تبليغاتX
آسمانه

 


عمرا اگر شرح بدم...!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:12  توسط مجتبـا  | 

چه ها می بینم؟ خیال است آیا؟

چه می نوشم؟ این جام وصال است آیا...؟

وقتی این نظر بازی انقدر مست و مخمور می کند

دیگر نظر به روی قلب عالم چه داستانی دارد...

بی خود نیست که حضرت عاشق در فراقش اشک می ریخت

و حضرت رئوف شب و روز صلایش می زد

ما کجاییم!؟

اندر خم کوچه ی یک...

نه!

ما هنوز از خودمان بیرون نیامده ایم.

چه رسد به خم کوچه ی اول!

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد٬
اگر احتمال دارد٬ به قیامت اتصالی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:17  توسط مجتبـا  | 

... هر عمامه به سري كه از رهبر مكرم انقلاب فاصله بگيرد لعنت خدا بر او باد. همه بايد مطيع رهبر باشند. امام يكي، نايب امام هم يكي، ديگري هيچ حق تقدم ندارد.ناله مرا به گوش همه عمامه به سرهاي ايران برسانيد، هركه مي خواهي باش، خودت را مجتهد مي داني، مقدمات خوان مي داني، بر تو واجب است امروز تبعيت از رهبري، تو حق نداري مقابل رهبر حرفي بزني. مواظب باشيد گرگ ها شما را از رهبر الهي جدا نكنند، شما را گروه گروه نكنند، شما را طعمه خودشان قرار ندهند. وسيله پيشرفت دشمن نشويد. شما الان در جبهه جنگيد، در جبهه جنگ ديني هستيد...

این ها را سال ها پیش گفت!

سال ها پیش...

... اَلا و لا یَحمل هذا العَلَم ٬ الّا اهلَ البَصَر و الصَّبر

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:50  توسط مجتبـا  | 


محیطی غیر قابل تحمل
با کلی لجن بر در و دیوارش
که برای تحولش باید خراب شود
و از نو ساخته شود
و البته گل هایی که بر دامنه ی این کوه تعفن
گاه گاه
و جای جای
می رویند و...
امید را
نوید می دهند
امید که
روزی می شود این "کثافت خانه" را
آن طور که لایق نام علم باشد
و آن طور که شایسته ی فرا رفتن نام عالم
بر فراز آن باشد
و آن سان که بایسته ی نام علیم است
از نو:
ساخت
اما حالا که این ها همه رویائیست بعید
و یا به قول امروزی اش
چشم اندازیست دور :
اما دست یافتنی
باید ما تا می توانیم
گلی باشیم
بر بدنه ی این تپه ی نجاست
تا مگر روزی بتوانیم در آن ریشه دوانده
پوچ و تو خالی اش کنیم
و از درون
از هم بپاشیمش
و از نو
"دانش گاه" را بسازیم
آنچان که شایسته ی نام
علیم و عالم و علم باشد!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:33  توسط مجتبـا  | 

همین ماه رمضانی که گذشت...

نزدیک ایستگاه متروی انقلاب:

مثل دودکش قطار داشت سیگار می کشید!

آرام دم گوشش گفتم:

" درست نیست تو ماه رمضون سیگار می کشی! "

گفت:

"  لا اکراه فی الدین!
عزیز!  "

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:52  توسط مجتبـا  | 

الهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 10:16  توسط مجتبـا  | 

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش شادخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد

گرچه صد رود است در چشمم مدام 

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

 ای دریغا رازداران یاد باد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:48  توسط مجتبـا  | 

اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 2:11  توسط مجتبـا  | 

آقای مشایی با شما هیچ صحبتی نداریم.

چون نه موافقت بودیم نه به توی بی غیرت رای دادیم!

اما آقای رئیس جمهور

هر کس از حیطه ی ولایت خارج شد بی آبرو و ذلیل شد

این را زیاد دیده ایم

المتقدم لهم مارق

والمتاخر عنهم زاهق

تا اینجا هزینه های زیادی برایت پرداختیم

سیدمان هم.

اما اگر سر سوزنی بخواهی از ولایت خارج شوی؛

خدا را به حجت بالغه اش و رحمت واسعه اش

حضرت قائم ارواحنا له الفداه قسم می دهیم،

که ما را وسیله ی بی آبرویی و ذلت تو قرار دهد.

و اما هم از او می خواهیم که نه ما را و نه شما را

از ولایت جدا نکند:

والازم لهم لاحق!

یا علی علیه السلام

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:8  توسط مجتبـا  | 

نامه به آقاي منتظري "عدم صلاحيت براي تصدي رهبري نظام جمهوري اسلامي "
(جلد 21- صفحه 330) نامه
زمان: 6 فروردين 1368 / 18 شعبان 1409
مكان: تهران، جماران
موضوع: عدم صلاحيت براي تصدي رهبري نظام جمهوري اسلامي
مخاطب: منتظري، حسين علي

............................................................

بسم الله الرحمن الرحيم
 

جناب آقاي منتظري

با دلي پر خون و قلبي شكسته چند كلمه‌اي برايتان مي‌نويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشته‌ايد كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم مي‌دانم؛ خدا را در نظر مي‌گيرم و مسائلي را گوشزد مي‌كنم.

از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرال‌ها و از كانال آنها به منافقين مي‌سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده‌ايد. شما در اكثر نامه‌ها و صحبت‌ها و موضعگيري‌هايتان نشان داديد كه معتقديد ليبرال‌ها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند.
به قدري مطالبي كه مي‌گفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايده‌اي براي جواب به آنها نمي‌ديدم.مثلا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و مي‌بينيد كه چه خدمت ارزنده‌اي به استكبار كرده‌ايد.

در مساله مهدي هاشمي قاتل، شما او را از همه متدينين متدين‌تر مي‌دانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام مي‌داديد كه او را نكشيد. از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم. شما از اين پس وكيل من نمي‌باشيد و به طلابي كه پول براي شما مي‌آورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند.

بحمد الله از اين پس شما مساله مالي هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود مي‌دانيد -كه مسلماً منافقين صلاح نمي‌دانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي مي‌شويد كه آخرتتان را خراب‌تر مي‌كند-، با دلي شكسته و سينه‌اي گداخته از آتش بي‌مهري‌ها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت مي‌كنم ديگر خود دانيد:

1 - سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدي هاشمي و ليبرال‌ها نريزد.

2 - از آنجا كه ساده‌لوح هستيد و سريعاً تحريك مي‌شويد در هيچ كار سياسي دخالت نكنيد، شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.

3 - ديگر نه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هر چه اسرار مملكت است را به راديوهاي بيگانه دهند.

4 - نامه‌ها و سخنراني‌هاي منافقين كه به وسيله شما از رسانه‌هاي گروهي به مردم مي‌رسيد؛ ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحي له الفدا- و خون‌هاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد؛ براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند.

و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولي در آن وقت شما را ساده‌لوح مي‌دانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيل‌كرده كه مفيد براي حوزه‌هاي علميه بوديد و اگر اين گونه كارهاتان را ادامه دهيد مسلما تكليف ديگري دارم و مي‌دانيد كه از تكليف خود سرپيچي نمي‌كنم. و الله قسم، من با نخست‌وزيري بازرگان مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي مي‌دانستم. و الله قسم، من راي به رياست جمهوري بني‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم.

سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم: من با خداي خود عهد كردم كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشم‌پوشي نكنم. من با خداي خود پيمان بسته‌ام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنمي‌دارم.

من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي‌افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته‌ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغ‌هاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش مي‌كنند نگردند. از خدا مي‌خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. و السلام.

يكشنبه 6 / 1 / 68
روح‌الله الموسوي الخميني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:7  توسط مجتبـا  | 

صحنه ی اول| حدود نماز مغرب و عشاست. هوا گرگ و میش. بعد از ابلاغیه ی ناجا مبنی بر اینکه اغتشاشات میدان هروی به حدی رسیده که از کنترل پلیس خارج شده و آشوب گران در حال ورود به منازل خصوصی مردم هستند و با سنگ به خودرو ها حمله ور شده اند و روی مردم و مامورین اسید می پاشند، نیرو های بسیجی فراخوان می شوند تا از تعرضات جلوگیری کنند.

صحنه ی دوم| بعضی نیرو های بسیجی بچه های دبیرستانی هستند. بعضی پیش دانشگاهی هستند و قراره تا 4-5 روز دیگه سرنوشت زندگی تحصیلیشون رقم بخوره.(باقی پیش دانشگاهی ها در حال حاضر باید در شرایط کاملات ریلکس باشند و کنکور دو سال گذشته رو بدند و از آب میوه های انرژی زا استفاده کنند و به استخر برند...) بعضی دیگه دانشجو هایی هستند که وسط امتحان های ترم قرار دارند. بعضی دیگه هم که سن بیشتری دارند فردا صبح باید به محل کار برند و الان زن و بچه شون تنها و در شرایط کاملا نا امن و وحشتناک بدون حضور مرد خانه روبروی تلویزیون نشسته اند و منتظر هر گونه خبر نا گواری از شبکه خبر هستند.

صحنه ی سوم| مثل همیشه به هر دلیلی تجهیزات به درد بخوری در اختیار بسیج نیست و در حالی که نیرو های ویژه ناجا که عموما بالای 25 سال سن دارند، علاوه بر گاز اشک آور و انواع سلاح سرد و گرم و سپر و کلاه ضد شورش حتی از بیضه بند هم محروم نیستند، بچه ها ی 14 تا 20 ساله باید با دست خالی به کمک مردمی بروند که شورشیان ( البته من می گم شورشی های عوضی بی ناموس! شما می گید طرفدارهای موسوی. ولی من معتقدم طرفدارای موسوی یا هیچ کس دیگه ای نیستن!) کم کم وارد خونه ها شون شدند و به هر نوعی به اموال و انفس زن و بچه ی مردم متعرض شدند.

صحنه ی چهارم| پیرزنی جلوی درب مسجد ایستاده و در حالی که گریه می کنه، برای بسیجی هایی که عموما دست خالی هستند آیت الکرسی می خونه.

صحنه ی پنجم| {بالا تر از میدان هروی} بچه های بسیجی به صف ایستاده اند و منتظر دستورند که یک خودروی ماکسیما با سرعت از پایین خیابون به سمت بالا حرکت می کند و به سمت بچه ها میره و دونه دونه میزنه بهشون و پرتشون می کنه هوا. همه از دیدن این صحنه کپ کردند. چند نفر با موتور سعی می کنند بیفتند دنبالش. اما  ماکسیما کجا و "آمیکو125" کجا!!؟

صحنه ششم| خبر فوت یکی از بچه ها در اثر تصادف با ماکسیمای نقره ای رنگ دهن به دهن بین بچه ها پخش میشود. چهار نفر دیگر هم به خاطر جراحت سنگین به بیمارستان منتقل میشند. رنگ بزرگ تر ها پریده و کوچکتر ها در حال تجزیه و تحلیل داستانند. هنوز حتی خیلی ها از وانت پیاده نشده اند. تلفات قبل از شروع عملیات!

صحنه ی شش+یک| ظهر پس فردا برای نماز به مسجد میروم. بعد از نماز در حالی که دارم از مسجد خارج میشم با رفقا گپ می زنم. متوجه میشم که یکی از دوستانم داره برای عیادت میره بیمارستان. با کمی کند و کاو متوجه میشم که بیمار یکی از بچه های محله و اصلا اوضاع خوبی نداره. مُصِرّ می شوم که همراهشون برم.

صحنه ی شش+یک+یک| امین را در حالی روی تخت می بینم که امیدی به باز شدن یکی از چشم هاش نداره و بدنش بیش از 150 تا بخیه خورده. از کمر به بالا تقریبا جایی نمونده که یا شکافته نشده باشه، یا یا نشکسته باشه و یا دست کم کبود نباشه. با قمه و میل گرد و چوب و چاقو و کابل و سنگ و لگد و ... زده اندش. تعریف می کند که برای رساندن دوستش به خانه  سوار موتور شده بوده که اوباش (البته من می گویم اوباش و اراذل! شما ولی می گید طرفداران میر...) با ماشین به او زده انده و بر زمینش انداختند. آنها کم ِکم 15نفر بوده اند و اینها دست بالادو نفر. اولی که ضعیف تر بوده در همان لحظه ی تصادف به سرش ضربه خورده و بی هوش شده و دیگری را هر که دستش به هر چه که رسیده با همان زده. بی اراده چشمم دریاچه ی اشک می شود. یاد روضه ی قتلگاه می افتم. شمشیر دار با شمشیر، نیزه دار با نیزه، بعضی با چوب و آن ها که هیچ نداشته اند با سنگ...

صحنه ی کوفت| پشت رایانه می نشینم. در نوار بالای اینترنت اکسپلورر وارد می کنم: no . زیر نوار آدرس وبلاگ سیاسی دوره ی سیزده دبیرستان مفید دو ظاهر می شود: http://no13.persianblog.ir . بعد از کلی وقت یک نفر مطلبی نوشته است. با طمع می خوانمش. "صحنه ی شش+یک+یک" مثل خار فرو می رود توی چشمم. لبخندهای امین را که روی تخت دراز کشیده بود از ذهنم می گذرانم. نفسم تنگ می شود. چشمش باز نمی شد. قلبم به شدت به تپش می افتد. ضربه ی قمه شکافی به عمق ده سانتی متر (یک دهم متر) بالای قلبش ایجاد کرده بود. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند. پزشکش می گفت اگر کسی لاغر تر از امین بود حتما جان به جان آفرین... لااله الا الله!

صحنه ی منفی بیست و هفت| سال ١٣۶١ است. مسعود رجوی و هم دستانش در گروهک تروریستی مجاهدین خلق در مملکت جولان میدند. به گروه های کوچک تقسیم شده اند و عملیات های تروریستی انجام می دهند. هر شب . همه جای پایتخت رد پایشان را می توان دید. بوی باروت و دود و آتش از جوی ها و کناره ی کوچه ها و خیابان ها به مشام می رسد. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند.

صحنه ی زهرمار|در وبلاگ سیاسی دوره سیزده می خوانم: " من نمیدونم اینایی که میان تو خیابون ناموس مردمو اینقد میزنن تا کبود شه کین؟ اینایی که این همه خسارت به مردم وارد میکنن کین؟ واقعا طمع قدرت تا چه حد؟ شاه وقتی زمان انقلاب اتفاقات مشابهی در جریان بود کارایی که اینو میکننو نکرد "
با خودم فکر می کنم. فکر می کنم. به مغزم فشار می آورم! یک نفر در جایی بسیار دور نشسته و با خودش فکر می کند. به نظرش می رسد بسیجی ها دشمن مردمند. بسیجی ها یک مشت سنگ دل اند. موجوداتی هستند انسان نما که برای کتک زدن مردم در بیابان های خیلی دور تربیت شده اند و هیچ از اصول آدمیت و فرهنگ و مدنیت نمی فهمند. یاد حرف امین می افتم! به شوخی گفتمش: " این مشت تو به بابا بخوره بچه می میره! الان همه ی اون نامردا باید قبرستون باشن! چیکار میکردی پس؟؟! عاشق شدی؟! " خندید. گفت: "به خدا هر چی هم می زدن دلم نمیومد تو سر و صورتشون بزنم. فقط می زدم که دور بشن." دلش نمیومد...

صحنه ی مرگ| مشتی لا ابالی دختر باز در خیابان ها "الله اکبر" می گویند. جمعی پسر باز تن فروش در معابر که می گردند "سیاه" می پوشند. دیگری "انا لله.." می خواند!! من: دارم فاتحه ی خیلی چیز ها را می خوانم...

صحنه ی زنده‌گی| پایان شب سیه سپید است.

یا حسین بن علی علیهما السلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:54  توسط مجتبـا  | 

چقدر بده که بعد از کلی وقت ( و کلی و اتفاق و کلی چیزایی که میاد تو ذهنت و اینترنتی نیست که تو وبلاگت بنویسی) ٬ وقتی که راحت میشینی پای رایانه و  می خوای از همه چیز بگی٬ هیچ چیز به ذهنت نیاد!

انگار کله م شده توپ پلاستیکی! ( مگه نبود؟؟؟)

شاید هم از زیادی حرفه که " زبانم در دهان باز بسته است! " ...

اما یه چیزی رو که دلم نمی خواد بگم رو دلم می خواد بگم...

جدیدا که نه٬ قدیما. ( جدیدا بیشتر...)
به ما خرده می گیرند که چرا دختر بازی نمی کنید!؟ ( مثل توپ بازی یا خاله بازی یا بازی بازی!!! )
میگن چرا ریش میزاری چندش!!
چرا سیاه می پوشی قلبم گرفت؟؟
چرا کیهان می خونی نیروی فشار افراطی متحجر !؟
چرا به احمدی نژاد می خوای رای بدی! بسیجی ای آره؟؟؟ یا بابات تو دولته؟ پول می گیرید؟؟ ها؟ ها؟
این مدل مو های اوسکلی چیه میزنی؟ ده مده!
با خودم میگم: واقعا من این کار ها رو انجام میدم؟ چقدر من واقعا آدم خوبی ام!!

می دونم اینها که می گم علی القاعده ( نه القاعده) چرندیاتی هستند بی سر و ته٬ اما یه سوال خیی راحت!

مگر بازی با دختر همان چیزی نیست که خدا پیغمبر می فرمایند: نکنید!!!
مگر ریش را در رساله ها نمی گویند: بگذارید!؟
مگر عزا که میشه سیاه نمی پوشند؟
و ....

چرا پس بعضی دوست های من در این ها تردید کرده اند؟؟؟؟؟؟؟؟.....؟؟؟؟
دوست های من!!!
در این ها...
تردید؟؟
نه!

آه....

در وجود خدا هم؟؟
تردید؟

نه!!!!
وای....

اینجایی که ما داریم درس می خوانیم(!) بعضی ها ـــ نه دوستان من! ـــ در وجود خدا هم تردید می کنند!
همین جا که ما می خواهیم درس بخوانیم...
ده یونیور سیتی آو تهرون  ( چه کلاسی داره... اوف!!! مردم از کیف..)

همین جا که میگم٬ "ان مع اعسر یسرا" را ترجمه می کنند: "بعد از هر دردی لذتی می باشد" !
هر دردی!!!!!

اوف!

اینجا که ما هستیم ٬ هر که بخواهد سرش می اندازد پایین و می آید تو! می رود بیرون!
اصلا
سرش را می گیرد بالا و هر جا که (دلش یا هر جای دیگرش) می خواهد می رود!

چرا اینجاییم نمی دانم.
اما می دانم هستیم!

نزدیکی میدان انقلاب!
انقلاب...
نزدیکی میدان انقلاب سالها پیش انقلاب شد!
اسمش را گذاشتند انقلاب.
بعد ها دیدند نمی شود که اسمش انقلاب باشد و ساکت بماند!
دقیقا ده سال پیش٬ ۱۴ روز بعد. اگر امروز ۴ام باشد.

نزدیکی میدان انقلاب٬
انقلاب کردند...

آه که چه انقلابی کردند!
یادم نمی رود که به بچه مذهبی ها و ریش دار ها و همین هایی که اون بالا نوشتم! به همین ها می گفتند: لباس شخصی! وحشی...

وای که چه انقلابی بود.

آخرش حاجی که دلش گرفته بود با خستگی رفت بالای منبر پیغمبر و گفت:

این حادثه حقیقتا دل من را به درد آورد...

می گفت و ریشو های .... گریه می کردند.

بعضی هایش را یادم می آید و بعضی هایش را در فیلم ها دیده ام.
یادم می آید که گوشه کناره های شهر پر شده بود از نیرو های ضد شورش!
با آن لباس های مخوف....

آه!
چه انقلابی...
یاد امام امت فقط زنده نشد!
اما نه! شد.

الان٬ اینجا که ما مثلا قرار است درس بخوانیم٬ چند بار اتقلاب شده...

انقلاب اسلامی

انقلاب فرهنگی

انقلاب فرنگی

و ...

بعد از این همه تقلب و تحول٬
تازه به اینجا رسیده ایم که ما ریشو ها متحجریم و ابن ملجم!
این ریش تراشیده ها امیرالمومنین!

به قول حاجی:

بسیجی را که منزوی کردند٬ ارزش ها به مذبح برده می شوند!

اول بسیجی را منزوی کردند٬
بعدش ارزش ها را به مذبح بردند!
به مقتل بردند!

به حسین علیه السلام گفتند خشن!

به علی علیه السلام گفتند عوام!

به محمد صلی الله علیه و آله گفتند متوهم!

به حاج سید علی ما هم که گفتند٬ دیکتاتور!

وای...
وای...
آه!

آه آه آه آّه .  .  .  .  .

خدایا این درد ها پیش کی ببریم؟

اینها که فکر کردند انقلاب کردند ٬
یک چیز را یادشان رفت!

اینکه مقلب القلوب می بیندشان!
انقلاب اصلا مگر کار انسان است؟
انقلاب مگر انسانی است؟

اگر ما انقلاب کردیم پس او که مقلب است چه کاره است؟

آهای انقلابی ریش تراشیده ای که دکمه های مانتو ات هر آن ممکن است منفجر شود!!!
گوش کن!

اگر تو انقلاب کردی پس او چه کاره است؟

اینجا که ما درس می خوانیم٬
حرف حرف قلب است!

قلب...

یکی قلب در سینه دارد ٬ یکی قلبش در سینه اش است٬ یکی سینه اش در قلبش است٬ یکی سینه ی دیگری را در قب دارد٬ یکی فقط قلب است٬ یکی فقط سینه است٬ یکی نه قلب است و نه سینه! اما هم قلب را دوست دارد و هم سینه را.
اینجا همه حرف از قلب می زنند.

اما ما ریشو های سیاه پوش محافظه کار٬ از هر گونه قلبی می ترسیم! از هر تغییری!
تغییر فقط ما آنهاست که ردای سپید دارند.
قلب هم برای آنهاست که قلب سبز دارند...

ما اما!

فقط بلدیم اخم کنیم و در بهترین حالت فیس بوک را فیلتر کنیم.
این دیگر ته تغییرمان است!
من نمیگم ها!
آنها می گویند.
من میگم اصلا هک و فیلتر و اینا بلد نیستم!
اصلا تو برنامه نویسی سررشته ندارم!
اگه داشتم که سی پلاس پلاس ۱۳ نمی شدم!

میگن نه!

الا و بلا کار٬ کار خودت است!

با خودم می گویم شعار کار که مال دیگریست!

فحشش را هم که احمدی نژاد می خود.

چرا من؟؟؟؟؟

می گویند: تو ریش داری! تو لباس سیاه داری! تو   ب س ی ج ی هستی!!!!

اینجا که ما هستیم٬
از بیرون خوش مزه است!
برای آنها که قلب دارند و انقلاب می کنند علی الظاهر درونش از بیرونش خوشمزه تر است!
اما ما که محافظه کاریم و قلب نداریم و نمی کنیم!
برایمان ته مزه ی تلخی دارد...

آنها اعتراض می کنند.
کیفش هم مال خودشان است.
ما هم که اعتاض می کنیم٬
کیفش مال آن هاست!
کلا کیفش مال آن هاست!
آخر آنها درد! کشیده اند.

بعد از هر دردی لذتی می باشد!

خب٬ این قواعدشان هم که ازقرآن است.

چه می شود گفت!؟

قلب خودشانند و قالب خودشان و مقلوب هم خودشان.
اما سر وقتش!

ما هم به اقتضای حال فقط متحجریم.

رابطه ی مان هم با انقلاب فقط این است که از مینی سیتی که می خواهیم به یونیور سیتی برویم باید از انقلاب رد بشویم!

کاری ندارم کی انقلاب کرد و کی انقلاب خورد و کی انقلاب برد... ٬

اما قلب را می دانم٬

در عالم امکان٬

فقط یکیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:33  توسط مجتبـا  | 

می گویند

اگر همه ی پیامبران در یک شهر جمع شوند٬

ذره ای اختلاف نخواهند داشت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:41  توسط مجتبـا  | 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت؟!
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست؟؟؟
نه! همه چیز قابل پیش بینی بود.
همه چیز. اصلا خود حاجی پیش بینی کرده بود...
فکر کردی دنیا چه خبره؟
تا بوده همین بوده!
نخود نخود٬
هر که رود خانه ی خود.
باز خدا رو شکر که خدا هست!

با با ما کلی رفیق خوب داریم مثلا ها....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط مجتبـا  | 

مرا دردیست در دندان که تا جان در بدن دارم
از این درد امان فرسا فغان بر آسمان دارم!

آه...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:52  توسط مجتبـا  | 

امروز وقتی داکیومنت های جهادی رو ورانداز می کردم٬
برای هزارمین بار از خودم پرسیدم...
چرا باید به جهادی رفت!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:34  توسط مجتبـا  | 

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

دل به چه خوش کرده ایم...!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:5  توسط مجتبـا  | 

ذلت شاخ و دم که نداره!!

داره؟!

از همین منت کشی شروع میشه...

از قانع نبودن!

یا به قول امروزی تر ها: تنوع!!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:36  توسط مجتبـا  | 

چرا بعضی از آدما هیچ وقت به این فکر نمی کنن که ممکنه کارهاشو یا افکارشون اشتباه باشه...!؟
واقعا چرا؟

*****
زمستان شد!
احساس می کنم خوابم برده...
یه خواب زمستونی.
یه خواب سفید!
مثل خواب ساعت یازده ظهر!
که آدم از خودش بدش میاد...
مثل خرس!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:23  توسط مجتبـا  | 

باز هم طرحی نو در انداخته شد و اطلاعی داده نشد!!
باز هم به زور جایزه!
آقا جان بسیج مدرسه ی عشق است!!
چه دارد بر سر عشق می آید؟
چه دارند بر سر عشق می آورند؟
وقتی با جایزه آدم جذب می کنی یعنی جایزه رو برداری آدمه هم میره.
اطلاع رسانی هم مثل همیشه افتضاح!
خاک بر سر من!!!
جایزه چیه.
یه کم واقعی برخورد کنید. به خدا مردم می فهمند.
اینجا میدان جنگه! جنگ!!
اینترنت میدان جنگه.
فضای مجازی میدان جنگه!
وبلاگ هم فقط یه سرنیزه است! همین.
جایزه کیلویی چنده!؟
باید بسیج مجازی تشکیل بشه. نباید بگذارید(بگذاریم؟) از این دیرتر بشه!
دشمن با همه ی اموال و امکاناتش سالهاست زمینمان زده!
ما تازه سرنیزه می خواهیم برداریم.
آی فرمانده های جنگ! کجایید که میدان خالیست!
آی بسیجیان!! فدائیان! کجایید؟ چرا پیدایتان نیست؟ میدان را چرا خالی گذاشته اید!!؟
که بود که فریاد می زد: ای رهبر آزاده آماده ایم آماده!؟
کجاست آمادگی؟
کجاست پوتین و سرنیزه هایتان!؟
حتما باید نهاد و سازمانی پیدا شود و جمعمان کند؟
خودمان مگر خوابمان برده؟ (بله برده!)
مگر مرده ایم!!؟ (نه فقط خوابمان برده..)
آی شهیدان خدایی! توروخدا بلند شوید که ما را توانی نیست!
بلند شوید که ما بد جوری بد مست شده ایم!
سرمان در زندگیمان گیر کرده!
آی شهیدان خدایی! کجایید؟
از آسمان پایین بیاید چند لحظه!
آی شیعیان علی!؟ کجایید؟
نهروان در پش است؟
کجایید؟
.
.
.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:35  توسط مجتبـا  |