در ميانه ي راه به نگاشته اي توسط يك سبز برخوردم!
نوشته اي كه بسيار مستحق نقد است...
اما آن چه جلب نظرم را كرد
اعتراف و اقرار اين سبز بود
در نوشته اي كه تمام مساعي خود را متمركز كرده
تا در همه ي ابعاد،
به شخصيت معظم رهبر انقلاب
نقدي وارد كند
بار ها به عظمت اين انسان والا
اذعان كرده!
البت
نكات مهمي در اين نوشته آمده
و سوالاتي كه بايد پاسخ داده شود...
شايد در آينده
در فرايندي تعاملي
بدان پرداختيم...
گزيده از متن را در اين نوشته مي آورم
اين فرد سبز با عنوان " اگر طرفدار رهبر و دوام حاکمیّت او بودم به او چه توصیههایی میکردم؟ " مانند پدري پير، در همه ي زمينه ها نصايحي را ابراز كرده.
بنده بخش هاي مورد نظر خود را گزيده ام
لينك مطلب را در زير متن قرار خواهم داد...
و اما نوشته ي مزبور:
خود را از مساوی انگاشتن با تمام اجزای نظام آزاد کنید؛ بلکه نشان دهید که- مانند صداوسیما- یکی از منتقدان آنها هستید. اینطور آنچه مردم- درست یا نادرست- ظلم آنان میپندارند، به شما سرایت نخواهد کرد. اگر گاهی گفتهاید نیروی انتظامی تخلّفاتی هم داشته بعد بلافاصله از نقش آنان در مهار فتنه قدردانی کردهاید. بینش عوام و خواص را کنار بگذارید. تعداد عوام از خواص خیلی بیشتر است و اگر علیه آنان بشورند، خواص بختی برای دفاع از شما نخواهند داشت. اگر- مثل الآن- رعبی از خواص در دل عوام باقی نماند، نصرتی هم در کار نخواهد بود.
شما سابقهی ادبی و موسیقایی و هنری هم دارید؛ اینها را نشان دهید. گاهی البتّه شاعران یا سینماگران پیش شما میآیند و چیزی میگویند ولی کافی نیست؛ بیشتر به راهدادن آنان به بارگاه خود میماند. بگذارید طرفدارانتان بدانند که اشعار سایه و اخوان را حفظ هستید. شما از فیلم آدم برفی خوشتان آمده یا سنتوری را بیاشکال دیدهاید؛ اینها را بلند بگویید تا فرق شما و کسانی که این فیلمها را توقیف کردند، معلوم شود.
راستي!
چه كسي مي تواند جايگزيني بهتر
- در حال حاضر -
براي رهبري نظام مقدس جمهوري اسلامي
معرفي كند؟
كدام يك از رهبران -به اصطلاح- جنبش سبز
توان يك روز مديريت مستقل كشور را دارند؟
اصلا
همين جنبش مزبور
مگر نه اين كه الان بالغ بر شش هفت تا رهبر دارد؟
خاتمي؛ موسوي؛ كروبي؛ منتظري؛ صانعي؛ موسيوي خوئيني ها....
خب!
با اين حساب،
وقتي عده اي
توانايي مديريت يك جنبش چند هزار نفري را ندارند
و پنج شش نفرشان
بر سر مديريت همين چند هزار نفر آدم
جنگ قدرت دارند
چه طور مي توانند اين سان بر كوس نقد بكوبند
كه: آي!
اگر ما بوديم اِله مي كرديم و بــــِله مي شد!؟
اگر كمي انصاف باشد
و به ريز مسائل مديريت كشور
توسط حضرت آيت الله العظمي
آقا سيد علي خامنه اي
توجه شود
معلوم مي شود اين كار،
كار آم هاي كوچك نيست
رساندن ايران 57
به ايران 68
و از آنجا به ايران 88
كارستاني است كه مردانگي مي خواهد
عظمت مي خواهد
توكل و تفويض مي خواهد
روح و عدالت مي خواهد
نه بيانيه و شعر و نقاشي
نه دعوا و سنگ و ناسزا...
همين چند روز پيش
سيزدهم آبان
عده اي كه اول پانصد-ششصد نفر بودند
آخر سر شدند صد نفر
مثل نقل و نبات زير سردر دانشگاه
به هر كه خواستند دهن گشادي كردند
ركيك، هتاكي كردند
ناسزا پراندند
فحس ناموسي دادند...
خب براي من سوال است؛
مگر اين ها عقل ندارند!؟
چرا فكر نمي كنند؟؟؟
چرا در قبال واضحات و بديهيات
در قبال حقايق و وقايع
چرا تسليم عقل خود نمي شوند!؟
چرا بر عليه خود مي شورند؟
چرا با فطرت خود مي ستيزند!!؟
از كوفي عنان و چاوز بگيريد
تا پوتين و پرويز مشرف
هر كه با اين مرد معظّم هم نشين مي شود
انگشت حيرتش از دهان آويزان مي شود
به معناي حقيقي:
" كُپ " مي كند!
خدا يا
اگر ماشكر اين نعمتت را به جاي نمي آوريم
يا آن سان كه شايسته است سپاس نمي گوييم؛
يا از سر غفلت است
يا ناداني
و يا فراموشي.
رحمت تو واسع است؛
به واسطه ي خيانت ها و شقاوت ها ما
از ما دريغش مدار!
ألم يأن للذين ءامنوا أن تخشع قلوبهم لذكر الله !؟
.......... پ . ن .......................
1. متن كامل را اين جا ببينيد.
2. شايد براي اكثر سوالات مطروحه در متن وبلاگ مزبور خود بنده بتوانم پاسخ هاي منطقي بدهم. با اين حال مطالب درستي هم نوشته شده كه نبايد ناديده گرفت.
3. سعي مي كنم در آينده، سوالات اخير را مطرح كنم و انشالله پاسخي درخور بيابم.
شهادت حضرت امام محمدبن علي الجواد را به محضر مبارك آقا امام رضا عليه السلام و آقا اباصالح المهدي عجل الله فرجه تسليت عرض مي نماييم.
سه حديث از حضرت جواد الائمه عليه السلام:
شریف واقعی فردی است که با شرافت دانش آراسته گردد و سیادت و بزرگواری حقیقی از آن کسی است که راه تقوا و خداشناسی پیش گیرد.
آن که ستم می کند و آن که یاری او را برعهده دارد و آن که بر ستم او خشنود است، همگی در گناه شریک و در استحقاق کیفر یکسانند.
آدمی در زیر زبان خود پنهان است.

اغثنا...


چتر فروش ؛
خدا را شكر مي كند
فقط براي اين كه
چتر هايش را مي فروشد.
حكايت شيخ و درويش و دوشيزه!
شيخي براي فرار از جيفه ي دنيا سر به بيابان نهاده بود. همان سان كه طريق بي سر انجامي در پي داشت، به درويشي رسيد، كه شوريدگي امانش بريده بود و ناخواسته و نا دانسته سر از نا كجا آبادي در آورده بود كه شيخ بدان گريخته...
هم زبان شدند و از حكايت يكديگر مطلع گشتند. تصميم بر آن شد كه چند صباحي همراه راه هم گردند. در ميانه ي راه به رود خانه اي برخوردند كه لاجرم مي بايست در نورديده مي گشت.
در كنار رود، دوشيزه اي جوان كه در وجاهت صورت، آينيه ي جمال صورت آفرين بود پايي در رود داشت و پاي ديگر در كنار؛ و مي كوشيد تا بر امواج متلاطم رو فائق آيد. لكن نه چاره اي بر قوت آب داشت و نه گزيري بر ژرفاي آن.
شيخ، بي آن كه چشم را به نظر شبهه بيالايد ، پاي در آب نهاد و مردانه به كارزار گرداب رفت و ساعتي بعد آن سوي رود بود.
درويش كه دخترك را اين سان مستاصل يافت، پيش از آنكه پاي بر رود نهد، دل به دريا زد و دوشيزه ي جوان را در كنار گرفت و با مشقت وافر از رود گذشت. دخترك سپاس گفت و درويش بدرود.
شيخ و درويش همراهي را از سر گرفتند؛ در حالي كه در رفتار و گفتار شيخ با درويش، توفيري عيان نمايان بود.
ساعت ها گذشت؛ تا اينكه شيخ طاقت از كف بداد و ناگاه روي ترش كرد و نيك از خود به در شد. فرياد بر آورد كه اي درويش لا حيا و حق نشناس! رذالات تا كي و غفلت تا كجا ؟! چه گونه حياتت بقا يافت، حال آنكه در پيش دو چشم باري تعالي آن سان دست و دامان خويش به معصيت آلودي!؟
درويش كه آثار شگفتي در چهره اش نمودار بود، اندكي تامل كرد تا منظور شيخ را فهم كند. ناگاه دو درهمي اش اوفتاد و بر ريش شيخ نيك خنده كرد.
با لحني سنگين و آسوده گفت:
اولا، تو از كجا يافتي كه باري تعالي سبحانه دو چشم دارد!؟
ثانيا من اگر آن دوشيزه را در آن سوي رود در آغوش كشيدم، ساعتي بعد در سوي ديگر نهادم و آمدم. اما تو از همان سوي تا همين ثانيه او را در آغوش كشيده اي و نمي هلي!

عمرا اگر شرح بدم...!!!
چه می نوشم؟ این جام وصال است آیا...؟
وقتی این نظر بازی انقدر مست و مخمور می کند
دیگر نظر به روی قلب عالم چه داستانی دارد...
بی خود نیست که حضرت عاشق در فراقش اشک می ریخت
و حضرت رئوف شب و روز صلایش می زد
ما کجاییم!؟
اندر خم کوچه ی یک...
نه!
ما هنوز از خودمان بیرون نیامده ایم.
چه رسد به خم کوچه ی اول!
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد٬
اگر احتمال دارد٬ به قیامت اتصالی
ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بــِستان جان شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه می گویم پری در خواب می بینم
لبت شکّر به مستان داد و چشمت می به می خواران
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت
ز حال بنده یاد آور که خدمتکار دیرینم...
ادامه مطلب...
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دینم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
%20copy.jpg)
یکی از ریش سپید های مهندسی معدن
- که به دلیل اخلاق٬ منطق و انعطافش بسیار دوست داشتنی است -
می گفت:
" خوبی کار معدن اینه که خود خدا می ذاره تو کاسه ت! "
دلیل هم داشت٬
اینکه
هم نانت را از زمین خدا در می آوری
و هم اگر کسی کج برود در کار معدن
یا کشف نمی کند
یا اگر هم کشف کرد٬
هر چه بـــِکنَد و بکاود
گنج های زمین را پیدا نمی کند!!
............ پ . ن .......................................................
۱- با خودم گفتم مگر در امور دیگر چه کسی در کاسه ی آدم می گذارد!؟
۲- یا معین الضعاء و الفقراء یا امام رضا ...
۳- باز هوای حرمم٬ حرمم آرزوست!

