش کن!
اگر تو انقلاب کردی پس او چه کاره است؟
اینجا که ما درس می خوانیم٬
حرف حرف قلب است!
قلب...
یکی قلب در سینه دارد ٬ یکی قلبش در سینه اش است٬ یکی سینه اش در قلبش است٬ یکی سینه ی دیگری را در قب دارد٬ یکی فقط قلب است٬ یکی فقط سینه است٬ یکی نه قلب است و نه سینه! اما هم قلب را دوست دارد و هم سینه را.
اینجا همه حرف از قلب می زنند.
اما ما ریشو های سیاه پوش محافظه کار٬ از هر گونه قلبی می ترسیم! از هر تغییری!
تغییر فقط ما آنهاست که ردای سپید دارند.
قلب هم برای آنهاست که قلب سبز دارند...
ما اما!
فقط بلدیم اخم کنیم و در بهترین حالت فیس بوک را فیلتر کنیم.
این دیگر ته تغییرمان است!
من نمیگم ها!
آنها می گویند.
من میگم اصلا هک و فیلتر و اینا بلد نیستم!
اصلا تو برنامه نویسی سررشته ندارم!
اگه داشتم که سی پلاس پلاس ۱۳ نمی شدم!
میگن نه!
الا و بلا کار٬ کار خودت است!
با خودم می گویم شعار کار که مال دیگریست!
فحشش را هم که احمدی نژاد می خود.
چرا من؟؟؟؟؟
می گویند: تو ریش داری! تو لباس سیاه داری! تو ب س ی ج ی هستی!!!!
اینجا که ما هستیم٬
از بیرون خوش مزه است!
برای آنها که قلب دارند و انقلاب می کنند علی الظاهر درونش از بیرونش خوشمزه تر است!
اما ما که محافظه کاریم و قلب نداریم و نمی کنیم!
برایمان ته مزه ی تلخی دارد...
آنها اعتراض می کنند.
کیفش هم مال خودشان است.
ما هم که اعتاض می کنیم٬
کیفش مال آن هاست!
کلا کیفش مال آن هاست!
آخر آنها درد! کشیده اند.
بعد از هر دردی لذتی می باشد!
خب٬ این قواعدشان هم که ازقرآن است.
چه می شود گفت!؟
قلب خودشانند و قالب خودشان و مقلوب هم خودشان.
اما سر وقتش!
ما هم به اقتضای حال فقط متحجریم.
رابطه ی مان هم با انقلاب فقط این است که از مینی سیتی که می خواهیم به یونیور سیتی برویم باید از انقلاب رد بشویم!
کاری ندارم کی انقلاب کرد و کی انقلاب خورد و کی انقلاب برد... ٬
اما قلب را می دانم٬
در عالم امکان٬
فقط یکیست!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:33 توسط مجتبـا
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت؟!
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست؟؟؟
نه! همه چیز قابل پیش بینی بود.
همه چیز. اصلا خود حاجی پیش بینی کرده بود...
فکر کردی دنیا چه خبره؟
تا بوده همین بوده!
نخود نخود٬
هر که رود خانه ی خود.
باز خدا رو شکر که خدا هست!
با با ما کلی رفیق خوب داریم مثلا ها....
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44 توسط مجتبـا
|
اگر خودم را گم نكنم،
او هيچ وقت به من نمي گويد:
برو ٬ گم شو!!!
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:52 توسط مجتبـا
|
امروز وقتی داکیومنت های جهادی رو ورانداز می کردم٬
برای هزارمین بار از خودم پرسیدم...
چرا باید به جهادی رفت!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:34 توسط مجتبـا
|
دائم کسی با رفتارش به من می گوید:
" برای زندگی باید معیار داشت! "
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:54 توسط مجتبـا
|
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
دل به چه خوش کرده ایم...!؟
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:5 توسط مجتبـا
|
یا ایّها الانسان! ما غرّک بربّک الکریم!!!؟
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:5 توسط مجتبـا
|
بعضی وقت ها که از بی چارهگی خودم را به در و دیوار می کوبم٬
مشکلم فقط ترک یکی دو تا عادت است!
و گهگاه که زندگی برایم تکراری می شود٬
مشکلم آدم هایی هستند که زیاد می بینمشان٬
در حالی که دیدن آنها فقط کمی به درد من می خورد!
و شاید اصلا به درد نمی خورد...
به نظر من همه ی آدم ها ارزش رفاقت را دارند٬
اما همه ی رفقا ارزش دوستی را ندارند.
به نظر من دوست کسی است که برای من تکراری نمی شود.
اما اگر دوست من برایم تکراری شد٬
من در تکرار افتاده ام٬ نه او!
چون دوست تکراری نمی شود.
اگر من در تکرار افتادم٬
باید کاری کنم که دوستم از شرم راحت شود!
چون من دیگر برای او تکراری شده ام و دیگر٬
دوست او نیستم!
پس بهتر است برایش رفیق خوبی باشم...
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:4 توسط مجتبـا
|
بعضی درد ها بی درمانند.
بعضی ها هم انگار بی درمانند.
بعضی درمان ها هم درد ندارند.
بعضی درمان ها هم خیلی درد دارند...
بی دردی خودش درد بی درمانیست!
درمان درد های بی درمان هم درد کشیدن.
فقط خدا باید به داد کسی برسد که درد بی درمانش بی دردیست و باید با درد کشیدن درمان شود!
درد کشیدن هم خودش برای خودش درد بی درمانیست..
آه!
آه...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:54 توسط مجتبـا
|
بیچاره ماشین پیر بابام. انقدر پیر شده که نمی تونه جلوی خودشو درست ببینه! پریروز داشتیم با هم میومدیم خونه که با فک رفت تو جدول! پیرمرد بیچاره... رادیاتش سوراخ شد. شاسیش کج شد. چرخش داغون شد. درشم کج شد. تا دوشنبه باید بستری باشه!
شده آفتاب لب بوم. خدا بهش عمر با عزت بده...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:33 توسط مجتبـا
|