گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بــِستان جان شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه می گویم پری در خواب می بینم
لبت شکّر به مستان داد و چشمت می به می خواران
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت
ز حال بنده یاد آور که خدمتکار دیرینم...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:14 توسط مجتبـا
|
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دینم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
%20copy.jpg)
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:27 توسط مجتبـا
|
امروز
یکی از ریش سپید های مهندسی معدن
- که به دلیل اخلاق٬ منطق و انعطافش بسیار دوست داشتنی است -
می گفت:
" خوبی کار معدن اینه که خود خدا می ذاره تو کاسه ت! "
دلیل هم داشت٬
اینکه
هم نانت را از زمین خدا در می آوری
و هم اگر کسی کج برود در کار معدن
یا کشف نمی کند
یا اگر هم کشف کرد٬
هر چه بـــِکنَد و بکاود
گنج های زمین را پیدا نمی کند!!
............ پ . ن .......................................................
۱- با خودم گفتم مگر در امور دیگر چه کسی در کاسه ی آدم می گذارد!؟
۲- یا معین الضعاء و الفقراء یا امام رضا ...
۳- باز هوای حرمم٬ حرمم آرزوست!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:19 توسط مجتبـا
|
وقتی بهت می گن "جوان" !
وقتی دلبستگی به دنیا در اوج خودشه٬
وقتی به اندازه ی عمر همه ی آدما آرزو داری٬
وقتی لذت ها و شهوت ها از همه طرف ذهن و زندگیت رو پر می کنه٬
و تو غیر از ایمان سلاح دیگه ای نمی تونی داشته باشی!
و اگر نداشته باشی
مثل آدمای مست تو زندگیت تلو تلو می خوری و عقب و جلو میری!
و اتفاقات دنیا مثل بادی که پر کاه رو بلند می کنه٬
تو رو به هوا می بره و کیلومتر ها اونور تر می کوبونتت زمین!
وقتی می بینم ایمان داشتن و تقوا پیشه کردن
ــ که به گمونم شرط شهادته ــ
تو این سن چقدر سخته و اصلا شاید برای خیلی ها دست نیافتنی باشه٬
بعد می فهمم یه جوون هم سن خودم چقدر باید بزرگ باشه:
تا خودِ خدا در آغوش بکشدش!
نوشته شده در ۱۶ آبان ۸۷
امروز که نگاه می کنم٬
درب شهادت دوباره گشوده شده!
باورتان می شود؟!
آهای!
آن هایی که شاکی بودید از دم و دستگاه پروردگار...
آن هایی که به خدا شکایت می کردید که چرا دوران ما را دوران شهادت قرار نداد!
دوستان!
با افتخار اعلام می کنم طبق آخرین اخبار
درب باغ شهادت گشوده شده و گشوده تر هم خواهد شد...
با این تفاوت که این بار به جای بذل جان٬
باید آبرو هایمان را در طبق اخلاص بگذاریم!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:28 توسط مجتبـا
|
هنوز
از پس ابر های سیاه
پس از باران
رنگین کمانی طلوع می کند
که نوید می دهد:
خورشید هست!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:2 توسط مجتبـا
|
روز عید فطر را در المراقبات حاج میرزا جواد آقا نوشته بود که باید خیلی مراقب باشیم! ايشان در مراقبات اين روز نقل فرموده اند:
امام حسن علیه السلام روز عید(فطر) عده ای را دید که می خندیدند و بازی می کردند. رو به همراهان خود کرد و فرمود: " خدای عزوجل ماه رمضان را آفرید تا میدان مسابقه ای برای خلقش باشدکه در آن با طاعت و رضايت او با يكديگر مسابقه بدهند. عده اي سبقت گرفته و سعادتمند شدند و عده اي عقب افتاده و نا اميد شدند. شگفتا از كسي كه در اين روز مي خندد و بازي مي كند. روزي كه نيكوكاران در آن پاداش يافته و كوتاهي كنندگان زيان مي بينند. به خدا سوگند اگر پرده ها فرو افتد، نيكوكار مي انديشد كه چرا بيشتر عمل نيك انجام ندادم و بدكار مي گويد چرا بد مي كردم! و از شانه كردن مو و صاف كردن لباس باز مي مانند."
اين عبارات را كه مي خواندم نام "يوم الحسرت" جلوي ديدگانم آمد. چه شبيه سازي زيبايي خدا در دنيا براي ما كرده از آن روز بزرگ. اول مدتي را در وفور نعمت زمان داده تا هر چه مي خواهيم براي خود مهيا كنيم. همه ي شرايط آماده شده تا بندگان تا مي توانند جهد نمايند و از اين مزرعه توشه گيرند. در همين مهلت بايد آينده ي خود را رقم بزنند. شب هايي بر بندگان مي گذرد كه بايد قدر بدانند. بايد سرنوشت خود را در همين مدت معين كنند. و يك سال هر چه در اين ماه كرده اند را برداشت مي كنند. نیک و زشت. عسر و يسر. مرگ و حيات. همه و همه٬ حاصل جهد و تلاش اين چند روز است.
اما در پايان اين چند روز براي روزه داران و متقين و مجاهدان حقيقي عيدي حقيقي بر پا مي شود. مومنان در اين روز خدايشان را شكر مي كنند: و لله الحمد. الحمد لله علي ما هدانا... و اما همين روز٬ روز خسران غافلان و بدكاران است. روزيكه بندگان گناهكار خدا كه در فرصت معين شده مورد غفران و آمرزش قرار نگرفته اند از ورشكستگانند و مورد نفرين پيامبر گرامي صلوه الله عليه و آله.
و پس از اين روز بزرگ و معهود يك سال نو را با آن چه از رمضانشان برگرفته بودند مي گذرانند. اين سال براي عاملين چه خوب اجريست و براي متكبرين چه بد جايگاهي...
از دور به زندگي خود نگاه مي كنم. به زندگي آدم ها. خداوند زماني محدود را در اختيارمان گذاشته تا در اين وفور نعمت توشه اي برگيريم. تا مي توانيم به او نزديك شويم و آينده ي حيات ابدي خويش را مقدر سازيم. فرصتي تا مگر قدر بدانيم و شكري به جاي آوريم.
اما روزي فرا خواهد رسيد. يوم لا ريب فيه! و اين روز لحظه به لحظه و آن به آن به ما نزديك مي شود و ما در پي روزمرگي هايمان فراموشش كرده ايم. اقترب للناس حسابهم و هم في غفله معرضون. روزي به مراتب عجيب تر از تمام عجائبي است كه تا كنون بر ما گذشته! روزي كه عذابش به مراتب بزرگ تر از عظيم ترين شدائدي است كه بر خلائق گذشته. انّ عذاب السّاعه شيء عظيم. روزي كه آسمان و زمين از خود بي خود مي شوند.و خسف القمر. و جُمع الشمس و القمر. كوه ها چون پشم نرم مي شوند و زمين به غير زمين مبدل مي گردد. و تکون الجبال کالعهن!
آن روز٬ روز بدبختي و فلاكت كسانيست كه با غفلت بر حقائق عالم پرده انداختند و چشم خود را از ديدن آن ها كور كردند. روز خسارت و زيان. به آن ها گفته مي شود : ادخلو ابواب جهنم خلدين فيها. فبئس مثوي المتكبرين. و چه منزل بدي است براي آنانكه براي خود بزرگي و كبريائي قائل شدند.
اما آن روز٬ روز عيد است براي آنان كه قدر دانستند. روزی بازگشت به فطرت الهی. و سيق الذين اتقوا ربهم الي الجنته زمرا. درب هاي بهشت برايشان گشوده مي شود و نگهبانان آن به آن ها مي گويند: سلام عليكم! طبتم فدخلوها خلدين... و آن ها در آن روز خدايشان را شكر مي گويند. و قالوا الحمد لله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوّاءُ من الجنه حيث نشاء؛ فنعم اجر العملين...
خوب یا بد٬ رمضان ۱۴۳۰ هجری قمری از کفمان رفت. و این ساعت ها٬ برایمان جز حسرتکده ای بیهوده نیست. عمرمان اما٬ رمضانی بس بزرگتر است.حیات مان٬ رمضانیست که فطرش قیامت است و سال پیش رویش رستخیز و حیاتی ابدی. لیالی اش را قدر بدانیم و ایامش را روزه ی تقوا بداریم. امید که فطرمان عید باشد و آن روز٬ از شکرگزاران باشیم.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:37 توسط مجتبـا
|
ای ماه آسمونی
اباصالح
دوستت دارم میدونی
اباصالح
الهی من فدات بــــــِـشم!!!
اباصالح
تو موسم جوونی
اباصالح
من که ندارم از در خونت نشونی
تا کی منو دنبال عشقت می کشونی
ای دلبر زیبا رخ و ابرو کمونی
مولا
مولا
اباصالح
مولا
مولا
اباصالح
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:25 توسط مجتبـا
|
ادامه مراقبات ماه مبارک رمضان به نقل از کتاب شریف " المراقبات " مرحوم حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی:
اقسام روزه داران
تقسیم بالا (پست قبلی) از حیث چیز هایی بود که از انجام آن خودداری می شود. ولی از حیث نیت روزه٬ روزه داران به چند دسته تقسیم می شوند.
۱- عده ای که برای غیر خدا روزه می گیرند ٬ مثلا به خاطر ترس از مردم ٬ یا برای رسیدن به نفع آن ها٬ یا فقط به خاطر اینکه عادت مسلمین است.
۲- بعضی نیز در نیت خود موارد فوق را با ترس کمی از مجازات خدا و امید به پاداش آمیخته اند.
۳- عده ای فقط به خاطر ترس از مجازات یا رسیدن به پاداش روزه می گیرند.
۴- گروهی علاوه بر نیت رهایی از مجازات و رسیدن به پاداش با روزه خود قصد رسیدن به نزدیکی و رضایت الهی را دارند.
۵- دسته ای فقط برای رسیدن به رضایت و نزدیکی به خداوند روزه می گیرند.
السلام علیک ایها الطفل الرضیع یا علی اصغر
+
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:42 توسط مجتبـا
|
چند سطری از مراقبات ماه مبارک رمضان به نقل از کتاب شریف "المراقبات" حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی...
درجات روزه:
۱- روزه عوام. این روزه با خود داری از مبطلات روزه که فقها در رساله های خود نوشته اند ٬ تحقق می یابد.
۲- روزه خواص. با انجام اموری که در روزه عوام گفتیم و جلو گیری اعضای بدن از مخالفت با خداوند ٬ روزه خواص تحقق پیدا می کند.
۳- روزه خواص خواص. این روزه با خود داری از امور حلال یا حرامی که انسان را از یاد خدا باز می دارد تحقق می یابد.
هر کدام از دو درجه دوم و سوم نیز انواع زیادی دارد. به ویژه درجه دوم که انواع بی شمار آن به تعداد مومنین اصحاب یمین است. و حتی هر کدام از خواص ٬ روزه اش به گونه ای است که با روزه دیگری فرق می کندو ممکن است عمل بعضی از افراد درجاتی که گفتیم٬ به عمل درجه بالاتر از خود نزدیک تر باشد.
......................................................
- انشالله اگر توفیق بود در مطلب بعدی اقسام روزه داران را به نقل از همین کتاب شریف می نویسم.
- برای همه ی مومنین و مریض ها دعا کنید.
- من عمل بما علم علمه الله ما لم یعلم
السلام علیک یا اباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک
+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:57 توسط مجتبـا
|
خدایا
رمضان آمد
ما هنوز نیامده ایم
به رمضان نرسیده ایم
امام رضا جان
امام عزیز و مهربانم
ما را به رمضان برسان
دست ما را بگیر و به خودت برسان
به مهدی ات برسان
امام رضا جان
منتظرم...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 6:32 توسط مجتبـا
|
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گرچه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط مجتبـا
|
الفلک الجاریه
فی الُّجج الغامره
یاْمن من رکبها
و یغرق من ترکها
المتقدم لهم مارق
و المتاخر عنهم زاهق
و الّازم لهم لاحق
الهم اجعلنا فی صراط ولیک و حجتک
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:42 توسط مجتبـا
|
امروز٬
حضور هم وطنان زیادی که برای اولین بار به نماز جمعه می آمدند
بسیار خوشحالم کرد...
اما نمی دانم چرا وقت نماز که شد٬
رفتند!؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:47 توسط مجتبـا
|
به آن دسته از بندگانم که در جان خود اسراف کردند بگو: از رحمت خدا نا امید نشوید...
امام رضا کم ما و کرمت
قربون جارو کشای حرمت
کشته منو فراق کرب و بلا
به من بگو: که خودم می برمت
الهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلوه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک

+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:33 توسط مجتبـا
|
هنوز پایین آمدن محتاطانه ی کودکان از پله های بلند برایم جذابیتی بی اندازه دارد.
خوشحالم که هنوز چیزی از انسانیت در وجودم هست...
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 16:52 توسط مجتبـا
|
ای حرمت ملجاء درماندگان
دور مران از در و راهم بده
خدا را شکر که اما رضا علیه السلام را داریم.
خدا را شکر.
هزار هزار هزار مرتبه شکر.
شکر خدا را که گدای در این پادشهم!
شکر.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 18:15 توسط مجتبـا
|
یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان در عرش دست افشان کنند
آب بر آتش شنیده ای!؟
الهم احفظ و انصر و ایّد مولینا الخامنه ای
+
نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:9 توسط مجتبـا
|
صحنه ی اول| حدود نماز مغرب و عشاست. هوا گرگ و میش. بعد از ابلاغیه ی ناجا مبنی بر اینکه اغتشاشات میدان هروی به حدی رسیده که از کنترل پلیس خارج شده و آشوب گران در حال ورود به منازل خصوصی مردم هستند و با سنگ به خودرو ها حمله ور شده اند و روی مردم و مامورین اسید می پاشند، نیرو های بسیجی فراخوان می شوند تا از تعرضات جلوگیری کنند.
صحنه ی دوم| بعضی نیرو های بسیجی بچه های دبیرستانی هستند. بعضی پیش دانشگاهی هستند و قراره تا 4-5 روز دیگه سرنوشت زندگی تحصیلیشون رقم بخوره.(باقی پیش دانشگاهی ها در حال حاضر باید در شرایط کاملات ریلکس باشند و کنکور دو سال گذشته رو بدند و از آب میوه های انرژی زا استفاده کنند و به استخر برند...) بعضی دیگه دانشجو هایی هستند که وسط امتحان های ترم قرار دارند. بعضی دیگه هم که سن بیشتری دارند فردا صبح باید به محل کار برند و الان زن و بچه شون تنها و در شرایط کاملا نا امن و وحشتناک بدون حضور مرد خانه روبروی تلویزیون نشسته اند و منتظر هر گونه خبر نا گواری از شبکه خبر هستند.
صحنه ی سوم| مثل همیشه به هر دلیلی تجهیزات به درد بخوری در اختیار بسیج نیست و در حالی که نیرو های ویژه ناجا که عموما بالای 25 سال سن دارند، علاوه بر گاز اشک آور و انواع سلاح سرد و گرم و سپر و کلاه ضد شورش حتی از بیضه بند هم محروم نیستند، بچه ها ی 14 تا 20 ساله باید با دست خالی به کمک مردمی بروند که شورشیان ( البته من می گم شورشی های عوضی بی ناموس! شما می گید طرفدارهای موسوی. ولی من معتقدم طرفدارای موسوی یا هیچ کس دیگه ای نیستن!) کم کم وارد خونه ها شون شدند و به هر نوعی به اموال و انفس زن و بچه ی مردم متعرض شدند.
صحنه ی چهارم| پیرزنی جلوی درب مسجد ایستاده و در حالی که گریه می کنه، برای بسیجی هایی که عموما دست خالی هستند آیت الکرسی می خونه.
صحنه ی پنجم| {بالا تر از میدان هروی} بچه های بسیجی به صف ایستاده اند و منتظر دستورند که یک خودروی ماکسیما با سرعت از پایین خیابون به سمت بالا حرکت می کند و به سمت بچه ها میره و دونه دونه میزنه بهشون و پرتشون می کنه هوا. همه از دیدن این صحنه کپ کردند. چند نفر با موتور سعی می کنند بیفتند دنبالش. اما ماکسیما کجا و "آمیکو125" کجا!!؟
صحنه ششم| خبر فوت یکی از بچه ها در اثر تصادف با ماکسیمای نقره ای رنگ دهن به دهن بین بچه ها پخش میشود. چهار نفر دیگر هم به خاطر جراحت سنگین به بیمارستان منتقل میشند. رنگ بزرگ تر ها پریده و کوچکتر ها در حال تجزیه و تحلیل داستانند. هنوز حتی خیلی ها از وانت پیاده نشده اند. تلفات قبل از شروع عملیات!
صحنه ی شش+یک| ظهر پس فردا برای نماز به مسجد میروم. بعد از نماز در حالی که دارم از مسجد خارج میشم با رفقا گپ می زنم. متوجه میشم که یکی از دوستانم داره برای عیادت میره بیمارستان. با کمی کند و کاو متوجه میشم که بیمار یکی از بچه های محله و اصلا اوضاع خوبی نداره. مُصِرّ می شوم که همراهشون برم.
صحنه ی شش+یک+یک| امین را در حالی روی تخت می بینم که امیدی به باز شدن یکی از چشم هاش نداره و بدنش بیش از 150 تا بخیه خورده. از کمر به بالا تقریبا جایی نمونده که یا شکافته نشده باشه، یا یا نشکسته باشه و یا دست کم کبود نباشه. با قمه و میل گرد و چوب و چاقو و کابل و سنگ و لگد و ... زده اندش. تعریف می کند که برای رساندن دوستش به خانه سوار موتور شده بوده که اوباش (البته من می گویم اوباش و اراذل! شما ولی می گید طرفداران میر...) با ماشین به او زده انده و بر زمینش انداختند. آنها کم ِکم 15نفر بوده اند و اینها دست بالادو نفر. اولی که ضعیف تر بوده در همان لحظه ی تصادف به سرش ضربه خورده و بی هوش شده و دیگری را هر که دستش به هر چه که رسیده با همان زده. بی اراده چشمم دریاچه ی اشک می شود. یاد روضه ی قتلگاه می افتم. شمشیر دار با شمشیر، نیزه دار با نیزه، بعضی با چوب و آن ها که هیچ نداشته اند با سنگ...
صحنه ی کوفت| پشت رایانه می نشینم. در نوار بالای اینترنت اکسپلورر وارد می کنم: no . زیر نوار آدرس وبلاگ سیاسی دوره ی سیزده دبیرستان مفید دو ظاهر می شود: http://no13.persianblog.ir . بعد از کلی وقت یک نفر مطلبی نوشته است. با طمع می خوانمش. "صحنه ی شش+یک+یک" مثل خار فرو می رود توی چشمم. لبخندهای امین را که روی تخت دراز کشیده بود از ذهنم می گذرانم. نفسم تنگ می شود. چشمش باز نمی شد. قلبم به شدت به تپش می افتد. ضربه ی قمه شکافی به عمق ده سانتی متر (یک دهم متر) بالای قلبش ایجاد کرده بود. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند. پزشکش می گفت اگر کسی لاغر تر از امین بود حتما جان به جان آفرین... لااله الا الله!
صحنه ی منفی بیست و هفت| سال ١٣۶١ است. مسعود رجوی و هم دستانش در گروهک تروریستی مجاهدین خلق در مملکت جولان میدند. به گروه های کوچک تقسیم شده اند و عملیات های تروریستی انجام می دهند. هر شب . همه جای پایتخت رد پایشان را می توان دید. بوی باروت و دود و آتش از جوی ها و کناره ی کوچه ها و خیابان ها به مشام می رسد. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند.
صحنه ی زهرمار|در وبلاگ سیاسی دوره سیزده می خوانم: " من نمیدونم اینایی که میان تو خیابون ناموس مردمو اینقد میزنن تا کبود شه کین؟ اینایی که این همه خسارت به مردم وارد میکنن کین؟ واقعا طمع قدرت تا چه حد؟ شاه وقتی زمان انقلاب اتفاقات مشابهی در جریان بود کارایی که اینو میکننو نکرد "
با خودم فکر می کنم. فکر می کنم. به مغزم فشار می آورم! یک نفر در جایی بسیار دور نشسته و با خودش فکر می کند. به نظرش می رسد بسیجی ها دشمن مردمند. بسیجی ها یک مشت سنگ دل اند. موجوداتی هستند انسان نما که برای کتک زدن مردم در بیابان های خیلی دور تربیت شده اند و هیچ از اصول آدمیت و فرهنگ و مدنیت نمی فهمند. یاد حرف امین می افتم! به شوخی گفتمش: " این مشت تو به بابا بخوره بچه می میره! الان همه ی اون نامردا باید قبرستون باشن! چیکار میکردی پس؟؟! عاشق شدی؟! " خندید. گفت: "به خدا هر چی هم می زدن دلم نمیومد تو سر و صورتشون بزنم. فقط می زدم که دور بشن." دلش نمیومد...
صحنه ی مرگ| مشتی لا ابالی دختر باز در خیابان ها "الله اکبر" می گویند. جمعی پسر باز تن فروش در معابر که می گردند "سیاه" می پوشند. دیگری "انا لله.." می خواند!! من: دارم فاتحه ی خیلی چیز ها را می خوانم...
صحنه ی زندهگی| پایان شب سیه سپید است.
یا حسین بن علی علیهما السلام
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:54 توسط مجتبـا
|
و من یتوکل علی الله ٬
فهو حسبه...
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:13 توسط مجتبـا
|
دیشب٬
یک نفر استاد دانشگاه٬
که دکترای مهندسی داشت...
وسط میدان جنگ
به یک شیخ پر ادعا!
صرف و نحو عربي یاد می داد...
و مردم به افتخارش :
به خیابان ها ریختند!
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:30 توسط مجتبـا
|
چقدر بده که بعد از کلی وقت ( و کلی و اتفاق و کلی چیزایی که میاد تو ذهنت و اینترنتی نیست که تو وبلاگت بنویسی) ٬ وقتی که راحت میشینی پای رایانه و می خوای از همه چیز بگی٬ هیچ چیز به ذهنت نیاد!
انگار کله م شده توپ پلاستیکی! ( مگه نبود؟؟؟)
شاید هم از زیادی حرفه که " زبانم در دهان باز بسته است! " ...
اما یه چیزی رو که دلم نمی خواد بگم رو دلم می خواد بگم...
جدیدا که نه٬ قدیما. ( جدیدا بیشتر...)
به ما خرده می گیرند که چرا دختر بازی نمی کنید!؟ ( مثل توپ بازی یا خاله بازی یا بازی بازی!!! )
میگن چرا ریش میزاری چندش!!
چرا سیاه می پوشی قلبم گرفت؟؟
چرا کیهان می خونی نیروی فشار افراطی متحجر !؟
چرا به احمدی نژاد می خوای رای بدی! بسیجی ای آره؟؟؟ یا بابات تو دولته؟ پول می گیرید؟؟ ها؟ ها؟
این مدل مو های اوسکلی چیه میزنی؟ ده مده!
با خودم میگم: واقعا من این کار ها رو انجام میدم؟ چقدر من واقعا آدم خوبی ام!!
می دونم اینها که می گم علی القاعده ( نه القاعده) چرندیاتی هستند بی سر و ته٬ اما یه سوال خیی راحت!
مگر بازی با دختر همان چیزی نیست که خدا پیغمبر می فرمایند: نکنید!!!
مگر ریش را در رساله ها نمی گویند: بگذارید!؟
مگر عزا که میشه سیاه نمی پوشند؟
و ....
چرا پس بعضی دوست های من در این ها تردید کرده اند؟؟؟؟؟؟؟؟.....؟؟؟؟
دوست های من!!!
در این ها...
تردید؟؟
نه!
آه....
در وجود خدا هم؟؟
تردید؟
نه!!!!
وای....
اینجایی که ما داریم درس می خوانیم(!) بعضی ها ـــ نه دوستان من! ـــ در وجود خدا هم تردید می کنند!
همین جا که ما می خواهیم درس بخوانیم...
ده یونیور سیتی آو تهرون ( چه کلاسی داره... اوف!!! مردم از کیف..)
همین جا که میگم٬ "ان مع اعسر یسرا" را ترجمه می کنند: "بعد از هر دردی لذتی می باشد" !
هر دردی!!!!!
اوف!
اینجا که ما هستیم ٬ هر که بخواهد سرش می اندازد پایین و می آید تو! می رود بیرون!
اصلا
سرش را می گیرد بالا و هر جا که (دلش یا هر جای دیگرش) می خواهد می رود!
چرا اینجاییم نمی دانم.
اما می دانم هستیم!
نزدیکی میدان انقلاب!
انقلاب...
نزدیکی میدان انقلاب سالها پیش انقلاب شد!
اسمش را گذاشتند انقلاب.
بعد ها دیدند نمی شود که اسمش انقلاب باشد و ساکت بماند!
دقیقا ده سال پیش٬ ۱۴ روز بعد. اگر امروز ۴ام باشد.
نزدیکی میدان انقلاب٬
انقلاب کردند...
آه که چه انقلابی کردند!
یادم نمی رود که به بچه مذهبی ها و ریش دار ها و همین هایی که اون بالا نوشتم! به همین ها می گفتند: لباس شخصی! وحشی...
وای که چه انقلابی بود.
آخرش حاجی که دلش گرفته بود با خستگی رفت بالای منبر پیغمبر و گفت:
این حادثه حقیقتا دل من را به درد آورد...
می گفت و ریشو های .... گریه می کردند.
بعضی هایش را یادم می آید و بعضی هایش را در فیلم ها دیده ام.
یادم می آید که گوشه کناره های شهر پر شده بود از نیرو های ضد شورش!
با آن لباس های مخوف....
آه!
چه انقلابی...
یاد امام امت فقط زنده نشد!
اما نه! شد.
الان٬ اینجا که ما مثلا قرار است درس بخوانیم٬ چند بار اتقلاب شده...
انقلاب اسلامی
انقلاب فرهنگی
انقلاب فرنگی
و ...
بعد از این همه تقلب و تحول٬
تازه به اینجا رسیده ایم که ما ریشو ها متحجریم و ابن ملجم!
این ریش تراشیده ها امیرالمومنین!
به قول حاجی:
بسیجی را که منزوی کردند٬ ارزش ها به مذبح برده می شوند!
اول بسیجی را منزوی کردند٬
بعدش ارزش ها را به مذبح بردند!
به مقتل بردند!
به حسین علیه السلام گفتند خشن!
به علی علیه السلام گفتند عوام!
به محمد صلی الله علیه و آله گفتند متوهم!
به حاج سید علی ما هم که گفتند٬ دیکتاتور!
وای...
وای...
آه!
آه آه آه آّه . . . . .
خدایا این درد ها پیش کی ببریم؟
اینها که فکر کردند انقلاب کردند ٬
یک چیز را یادشان رفت!
اینکه مقلب القلوب می بیندشان!
انقلاب اصلا مگر کار انسان است؟
انقلاب مگر انسانی است؟
اگر ما انقلاب کردیم پس او که مقلب است چه کاره است؟
آهای انقلابی ریش تراشیده ای که دکمه های مانتو ات هر آن ممکن است منفجر شود!!!
گوش کن!
اگر تو انقلاب کردی پس او چه کاره است؟
اینجا که ما درس می خوانیم٬
حرف حرف قلب است!
قلب...
یکی قلب در سینه دارد ٬ یکی قلبش در سینه اش است٬ یکی سینه اش در قلبش است٬ یکی سینه ی دیگری را در قب دارد٬ یکی فقط قلب است٬ یکی فقط سینه است٬ یکی نه قلب است و نه سینه! اما هم قلب را دوست دارد و هم سینه را.
اینجا همه حرف از قلب می زنند.
اما ما ریشو های سیاه پوش محافظه کار٬ از هر گونه قلبی می ترسیم! از هر تغییری!
تغییر فقط ما آنهاست که ردای سپید دارند.
قلب هم برای آنهاست که قلب سبز دارند...
ما اما!
فقط بلدیم اخم کنیم و در بهترین حالت فیس بوک را فیلتر کنیم.
این دیگر ته تغییرمان است!
من نمیگم ها!
آنها می گویند.
من میگم اصلا هک و فیلتر و اینا بلد نیستم!
اصلا تو برنامه نویسی سررشته ندارم!
اگه داشتم که سی پلاس پلاس ۱۳ نمی شدم!
میگن نه!
الا و بلا کار٬ کار خودت است!
با خودم می گویم شعار کار که مال دیگریست!
فحشش را هم که احمدی نژاد می خود.
چرا من؟؟؟؟؟
می گویند: تو ریش داری! تو لباس سیاه داری! تو ب س ی ج ی هستی!!!!
اینجا که ما هستیم٬
از بیرون خوش مزه است!
برای آنها که قلب دارند و انقلاب می کنند علی الظاهر درونش از بیرونش خوشمزه تر است!
اما ما که محافظه کاریم و قلب نداریم و نمی کنیم!
برایمان ته مزه ی تلخی دارد...
آنها اعتراض می کنند.
کیفش هم مال خودشان است.
ما هم که اعتاض می کنیم٬
کیفش مال آن هاست!
کلا کیفش مال آن هاست!
آخر آنها درد! کشیده اند.
بعد از هر دردی لذتی می باشد!
خب٬ این قواعدشان هم که ازقرآن است.
چه می شود گفت!؟
قلب خودشانند و قالب خودشان و مقلوب هم خودشان.
اما سر وقتش!
ما هم به اقتضای حال فقط متحجریم.
رابطه ی مان هم با انقلاب فقط این است که از مینی سیتی که می خواهیم به یونیور سیتی برویم باید از انقلاب رد بشویم!
کاری ندارم کی انقلاب کرد و کی انقلاب خورد و کی انقلاب برد... ٬
اما قلب را می دانم٬
در عالم امکان٬
فقط یکیست!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:33 توسط مجتبـا
|
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت؟!
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست؟؟؟
نه! همه چیز قابل پیش بینی بود.
همه چیز. اصلا خود حاجی پیش بینی کرده بود...
فکر کردی دنیا چه خبره؟
تا بوده همین بوده!
نخود نخود٬
هر که رود خانه ی خود.
باز خدا رو شکر که خدا هست!
با با ما کلی رفیق خوب داریم مثلا ها....
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:44 توسط مجتبـا
|
دائم کسی با رفتارش به من می گوید:
" برای زندگی باید معیار داشت! "
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:54 توسط مجتبـا
|
امشب با او چند ساعتی در دل شب٬ در فضای مه آلود کوهستان ٬ قدم زدیم و برای هم گفتیم.
از گذشته٬ از آینده ٬ از اشتباهات٬ پشیمانی ها٬ آرزو ها ...
گه گاه چیز هایی می گفتم که مخفیانه خجل می شدم.
گه گاه بغض می گرفت گلویم را! ...
گاهی خوشحال هم می شدم.
همین دو سه ساعت چه قدر خوب بود بعد از این همه وقت.
او هم شاید باید به یکی حرف هایش را می گفت! ادمش هم خیلی مهم نیست
اصلا چه قدر خوب است که آدم هر از گاهی با یکی که می شود ٬ خیلی رو راست و صادقانه درد دل کند و برای بعد هایش آینده نگری..
چقدر خوب است بعضی وقت ها حواسمان را جمع و جور کنیم و دوباره حرکت...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:20 توسط مجتبـا
|
سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای
باران باران دوباره باران باران
باران باران ستاره باران باران
ای کاش همه ی حرف ها شعر تو بود
باران باران بهار باران ٬ باران
باران بهار برگ پیغام تو بود
یا نامه ای از کبوتر بام تو بود
هر قطره حکایتی شگرف از لب تو
هر دانه ی برف حرفی از نام تو بود
بهار برفی...
خیلی به یاد موندنی بوده تا حالا این بهار!
خدایا شکر
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 10:36 توسط مجتبـا
|
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
سعی می کنم لحظه ی تحویل سال را به یاد بیاورم. نمی شود. نمی توانم. شاید به خاطر اینکه امسالِ من در یک لحظه تحویل نشد.
زیر پهنه ی آسمان٬ روی خاک های زمین٬ صدای هق هق ناله ای آشنا که از نزدیکی به گوش می رسد٬ صدای نبض عالم در درون رگ های حلقوم٬ او که برای دیدنش چشم ها را باید بست٬ او که آرامم کرد. آرام... و که نوازش دستانش را حس می کنم در تار و پود نسیم٬ او که نسیم را امر کرد تا بر صورت من آرام دست بکشد٬ او که شنید صدایم را که صدایش می زدم ...
زمان را٬ زمین را٬ زمینیان را٬ شادی های پر تکلف را٬ آشنایی های نچسب را٬ دل تنگی ها را...
با او چه راحت می شود از یاد برد...
سال تحویل امسالم فقط بوی چند نفر را می دهد...
فقط چند نفر!
یا ایها العزیز!
گر بوی تورا باد به منزل برساند٬ جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند٬ جز گرد و غبارم
فتصدق علینا...
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:1 توسط مجتبـا
|
الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:8 توسط مجتبـا
|