شيخي براي فرار از جيفه ي دنيا سر به بيابان نهاده بود. همان سان كه طريق بي سر انجامي در پي داشت، به درويشي رسيد، كه شوريدگي امانش بريده بود و ناخواسته و نا دانسته سر از نا كجا آبادي در آورده بود كه شيخ بدان گريخته...
هم زبان شدند و از حكايت يكديگر مطلع گشتند. تصميم بر آن شد كه چند صباحي همراه راه هم گردند. در ميانه ي راه به رود خانه اي برخوردند كه لاجرم مي بايست در نورديده مي گشت.
در كنار رود، دوشيزه اي جوان كه در وجاهت صورت، آينيه ي جمال صورت آفرين بود پايي در رود داشت و پاي ديگر در كنار؛ و مي كوشيد تا بر امواج متلاطم رو فائق آيد. لكن نه چاره اي بر قوت آب داشت و نه گزيري بر ژرفاي آن.
شيخ، بي آن كه چشم را به نظر شبهه بيالايد ، پاي در آب نهاد و مردانه به كارزار گرداب رفت و ساعتي بعد آن سوي رود بود.
درويش كه دخترك را اين سان مستاصل يافت، پيش از آنكه پاي بر رود نهد، دل به دريا زد و دوشيزه ي جوان را در كنار گرفت و با مشقت وافر از رود گذشت. دخترك سپاس گفت و درويش بدرود.
شيخ و درويش همراهي را از سر گرفتند؛ در حالي كه در رفتار و گفتار شيخ با درويش، توفيري عيان نمايان بود.
ساعت ها گذشت؛ تا اينكه شيخ طاقت از كف بداد و ناگاه روي ترش كرد و نيك از خود به در شد. فرياد بر آورد كه اي درويش لا حيا و حق نشناس! رذالات تا كي و غفلت تا كجا ؟! چه گونه حياتت بقا يافت، حال آنكه در پيش دو چشم باري تعالي آن سان دست و دامان خويش به معصيت آلودي!؟
درويش كه آثار شگفتي در چهره اش نمودار بود، اندكي تامل كرد تا منظور شيخ را فهم كند. ناگاه دو درهمي اش اوفتاد و بر ريش شيخ نيك خنده كرد.
با لحني سنگين و آسوده گفت:
اولا، تو از كجا يافتي كه باري تعالي سبحانه دو چشم دارد!؟
ثانيا من اگر آن دوشيزه را در آن سوي رود در آغوش كشيدم، ساعتي بعد در سوي ديگر نهادم و آمدم. اما تو از همان سوي تا همين ثانيه او را در آغوش كشيده اي و نمي هلي!
وقتی بهت می گن "جوان" ! وقتی دلبستگی به دنیا در اوج خودشه٬ وقتی به اندازه ی عمر همه ی آدما آرزو داری٬ وقتی لذت ها و شهوت ها از همه طرف ذهن و زندگیت رو پر می کنه٬ و تو غیر از ایمان سلاح دیگه ای نمی تونی داشته باشی! و اگر نداشته باشی مثل آدمای مست تو زندگیت تلو تلو می خوری و عقب و جلو میری! و اتفاقات دنیا مثل بادی که پر کاه رو بلند می کنه٬ تو رو به هوا می بره و کیلومتر ها اونور تر می کوبونتت زمین! وقتی می بینم ایمان داشتن و تقوا پیشه کردن ــ که به گمونم شرط شهادته ــ تو این سن چقدر سخته و اصلا شاید برای خیلی ها دست نیافتنی باشه٬ بعد می فهمم یه جوون هم سن خودم چقدر باید بزرگ باشه:
تا خودِ خدا در آغوش بکشدش!
نوشته شده در ۱۶ آبان ۸۷
امروز که نگاه می کنم٬
درب شهادت دوباره گشوده شده!
باورتان می شود؟!
آهای! آن هایی که شاکی بودید از دم و دستگاه پروردگار...
آن هایی که به خدا شکایت می کردید که چرا دوران ما را دوران شهادت قرار نداد!
دوستان!
با افتخار اعلام می کنم طبق آخرین اخبار
درب باغ شهادت گشوده شده و گشوده تر هم خواهد شد...
با این تفاوت که این بار به جای بذل جان٬
باید آبرو هایمان را در طبق اخلاص بگذاریم!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:28 توسط مجتبـا
|
... هر عمامه به سري كه از رهبر مكرم انقلاب فاصله بگيرد لعنت خدا بر او باد. همه بايد مطيع رهبر باشند. امام يكي، نايب امام هم يكي، ديگري هيچ حق تقدم ندارد.ناله مرا به گوش همه عمامه به سرهاي ايران برسانيد، هركه مي خواهي باش، خودت را مجتهد مي داني، مقدمات خوان مي داني، بر تو واجب است امروز تبعيت از رهبري، تو حق نداري مقابل رهبر حرفي بزني. مواظب باشيد گرگ ها شما را از رهبر الهي جدا نكنند، شما را گروه گروه نكنند، شما را طعمه خودشان قرار ندهند. وسيله پيشرفت دشمن نشويد. شما الان در جبهه جنگيد، در جبهه جنگ ديني هستيد...
این ها را سال ها پیش گفت!
سال ها پیش...
... اَلا و لا یَحمل هذا العَلَم ٬ الّا اهلَ البَصَر و الصَّبر
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:50 توسط مجتبـا
|
محیطی غیر قابل تحمل با کلی لجن بر در و دیوارش که برای تحولش باید خراب شود و از نو ساخته شود و البته گل هایی که بر دامنه ی این کوه تعفن گاه گاه و جای جای می رویند و... امید را نوید می دهند امید که روزی می شود این "کثافت خانه" را آن طور که لایق نام علم باشد و آن طور که شایسته ی فرا رفتن نام عالم بر فراز آن باشد و آن سان که بایسته ی نام علیم است از نو: ساخت اما حالا که این ها همه رویائیست بعید و یا به قول امروزی اش چشم اندازیست دور : اما دست یافتنی باید ما تا می توانیم گلی باشیم بر بدنه ی این تپه ی نجاست تا مگر روزی بتوانیم در آن ریشه دوانده پوچ و تو خالی اش کنیم و از درون از هم بپاشیمش و از نو "دانش گاه" را بسازیم آنچان که شایسته ی نام علیم و عالم و علم باشد!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:33 توسط مجتبـا
|
با دلي پر خون و قلبي شكسته چند كلمهاي برايتان مينويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشتهايد كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم ميدانم؛ خدا را در نظر ميگيرم و مسائلي را گوشزد ميكنم.
از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرالها و از كانال آنها به منافقين ميسپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست دادهايد. شما در اكثر نامهها و صحبتها و موضعگيريهايتان نشان داديد كه معتقديد ليبرالها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند. به قدري مطالبي كه ميگفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايدهاي براي جواب به آنها نميديدم.مثلا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و ميبينيد كه چه خدمت ارزندهاي به استكبار كردهايد.
در مساله مهدي هاشمي قاتل، شما او را از همه متدينين متدينتر ميدانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام ميداديد كه او را نكشيد. از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم. شما از اين پس وكيل من نميباشيد و به طلابي كه پول براي شما ميآورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند.
بحمد الله از اين پس شما مساله مالي هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود ميدانيد -كه مسلماً منافقين صلاح نميدانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي ميشويد كه آخرتتان را خرابتر ميكند-، با دلي شكسته و سينهاي گداخته از آتش بيمهريها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت ميكنم ديگر خود دانيد:
1 - سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدي هاشمي و ليبرالها نريزد.
2 - از آنجا كه سادهلوح هستيد و سريعاً تحريك ميشويد در هيچ كار سياسي دخالت نكنيد، شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.
3 - ديگر نه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هر چه اسرار مملكت است را به راديوهاي بيگانه دهند.
4 - نامهها و سخنرانيهاي منافقين كه به وسيله شما از رسانههاي گروهي به مردم ميرسيد؛ ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحي له الفدا- و خونهاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد؛ براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند.
و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولي در آن وقت شما را سادهلوح ميدانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيلكرده كه مفيد براي حوزههاي علميه بوديد و اگر اين گونه كارهاتان را ادامه دهيد مسلما تكليف ديگري دارم و ميدانيد كه از تكليف خود سرپيچي نميكنم. و الله قسم، من با نخستوزيري بازرگان مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي ميدانستم. و الله قسم، من راي به رياست جمهوري بنيصدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم.
سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم: من با خداي خود عهد كردم كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشمپوشي نكنم. من با خداي خود پيمان بستهام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنميدارم.
من كار به تاريخ و آنچه اتفاق ميافتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بستهام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش ميكنند نگردند. از خدا ميخواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. و السلام.
يكشنبه 6 / 1 / 68 روحالله الموسوي الخميني
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:7 توسط مجتبـا
|
صحنه ی اول| حدود نماز مغرب و عشاست. هوا گرگ و میش. بعد از ابلاغیه ی ناجا مبنی بر اینکه اغتشاشات میدان هروی به حدی رسیده که از کنترل پلیس خارج شده و آشوب گران در حال ورود به منازل خصوصی مردم هستند و با سنگ به خودرو ها حمله ور شده اند و روی مردم و مامورین اسید می پاشند، نیرو های بسیجی فراخوان می شوند تا از تعرضات جلوگیری کنند.
صحنه ی دوم| بعضی نیرو های بسیجی بچه های دبیرستانی هستند. بعضی پیش دانشگاهی هستند و قراره تا 4-5 روز دیگه سرنوشت زندگی تحصیلیشون رقم بخوره.(باقی پیش دانشگاهی ها در حال حاضر باید در شرایط کاملات ریلکس باشند و کنکور دو سال گذشته رو بدند و از آب میوه های انرژی زا استفاده کنند و به استخر برند...) بعضی دیگه دانشجو هایی هستند که وسط امتحان های ترم قرار دارند. بعضی دیگه هم که سن بیشتری دارند فردا صبح باید به محل کار برند و الان زن و بچه شون تنها و در شرایط کاملا نا امن و وحشتناک بدون حضور مرد خانه روبروی تلویزیون نشسته اند و منتظر هر گونه خبر نا گواری از شبکه خبر هستند.
صحنه ی سوم| مثل همیشه به هر دلیلی تجهیزات به درد بخوری در اختیار بسیج نیست و در حالی که نیرو های ویژه ناجا که عموما بالای 25 سال سن دارند، علاوه بر گاز اشک آور و انواع سلاح سرد و گرم و سپر و کلاه ضد شورش حتی از بیضه بند هم محروم نیستند، بچه ها ی 14 تا 20 ساله باید با دست خالی به کمک مردمی بروند که شورشیان ( البته من می گم شورشی های عوضی بی ناموس! شما می گید طرفدارهای موسوی. ولی من معتقدم طرفدارای موسوی یا هیچ کس دیگه ای نیستن!) کم کم وارد خونه ها شون شدند و به هر نوعی به اموال و انفس زن و بچه ی مردم متعرض شدند.
صحنه ی چهارم| پیرزنی جلوی درب مسجد ایستاده و در حالی که گریه می کنه، برای بسیجی هایی که عموما دست خالی هستند آیت الکرسی می خونه.
صحنه ی پنجم| {بالا تر از میدان هروی} بچه های بسیجی به صف ایستاده اند و منتظر دستورند که یک خودروی ماکسیما با سرعت از پایین خیابون به سمت بالا حرکت می کند و به سمت بچه ها میره و دونه دونه میزنه بهشون و پرتشون می کنه هوا. همه از دیدن این صحنه کپ کردند. چند نفر با موتور سعی می کنند بیفتند دنبالش. اما ماکسیما کجا و "آمیکو125" کجا!!؟
صحنه ششم| خبر فوت یکی از بچه ها در اثر تصادف با ماکسیمای نقره ای رنگ دهن به دهن بین بچه ها پخش میشود. چهار نفر دیگر هم به خاطر جراحت سنگین به بیمارستان منتقل میشند. رنگ بزرگ تر ها پریده و کوچکتر ها در حال تجزیه و تحلیل داستانند. هنوز حتی خیلی ها از وانت پیاده نشده اند. تلفات قبل از شروع عملیات!
صحنه ی شش+یک| ظهر پس فردا برای نماز به مسجد میروم. بعد از نماز در حالی که دارم از مسجد خارج میشم با رفقا گپ می زنم. متوجه میشم که یکی از دوستانم داره برای عیادت میره بیمارستان. با کمی کند و کاو متوجه میشم که بیمار یکی از بچه های محله و اصلا اوضاع خوبی نداره. مُصِرّ می شوم که همراهشون برم.
صحنه ی شش+یک+یک| امین را در حالی روی تخت می بینم که امیدی به باز شدن یکی از چشم هاش نداره و بدنش بیش از 150 تا بخیه خورده. از کمر به بالا تقریبا جایی نمونده که یا شکافته نشده باشه، یا یا نشکسته باشه و یا دست کم کبود نباشه. با قمه و میل گرد و چوب و چاقو و کابل و سنگ و لگد و ... زده اندش. تعریف می کند که برای رساندن دوستش به خانه سوار موتور شده بوده که اوباش (البته من می گویم اوباش و اراذل! شما ولی می گید طرفداران میر...) با ماشین به او زده انده و بر زمینش انداختند. آنها کم ِکم 15نفر بوده اند و اینها دست بالادو نفر. اولی که ضعیف تر بوده در همان لحظه ی تصادف به سرش ضربه خورده و بی هوش شده و دیگری را هر که دستش به هر چه که رسیده با همان زده. بی اراده چشمم دریاچه ی اشک می شود. یاد روضه ی قتلگاه می افتم. شمشیر دار با شمشیر، نیزه دار با نیزه، بعضی با چوب و آن ها که هیچ نداشته اند با سنگ...
صحنه ی کوفت| پشت رایانه می نشینم. در نوار بالای اینترنت اکسپلورر وارد می کنم: no . زیر نوار آدرس وبلاگ سیاسی دوره ی سیزده دبیرستان مفید دو ظاهر می شود: http://no13.persianblog.ir . بعد از کلی وقت یک نفر مطلبی نوشته است. با طمع می خوانمش. "صحنه ی شش+یک+یک" مثل خار فرو می رود توی چشمم. لبخندهای امین را که روی تخت دراز کشیده بود از ذهنم می گذرانم. نفسم تنگ می شود. چشمش باز نمی شد. قلبم به شدت به تپش می افتد. ضربه ی قمه شکافی به عمق ده سانتی متر (یک دهم متر) بالای قلبش ایجاد کرده بود. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند. پزشکش می گفت اگر کسی لاغر تر از امین بود حتما جان به جان آفرین... لااله الا الله!
صحنه ی منفی بیست و هفت| سال ١٣۶١ است. مسعود رجوی و هم دستانش در گروهک تروریستی مجاهدین خلق در مملکت جولان میدند. به گروه های کوچک تقسیم شده اند و عملیات های تروریستی انجام می دهند. هر شب . همه جای پایتخت رد پایشان را می توان دید. بوی باروت و دود و آتش از جوی ها و کناره ی کوچه ها و خیابان ها به مشام می رسد. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند.
صحنه ی زهرمار|در وبلاگ سیاسی دوره سیزده می خوانم: " من نمیدونم اینایی که میان تو خیابون ناموس مردمو اینقد میزنن تا کبود شه کین؟ اینایی که این همه خسارت به مردم وارد میکنن کین؟ واقعا طمع قدرت تا چه حد؟ شاه وقتی زمان انقلاب اتفاقات مشابهی در جریان بود کارایی که اینو میکننو نکرد " با خودم فکر می کنم. فکر می کنم. به مغزم فشار می آورم! یک نفر در جایی بسیار دور نشسته و با خودش فکر می کند. به نظرش می رسد بسیجی ها دشمن مردمند. بسیجی ها یک مشت سنگ دل اند. موجوداتی هستند انسان نما که برای کتک زدن مردم در بیابان های خیلی دور تربیت شده اند و هیچ از اصول آدمیت و فرهنگ و مدنیت نمی فهمند. یاد حرف امین می افتم! به شوخی گفتمش: " این مشت تو به بابا بخوره بچه می میره! الان همه ی اون نامردا باید قبرستون باشن! چیکار میکردی پس؟؟! عاشق شدی؟! " خندید. گفت: "به خدا هر چی هم می زدن دلم نمیومد تو سر و صورتشون بزنم. فقط می زدم که دور بشن." دلش نمیومد...
صحنه ی مرگ| مشتی لا ابالی دختر باز در خیابان ها "الله اکبر" می گویند. جمعی پسر باز تن فروش در معابر که می گردند "سیاه" می پوشند. دیگری "انا لله.." می خواند!! من: دارم فاتحه ی خیلی چیز ها را می خوانم...
صحنه ی زندهگی| پایان شب سیه سپید است.
یا حسین بن علی علیهما السلام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط مجتبـا
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:30 توسط مجتبـا
|
چقدر بده که بعد از کلی وقت ( و کلی و اتفاق و کلی چیزایی که میاد تو ذهنت و اینترنتی نیست که تو وبلاگت بنویسی) ٬ وقتی که راحت میشینی پای رایانه و می خوای از همه چیز بگی٬ هیچ چیز به ذهنت نیاد!
انگار کله م شده توپ پلاستیکی! ( مگه نبود؟؟؟)
شاید هم از زیادی حرفه که " زبانم در دهان باز بسته است! " ...
اما یه چیزی رو که دلم نمی خواد بگم رو دلم می خواد بگم...
جدیدا که نه٬ قدیما. ( جدیدا بیشتر...) به ما خرده می گیرند که چرا دختر بازی نمی کنید!؟ ( مثل توپ بازی یا خاله بازی یا بازی بازی!!! ) میگن چرا ریش میزاری چندش!! چرا سیاه می پوشی قلبم گرفت؟؟ چرا کیهان می خونی نیروی فشار افراطی متحجر !؟ چرا به احمدی نژاد می خوای رای بدی! بسیجی ای آره؟؟؟ یا بابات تو دولته؟ پول می گیرید؟؟ ها؟ ها؟ این مدل مو های اوسکلی چیه میزنی؟ ده مده! با خودم میگم: واقعا من این کار ها رو انجام میدم؟ چقدر من واقعا آدم خوبی ام!!
می دونم اینها که می گم علی القاعده ( نه القاعده) چرندیاتی هستند بی سر و ته٬ اما یه سوال خیی راحت!
مگر بازی با دختر همان چیزی نیست که خدا پیغمبر می فرمایند: نکنید!!! مگر ریش را در رساله ها نمی گویند: بگذارید!؟ مگر عزا که میشه سیاه نمی پوشند؟ و ....
چرا پس بعضی دوست های من در این ها تردید کرده اند؟؟؟؟؟؟؟؟.....؟؟؟؟ دوست های من!!! در این ها... تردید؟؟ نه!
آه....
در وجود خدا هم؟؟ تردید؟
نه!!!! وای....
اینجایی که ما داریم درس می خوانیم(!) بعضی ها ـــ نه دوستان من! ـــ در وجود خدا هم تردید می کنند! همین جا که ما می خواهیم درس بخوانیم... ده یونیور سیتی آو تهرون ( چه کلاسی داره... اوف!!! مردم از کیف..)
همین جا که میگم٬ "ان مع اعسر یسرا" را ترجمه می کنند: "بعد از هر دردی لذتی می باشد" ! هر دردی!!!!!
اوف!
اینجا که ما هستیم ٬ هر که بخواهد سرش می اندازد پایین و می آید تو! می رود بیرون! اصلا سرش را می گیرد بالا و هر جا که (دلش یا هر جای دیگرش) می خواهد می رود!
چرا اینجاییم نمی دانم. اما می دانم هستیم!
نزدیکی میدان انقلاب! انقلاب... نزدیکی میدان انقلاب سالها پیش انقلاب شد! اسمش را گذاشتند انقلاب. بعد ها دیدند نمی شود که اسمش انقلاب باشد و ساکت بماند! دقیقا ده سال پیش٬ ۱۴ روز بعد. اگر امروز ۴ام باشد.
نزدیکی میدان انقلاب٬ انقلاب کردند...
آه که چه انقلابی کردند! یادم نمی رود که به بچه مذهبی ها و ریش دار ها و همین هایی که اون بالا نوشتم! به همین ها می گفتند: لباس شخصی! وحشی...
وای که چه انقلابی بود.
آخرش حاجی که دلش گرفته بود با خستگی رفت بالای منبر پیغمبر و گفت:
این حادثه حقیقتا دل من را به درد آورد...
می گفت و ریشو های .... گریه می کردند.
بعضی هایش را یادم می آید و بعضی هایش را در فیلم ها دیده ام. یادم می آید که گوشه کناره های شهر پر شده بود از نیرو های ضد شورش! با آن لباس های مخوف....
آه! چه انقلابی... یاد امام امت فقط زنده نشد! اما نه! شد.
الان٬ اینجا که ما مثلا قرار است درس بخوانیم٬ چند بار اتقلاب شده...
انقلاب اسلامی
انقلاب فرهنگی
انقلاب فرنگی
و ...
بعد از این همه تقلب و تحول٬ تازه به اینجا رسیده ایم که ما ریشو ها متحجریم و ابن ملجم! این ریش تراشیده ها امیرالمومنین!
به قول حاجی:
بسیجی را که منزوی کردند٬ ارزش ها به مذبح برده می شوند!
اول بسیجی را منزوی کردند٬ بعدش ارزش ها را به مذبح بردند! به مقتل بردند!
به حسین علیه السلام گفتند خشن!
به علی علیه السلام گفتند عوام!
به محمد صلی الله علیه و آله گفتند متوهم!
به حاج سید علی ما هم که گفتند٬ دیکتاتور!
وای... وای... آه!
آه آه آه آّه . . . . .
خدایا این درد ها پیش کی ببریم؟
اینها که فکر کردند انقلاب کردند ٬ یک چیز را یادشان رفت!
اینکه مقلب القلوب می بیندشان! انقلاب اصلا مگر کار انسان است؟ انقلاب مگر انسانی است؟
اگر ما انقلاب کردیم پس او که مقلب است چه کاره است؟
آهای انقلابی ریش تراشیده ای که دکمه های مانتو ات هر آن ممکن است منفجر شود!!! گوش کن!
اگر تو انقلاب کردی پس او چه کاره است؟
اینجا که ما درس می خوانیم٬ حرف حرف قلب است!
قلب...
یکی قلب در سینه دارد ٬ یکی قلبش در سینه اش است٬ یکی سینه اش در قلبش است٬ یکی سینه ی دیگری را در قب دارد٬ یکی فقط قلب است٬ یکی فقط سینه است٬ یکی نه قلب است و نه سینه! اما هم قلب را دوست دارد و هم سینه را. اینجا همه حرف از قلب می زنند.
اما ما ریشو های سیاه پوش محافظه کار٬ از هر گونه قلبی می ترسیم! از هر تغییری! تغییر فقط ما آنهاست که ردای سپید دارند. قلب هم برای آنهاست که قلب سبز دارند...
ما اما!
فقط بلدیم اخم کنیم و در بهترین حالت فیس بوک را فیلتر کنیم. این دیگر ته تغییرمان است! من نمیگم ها! آنها می گویند. من میگم اصلا هک و فیلتر و اینا بلد نیستم! اصلا تو برنامه نویسی سررشته ندارم! اگه داشتم که سی پلاس پلاس ۱۳ نمی شدم!
میگن نه!
الا و بلا کار٬ کار خودت است!
با خودم می گویم شعار کار که مال دیگریست!
فحشش را هم که احمدی نژاد می خود.
چرا من؟؟؟؟؟
می گویند: تو ریش داری! تو لباس سیاه داری! تو ب س ی ج ی هستی!!!!
اینجا که ما هستیم٬ از بیرون خوش مزه است! برای آنها که قلب دارند و انقلاب می کنند علی الظاهر درونش از بیرونش خوشمزه تر است! اما ما که محافظه کاریم و قلب نداریم و نمی کنیم! برایمان ته مزه ی تلخی دارد...
آنها اعتراض می کنند. کیفش هم مال خودشان است. ما هم که اعتاض می کنیم٬ کیفش مال آن هاست! کلا کیفش مال آن هاست! آخر آنها درد! کشیده اند.
بعد از هر دردی لذتی می باشد!
خب٬ این قواعدشان هم که ازقرآن است.
چه می شود گفت!؟
قلب خودشانند و قالب خودشان و مقلوب هم خودشان. اما سر وقتش!
ما هم به اقتضای حال فقط متحجریم.
رابطه ی مان هم با انقلاب فقط این است که از مینی سیتی که می خواهیم به یونیور سیتی برویم باید از انقلاب رد بشویم!
کاری ندارم کی انقلاب کرد و کی انقلاب خورد و کی انقلاب برد... ٬
اما قلب را می دانم٬
در عالم امکان٬
فقط یکیست!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:33 توسط مجتبـا
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت؟! آوارگی کوه و بیابانم آرزوست؟؟؟ نه! همه چیز قابل پیش بینی بود. همه چیز. اصلا خود حاجی پیش بینی کرده بود... فکر کردی دنیا چه خبره؟ تا بوده همین بوده! نخود نخود٬ هر که رود خانه ی خود. باز خدا رو شکر که خدا هست!
با با ما کلی رفیق خوب داریم مثلا ها....
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44 توسط مجتبـا
|
2- دیدم با توجه به اینکه سرویس های وبلاگ ایرانی با وجود تعدد نجومی کاربرانشون هیچ عکس العملی نسبت به داستان غزه نشون ندادن بد نیست به اون ها هم ایمیل هایی بزنیم. این ایمیل ها علی الحساب خدمتتون:
کم کم دارد وقت آن می شود که درس هایی را که در سال های پیش از هیئت های آقا امام حسين گرفتيم در ميدان عمل پس دهيم. اين روز ها صحبت از تعطيلي دفتر حافظ منافع مصر و سقوط سفارت انگليس اسعمار گر در همه جا (تاكسي و خيابان و وب و روزنامه و مغازه و تلويزيون و...) به ميان است. پرچم انگليس از فراز آسمان ايران پايين كشيده شد٬ اما به دست بسيجيان! دانشجويان! طلاب! و مسئولان هنوز در خواب مذاكره و مصالحه...!!! آيا وقت آن نرسيده كه با دشمنان حربي خود كمي علي وار تر برخورد كنيم!؟ آيا وقت آن نشده كه از خون مظلومان با مسامحه نگذريم!؟ تا سقوط اسرائيل٬
يك يا حسين ديگر!
::الهم فك كل اسير::
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:56 توسط مجتبـا
|
:: دوست داشتم بحثی در مورد کلیت قضیه ی حمایت از غزه و... راه بیفتهو حالا اینجا نشد هر جا. به لطف خدا این بحث خیلی خوب و ممتد در وبلاگ حمید(معاشر) راه افتاد و با پیگیری رفقا ادامهخ پیدا کرد و به لطف خدا و همت حمید جمع بندی شد. منم ازش خواستم تا اجازه بده اینجا هم از این جمع بندی استفاده بشه. به نظر من جامع و مانعه و البته با توجه به شناختی که از حمید دارم ٬ قطعا این جمع بندی زوایای دیده نشده ای برای خودم هنوز هم داره. (۲ - ۳ بار خوندمش...) قطعا برای شما هم همین طور خواهد بود...
هنوز هم اگر نظری هست خوبه که مطرح بشه. مطالب مربوط به این موضوع که در همین وبلاگ روی آن بحث شده رو می تونید در موضوع مقاومت بخونید.
اين پست مربوط به پست قبلي است. با توجه به درخواست داداش مجتبام گفتم يه جمع بندي از نظرات داشته باشم. البته هر كس كه اين نظرات رو بخونه ميفهمه كدوم از نظرها حقه....
اما به همهي نظرها احترام ميذارم حتي اونايي كه مخالف هستند، چون فعلا در حالت فهم مطلب هستيم و وارد عمل نشديم و اينجا روزنامه هم نيست كه داد و غار سياسي راه بندازيم كه عدهاي را با خودمان همراه كنيم...خوبي دنياي مجازي اينه كه هر كس با خودش و احياناً وجدان موجودش طرفه و اگه يه كم آروم باشه ميتونه محيط فكري براي خودش درست كنه... اما به سراغ نظرات و بعد هم جمع بندي.... به نظر ميرسه كه نظرات به سه دسته تقسيم ميشن: * كساني كه موافق حمايتند. * كساني كه موافق قطع حمايتند. * كساني كه به جاي اين كه درباره مطلب نظر بدند ديدگاههاي سياسي خودشون رو مطرح كردند و به قولي به در و ديوار زدند(!) * مناظره آسدامينحسيني عزيز كه با هم نون و نمك خورديم و آقاي چند نقطه (...)
اما جمع بندي:
نگاه كنين...بياين منصفانه حرف بزنيم...ما ها در غزه با چند نوع موجود طرفيم: يكي بچههاي غزه كه همه ميگويند كه اونا بيگناهند و به پاي ديگران دارند ميسوزند حالا اون ديگران يا اسرائيليها هستند يا پدر و مادرشان يك سري شيعيان حضرت علي (عليهالسلام) هستند كه فكر كنم همهي ما هم با زجر كشيدن اين دسته مخالف باشيم. سري ديگر، مسيحيان و ديگر اديان هستند و نظر خودم اينه كه در صورتي كه به ضرر مهمي عليه مسلمونا اقدام نكردند نبايد آزار ببينند و اگر هم ضرري نسبت به مسلمونا روا داشتند ما مسلمونيم و خدا را عادل ميدونيم و از او پيروي ميكنيم و بايد ببينيم قضاي اسلامي چه احكامي رو براشون مشخص كرده...ما ها خودمون نميتونيم سرخود فتوا بديم، فرق ما شيعيان با خيليها اينه كه طرفدار عدالتيم نه هوا و هوسمون
ما مسلمونيم و خدا را عادل ميدونيم و از او پيروي ميكنيم و بايد ببينيم قضاي اسلامي چه احكامي رو براشون مشخص كرده...ما ها خودمون نميتونيم سرخود فتوا بديم، فرق ما شيعيان با خيليها اينه كه طرفدار عدالتيم نه هوا و هوسمون
...مطمئن باشين تا اونجايي كه بنده اطلاع دارم، اسلام براشون سخت گرفته. در ضمن ما راضي نيستيم همين جوري زجر بكشند و بايد ببينيم قواعد اسلامي چي ميگه. اما گروه ديگر برادران اهل سنت هستند كه در زمينهي عقايد، برداشت ديگري از دين دارند كه به زعم خودشان درست است. اين دسته كه از كافران بدتر كه نيستند....تازه اگه از وضعيت تبليغ اسلام در خارج كشور عزيزمون ايران اگه اطلاع داشته باشي ميفهمي كه اسلام=سني. مسلمونا رو آدمهاي خشني ميدونند و شيعهها رو تروريست..مگه بعضي از اين كشورها نبودند كه در چند سال قبل مطرح كردند كه بايد مسلمانان حق توحّش بدهند؟ پس به اين راحتي نميشه گفته كه اسلام ناب محمدي اثني عشري به اونا رسيده و اونا قبول نكردند...البته طرف صحبت من مردم هستند نه شيخهاي آنان...خيلي از مردم از نظر اطلاعات مستضعف شمرده ميشن. بعضي از رفقا گفته بودند كه چون اونا به ما رحم نكردند، ما هم رحم نكنيم....خب يه سوال دارم=< پس ما چه فرقي با اونا ميكنيم؟ ما الگوي رفتاري مانند پيامبر عزيز اسلام داريم كه نسبت به كافران جاهل و نادون اون موقع خفض جناح ميكردند يعني بال رحمت خودشون رو زير پاي اونا باز ميكردند تا اسلام ناب رو بچشن...تا شيريني رو بچشن...مردم غزه چه گناهي كردند كه گير يه مشت مسئولين بيعرضه افتادند؟ مردم شجاع هستند و اين را ميشه از صبرشون توي اين مدت فهميد....حساب مردم از دولتها جداست...ما ظلم رو محكوم ميكنيم و ميگوييم حتي اگه مستحق مرگ هستند نبايد زجركش شوند.
مردم غزه چه گناهي كردهاند كه گير يه مشت مسئولين بيعرضه افتادند؟
آقاي عثمان آيا حضرت علي (عليهالسلام) رو قبول داشت؟ نه! اما حضرت از او دفاع كرد نه به خاطر اين كه عثمان آدم تاپي بوده و نبايد كشته بشه...بلكه به خاطر اين كه خليفهكشي باب نشه. اگه بيگناهي مردم غزه رو نپذيريم؛ الآن هم به خاطر اين كه مسلمون كشي باب نشه ما نبايد اجازه بديم اونا به مردم فشار بيارند...اونا كي هستن؟ آيا به خاطر عدالت اين كار رو ميكنند؟ آنها همان گرگهاي وحشياي هستند كه هر روز مردم شيعه و مسلمون عراق رو غارت ميكنند و ميكشند.. آيا عكس آن دختر بزرگ مسلمان محجب شيعي رو نديدي كه از ترس اسلحهاي كه به سمتش آن سرباز حريص صهيونيستي نشانه رفته (خيلي معذرت ميخوام) خيس كرده اما ايستاده و مقاوم است...مادر خودمون رو و خواهر خودمون رو اگه جاي اون بذاريم چه حالي ميشيم؟ آيا او مسلمون نيست؟ من كه اين عكس رو ديدم از شدت عصبانيت فرياد كشيدم و سرم درد گرفت و به در و ديوار ميكوفتم و تب كردم...
آيا ماها بيغيرت شديم؟
آن طرف جنگ، صهيونيستها هستن...توجه كنين...دارند قتل عام ميكنند به حكم خودشون نه به حكم خدا... درسته خيلي از كساني كه عرب هستند از صدام حمايت ميكردند؛ جداي اين كه اطلاعات درستي نداشتند؛ آخرش ميتوانيم بگوييم اشتباه كردند نه اين كه ببينيم دلمان چهجور خنك ميشه اون كار رو بكنيم...بايد به كتاب و سنت رجوع كنيم. بايد به فقهاي عزيز و گرانسنگ شيعه رجوع كنيم و مصلحت جهان اسلام رو بسنجيم.. اگه تا اينجا هم نپذيرفتي بايد بگه كه حداقلش اينه كه ما ميدونيم كه هدف استكبار و عربستان و خائنين و حاميان آنان غزه و فلسطين و... نيست هدف آنها در درجهي اول اسلام است و در درجهي دوم ايران است....پستترين حالت حمايت اينه كه حداقل براي حفظ ايران بايد از اونا حمايت كنيم...
نظر خودت چيه؟ سعي كردم منصفانه بگم...
پ.ن: بعضيها درباره ظلم در رژيم آخوندي و...گفتند...دوست دارم اين مطلب رو با اونا در ميون بذارم كه من هم از ظلم بيزارم، حالا هر جا باشه، امّا بايد اثبات بشه و به شنيدهها اكتفا نكنيم و حالتهاي مختلف رو بسنجيم....الآن موضوع بحث غزه است و آن مباحث اجنبي با گفتگوي دوستانهي ماست...
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:20 توسط مجتبـا
|
با این که برام خیلی عجیب و غیر قابل قبول به نظر می رسه٬ ولی مجبورم قبول کنم که برای یه عده از بچه شیعه ها هنوز جا نیفتاده که چرا ما داریم از فلسطین و لبنان و حلقه های مقاومت ضد استبدادی در دنیا حمایت می کنیم. چرا امام می فرمایند: "مسئله فلسطين مسئله اسلام است." چرا رهبر بزرگوار ما در صحبت هاشون انقدر بر مسئله ی غزه و مقاومت فلسطین تاکید دارند. چرا ایران برای مقاومت لبنان نقش یک پشتیبان فکری-الگویی و حتی مالی-نظامی رو داره. فکر که می کنم می بینم واقعا جای شبهه وجود داره. ولی خب بار ها و بار ها جواب های محکمی از سوی متفکران بزرگ ما (خمینی ٬ خامنه ای ٬ مطهری و ... سلام الله علیهم اجمعین ) هم به این شبهات داه شده. قصد ندارم خودم به تضمین منبع و ماخذ بپردازم و استدلال های خودم رو (شاید دوباره) اینجا هم بنویسم. هدف اصلیم از این پست این بود که از شما خواهش کنم در این زمینه نظرات خودتون رو بذل بفرمایید. خیلی روشنه که بررسی این موضوع مهم از چند دیدگاه خیلی می تونه راه گشا باشه. هر چند این بررسی می تونه به یه پروژه ی عریض و طویل هم بدل بشه (که قطعا قبل تر هم افراد قابل تری روی آن کار کرده اند). ولی بررسی اون در همین سطح و مجال هم مایه ی برکت و استفاده است. انشاءالله.
چرا ما از هسته های مقاومت ضد استکباری در جهان حمایت می کنیم؟ (اعم از فلسطین ٬ لبنان ٬ کشور های امریکای جنوبی و ... )
تصاویری را برای آنان که بر مظلومیت کودکان(فرزندان انسان!!) چشم استلال بسته اند در ادامه ی مطلب گذاشته ام. ببینید و بسوزید! کور شوید ای چشم های تنگ و باز گردید ای چشم های منتظر!
خداوندا! چه کنیم؟! چه می توانیم بکنیم؟ عددمان کم است و قدرتمان اندک. دست هایمان خالیست و جز تو یاوری نداریم. خدایا در زمین مظلوم گشته ایم. خدایا دینت را به سخره گرفته اند. محمدت را به استهزاء می گیرند. علی را به ناسزا می کشند.بقعه ی اولیائت را در غربت خاک رها و تنها کرده اند. خداوندا عددمان قلیل است. ظلم٬ از آسمان و زمین در برمان کشیده. خدایا مهدی ات را بیش از این از ما مگیر. خداوندا بندگانت را هر روز بی گناه به صلیب می کشند . خدایا به خودت قسم عالم سراسر کربلا شده.هر روز سرها می برند و زن ها و کودکان می برند و حلق ها می درند. خدایا دستانمان به جز از دعا خالی گشته و چشمانمان به جز از اشک افقی نمی بیند. خدایا هر چه داریم توئی و تو. خدایا چه کنیم از بی کسی. چه کنیم از این زمین بی سامان. خدایا ملائکه ات راست می گفتند که انسانها خونریز و وحشی اند! خدایا تو اما فرمودی: انی اعلم ما لا تعلمون. خدا ما لا تعلمونت را رو کن. خدایا دست غیبت را رو کن. خدایا یاران گذشته ات امروز به خواب رفته اند. در تفاخر و تکاثر اموال و بنین٬ روز و شب می گذرانند. خدایا آنچه که تو می دانی و ما نمی دانیم را رو کن! خداوندا. دستمان خالیست. چه می توانیم بکنیم جز دعا و تضرع به درگاه تو؟ چه داریم در بساط جز ایمان و امید به تو. و تو٬ همه چیز دازی. همه از توست. همه. تو را قدرت عالم در دست است. خدایا! ما لا تعلمونت را رو کن...
برای فریادی از درون قلب تپنده ی تبلیغاتی طاغوت٬ اینتر نت آماده شویم.
این یک بمب گوگلی است. با سرچ کلمه ی gaza و غزه در موتور جستجوی گوگل و بالا بردن رنک و رتبه ی آن در اینترنت شاید چشمهای غافلانی در دنیا به این نام باز شد. کار دیگری هم می توان کرد؟ به ما هم بگویید...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:8 توسط مجتبـا
|
قبل از اینکه وصیت نامه را بخوانید بد نیست یک چیزی بگویم... شاید خیلی به ۱۲ ساله اش دقت نکرده باشی! چند روز پیش در سالن شهید رجب بیگی دانشکده فیلمی از مادر این شهید بزرگوار پخش کرده بودند. من بی خاصیت سر کلاس فیزک(!) بودم. من که نرفتم و ندیدم. می گویند همه گریه می کردند... همه. حتی...!! حتی می گفتند یکی نمی توانست از سالن بیرون بیاید! همان سالن نفرت انگیزی که کلاس های یکنواخت و سرد ریاضی را درش برگزار می کنند! همان که آدم دوست دارد ازش فرار کند! همان که دلمان فقط به نامش خوش است... من نرفتم ولی می گویند نواری که از گفته های رضا پخش شد همه را به حقارت کشیده بود. او فقط و فقط دوازده(۱۲) سال داشته! تاکید می کنم! دوازده سال... یعنی اول راهنمایی! خدایا! شاید بشود معنی "واسطنعتک لنفسی"را کمی بو کرد. شاید! خودم که نمی فهمم! من هجده سال آزگار این دنیا را به گند کشیده ام. ۱۸ سال بی آبرویی کرده ام! خودم می دانم. یادم است آن روز هایی را که می گفتم ۱۲ سال دارم و اما برای کیفی با طرح دایناسور شاید دو روز٬ روز و شب را از مادرم گرفتم! یادم می آید دوازده سالگی ام را. یادم می آید که چقدر بچه و نفهم بودم. و الان هم که ۱۸ سال دارم هنوز... دارم دنیا را به گند می کشم با زندگی ام. نمی توانم بفهمم عاشق امام زمان شدن! عاشق الله شدن! دل بریدن از مادیات! برای یک دوازده ساله یعنی چه!؟ به همان الله قسم هشتاد ساله هایش نمی فهمند...
هرکس من را طلب می کند می یابد مرا، و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، وکسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شومو کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجباست، پس خون بهای او من هستم.
هدف من از رفتن به جبهه این است که، اولاً به ندای "هل من ناصر ینصرنی" لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه ای را که امام عزیزمان بارها در پیامها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملتهای زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.
پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم. و بحق که ما می رویم که این حسین زمان و خمینی بت شکن را یاری کنیم و بحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله .....
عکس و متن وصیت نامه از وبلاگ من او بود. دمش گرم و روزگارش به کام
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:50 توسط مجتبـا
|
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و الحمد لله رب العالمین .......................................... از امسال باید مصرفم را مدیریت کنم.
براي ياد آوري: صوت صوت وبلاگ را گوش كنيد...
.......................................... امام رضا علیه السلام: عقوبت کفران نعمت سریع تر از دیگر گناهان است!