تبليغاتX
آسمانه

 


یار ما چون گیرد آغاز سماع

قدسیان در عرش دست افشان کنند

آب بر آتش شنیده ای!؟

الهم احفظ و انصر و ایّد مولینا الخامنه ای

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:9  توسط مجتبـا  | 

صحنه ی اول| حدود نماز مغرب و عشاست. هوا گرگ و میش. بعد از ابلاغیه ی ناجا مبنی بر اینکه اغتشاشات میدان هروی به حدی رسیده که از کنترل پلیس خارج شده و آشوب گران در حال ورود به منازل خصوصی مردم هستند و با سنگ به خودرو ها حمله ور شده اند و روی مردم و مامورین اسید می پاشند، نیرو های بسیجی فراخوان می شوند تا از تعرضات جلوگیری کنند.

صحنه ی دوم| بعضی نیرو های بسیجی بچه های دبیرستانی هستند. بعضی پیش دانشگاهی هستند و قراره تا 4-5 روز دیگه سرنوشت زندگی تحصیلیشون رقم بخوره.(باقی پیش دانشگاهی ها در حال حاضر باید در شرایط کاملات ریلکس باشند و کنکور دو سال گذشته رو بدند و از آب میوه های انرژی زا استفاده کنند و به استخر برند...) بعضی دیگه دانشجو هایی هستند که وسط امتحان های ترم قرار دارند. بعضی دیگه هم که سن بیشتری دارند فردا صبح باید به محل کار برند و الان زن و بچه شون تنها و در شرایط کاملا نا امن و وحشتناک بدون حضور مرد خانه روبروی تلویزیون نشسته اند و منتظر هر گونه خبر نا گواری از شبکه خبر هستند.

صحنه ی سوم| مثل همیشه به هر دلیلی تجهیزات به درد بخوری در اختیار بسیج نیست و در حالی که نیرو های ویژه ناجا که عموما بالای 25 سال سن دارند، علاوه بر گاز اشک آور و انواع سلاح سرد و گرم و سپر و کلاه ضد شورش حتی از بیضه بند هم محروم نیستند، بچه ها ی 14 تا 20 ساله باید با دست خالی به کمک مردمی بروند که شورشیان ( البته من می گم شورشی های عوضی بی ناموس! شما می گید طرفدارهای موسوی. ولی من معتقدم طرفدارای موسوی یا هیچ کس دیگه ای نیستن!) کم کم وارد خونه ها شون شدند و به هر نوعی به اموال و انفس زن و بچه ی مردم متعرض شدند.

صحنه ی چهارم| پیرزنی جلوی درب مسجد ایستاده و در حالی که گریه می کنه، برای بسیجی هایی که عموما دست خالی هستند آیت الکرسی می خونه.

صحنه ی پنجم| {بالا تر از میدان هروی} بچه های بسیجی به صف ایستاده اند و منتظر دستورند که یک خودروی ماکسیما با سرعت از پایین خیابون به سمت بالا حرکت می کند و به سمت بچه ها میره و دونه دونه میزنه بهشون و پرتشون می کنه هوا. همه از دیدن این صحنه کپ کردند. چند نفر با موتور سعی می کنند بیفتند دنبالش. اما  ماکسیما کجا و "آمیکو125" کجا!!؟

صحنه ششم| خبر فوت یکی از بچه ها در اثر تصادف با ماکسیمای نقره ای رنگ دهن به دهن بین بچه ها پخش میشود. چهار نفر دیگر هم به خاطر جراحت سنگین به بیمارستان منتقل میشند. رنگ بزرگ تر ها پریده و کوچکتر ها در حال تجزیه و تحلیل داستانند. هنوز حتی خیلی ها از وانت پیاده نشده اند. تلفات قبل از شروع عملیات!

صحنه ی شش+یک| ظهر پس فردا برای نماز به مسجد میروم. بعد از نماز در حالی که دارم از مسجد خارج میشم با رفقا گپ می زنم. متوجه میشم که یکی از دوستانم داره برای عیادت میره بیمارستان. با کمی کند و کاو متوجه میشم که بیمار یکی از بچه های محله و اصلا اوضاع خوبی نداره. مُصِرّ می شوم که همراهشون برم.

صحنه ی شش+یک+یک| امین را در حالی روی تخت می بینم که امیدی به باز شدن یکی از چشم هاش نداره و بدنش بیش از 150 تا بخیه خورده. از کمر به بالا تقریبا جایی نمونده که یا شکافته نشده باشه، یا یا نشکسته باشه و یا دست کم کبود نباشه. با قمه و میل گرد و چوب و چاقو و کابل و سنگ و لگد و ... زده اندش. تعریف می کند که برای رساندن دوستش به خانه  سوار موتور شده بوده که اوباش (البته من می گویم اوباش و اراذل! شما ولی می گید طرفداران میر...) با ماشین به او زده انده و بر زمینش انداختند. آنها کم ِکم 15نفر بوده اند و اینها دست بالادو نفر. اولی که ضعیف تر بوده در همان لحظه ی تصادف به سرش ضربه خورده و بی هوش شده و دیگری را هر که دستش به هر چه که رسیده با همان زده. بی اراده چشمم دریاچه ی اشک می شود. یاد روضه ی قتلگاه می افتم. شمشیر دار با شمشیر، نیزه دار با نیزه، بعضی با چوب و آن ها که هیچ نداشته اند با سنگ...

صحنه ی کوفت| پشت رایانه می نشینم. در نوار بالای اینترنت اکسپلورر وارد می کنم: no . زیر نوار آدرس وبلاگ سیاسی دوره ی سیزده دبیرستان مفید دو ظاهر می شود: http://no13.persianblog.ir . بعد از کلی وقت یک نفر مطلبی نوشته است. با طمع می خوانمش. "صحنه ی شش+یک+یک" مثل خار فرو می رود توی چشمم. لبخندهای امین را که روی تخت دراز کشیده بود از ذهنم می گذرانم. نفسم تنگ می شود. چشمش باز نمی شد. قلبم به شدت به تپش می افتد. ضربه ی قمه شکافی به عمق ده سانتی متر (یک دهم متر) بالای قلبش ایجاد کرده بود. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند. پزشکش می گفت اگر کسی لاغر تر از امین بود حتما جان به جان آفرین... لااله الا الله!

صحنه ی منفی بیست و هفت| سال ١٣۶١ است. مسعود رجوی و هم دستانش در گروهک تروریستی مجاهدین خلق در مملکت جولان میدند. به گروه های کوچک تقسیم شده اند و عملیات های تروریستی انجام می دهند. هر شب . همه جای پایتخت رد پایشان را می توان دید. بوی باروت و دود و آتش از جوی ها و کناره ی کوچه ها و خیابان ها به مشام می رسد. این روز ها هر که را که ریش بر چهره دارد می زنند.

صحنه ی زهرمار|در وبلاگ سیاسی دوره سیزده می خوانم: " من نمیدونم اینایی که میان تو خیابون ناموس مردمو اینقد میزنن تا کبود شه کین؟ اینایی که این همه خسارت به مردم وارد میکنن کین؟ واقعا طمع قدرت تا چه حد؟ شاه وقتی زمان انقلاب اتفاقات مشابهی در جریان بود کارایی که اینو میکننو نکرد "
با خودم فکر می کنم. فکر می کنم. به مغزم فشار می آورم! یک نفر در جایی بسیار دور نشسته و با خودش فکر می کند. به نظرش می رسد بسیجی ها دشمن مردمند. بسیجی ها یک مشت سنگ دل اند. موجوداتی هستند انسان نما که برای کتک زدن مردم در بیابان های خیلی دور تربیت شده اند و هیچ از اصول آدمیت و فرهنگ و مدنیت نمی فهمند. یاد حرف امین می افتم! به شوخی گفتمش: " این مشت تو به بابا بخوره بچه می میره! الان همه ی اون نامردا باید قبرستون باشن! چیکار میکردی پس؟؟! عاشق شدی؟! " خندید. گفت: "به خدا هر چی هم می زدن دلم نمیومد تو سر و صورتشون بزنم. فقط می زدم که دور بشن." دلش نمیومد...

صحنه ی مرگ| مشتی لا ابالی دختر باز در خیابان ها "الله اکبر" می گویند. جمعی پسر باز تن فروش در معابر که می گردند "سیاه" می پوشند. دیگری "انا لله.." می خواند!! من: دارم فاتحه ی خیلی چیز ها را می خوانم...

صحنه ی زنده‌گی| پایان شب سیه سپید است.

یا حسین بن علی علیهما السلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 15:54  توسط مجتبـا  | 

و من یتوکل علی الله ٬

فهو حسبه...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:13  توسط مجتبـا  | 

دیشب٬

یک نفر استاد دانشگاه٬

که دکترای مهندسی داشت...

وسط میدان جنگ

به یک شیخ پر ادعا!

صرف و نحو عربي یاد می داد...

و مردم به افتخارش :

                          به خیابان ها ریختند!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 18:30  توسط مجتبـا  | 

چقدر بده که بعد از کلی وقت ( و کلی و اتفاق و کلی چیزایی که میاد تو ذهنت و اینترنتی نیست که تو وبلاگت بنویسی) ٬ وقتی که راحت میشینی پای رایانه و  می خوای از همه چیز بگی٬ هیچ چیز به ذهنت نیاد!

انگار کله م شده توپ پلاستیکی! ( مگه نبود؟؟؟)

شاید هم از زیادی حرفه که " زبانم در دهان باز بسته است! " ...

اما یه چیزی رو که دلم نمی خواد بگم رو دلم می خواد بگم...

جدیدا که نه٬ قدیما. ( جدیدا بیشتر...)
به ما خرده می گیرند که چرا دختر بازی نمی کنید!؟ ( مثل توپ بازی یا خاله بازی یا بازی بازی!!! )
میگن چرا ریش میزاری چندش!!
چرا سیاه می پوشی قلبم گرفت؟؟
چرا کیهان می خونی نیروی فشار افراطی متحجر !؟
چرا به احمدی نژاد می خوای رای بدی! بسیجی ای آره؟؟؟ یا بابات تو دولته؟ پول می گیرید؟؟ ها؟ ها؟
این مدل مو های اوسکلی چیه میزنی؟ ده مده!
با خودم میگم: واقعا من این کار ها رو انجام میدم؟ چقدر من واقعا آدم خوبی ام!!

می دونم اینها که می گم علی القاعده ( نه القاعده) چرندیاتی هستند بی سر و ته٬ اما یه سوال خیی راحت!

مگر بازی با دختر همان چیزی نیست که خدا پیغمبر می فرمایند: نکنید!!!
مگر ریش را در رساله ها نمی گویند: بگذارید!؟
مگر عزا که میشه سیاه نمی پوشند؟
و ....

چرا پس بعضی دوست های من در این ها تردید کرده اند؟؟؟؟؟؟؟؟.....؟؟؟؟
دوست های من!!!
در این ها...
تردید؟؟
نه!

آه....

در وجود خدا هم؟؟
تردید؟

نه!!!!
وای....

اینجایی که ما داریم درس می خوانیم(!) بعضی ها ـــ نه دوستان من! ـــ در وجود خدا هم تردید می کنند!
همین جا که ما می خواهیم درس بخوانیم...
ده یونیور سیتی آو تهرون  ( چه کلاسی داره... اوف!!! مردم از کیف..)

همین جا که میگم٬ "ان مع اعسر یسرا" را ترجمه می کنند: "بعد از هر دردی لذتی می باشد" !
هر دردی!!!!!

اوف!

اینجا که ما هستیم ٬ هر که بخواهد سرش می اندازد پایین و می آید تو! می رود بیرون!
اصلا
سرش را می گیرد بالا و هر جا که (دلش یا هر جای دیگرش) می خواهد می رود!

چرا اینجاییم نمی دانم.
اما می دانم هستیم!

نزدیکی میدان انقلاب!
انقلاب...
نزدیکی میدان انقلاب سالها پیش انقلاب شد!
اسمش را گذاشتند انقلاب.
بعد ها دیدند نمی شود که اسمش انقلاب باشد و ساکت بماند!
دقیقا ده سال پیش٬ ۱۴ روز بعد. اگر امروز ۴ام باشد.

نزدیکی میدان انقلاب٬
انقلاب کردند...

آه که چه انقلابی کردند!
یادم نمی رود که به بچه مذهبی ها و ریش دار ها و همین هایی که اون بالا نوشتم! به همین ها می گفتند: لباس شخصی! وحشی...

وای که چه انقلابی بود.

آخرش حاجی که دلش گرفته بود با خستگی رفت بالای منبر پیغمبر و گفت:

این حادثه حقیقتا دل من را به درد آورد...

می گفت و ریشو های .... گریه می کردند.

بعضی هایش را یادم می آید و بعضی هایش را در فیلم ها دیده ام.
یادم می آید که گوشه کناره های شهر پر شده بود از نیرو های ضد شورش!
با آن لباس های مخوف....

آه!
چه انقلابی...
یاد امام امت فقط زنده نشد!
اما نه! شد.

الان٬ اینجا که ما مثلا قرار است درس بخوانیم٬ چند بار اتقلاب شده...

انقلاب اسلامی

انقلاب فرهنگی

انقلاب فرنگی

و ...

بعد از این همه تقلب و تحول٬
تازه به اینجا رسیده ایم که ما ریشو ها متحجریم و ابن ملجم!
این ریش تراشیده ها امیرالمومنین!

به قول حاجی:

بسیجی را که منزوی کردند٬ ارزش ها به مذبح برده می شوند!

اول بسیجی را منزوی کردند٬
بعدش ارزش ها را به مذبح بردند!
به مقتل بردند!

به حسین علیه السلام گفتند خشن!

به علی علیه السلام گفتند عوام!

به محمد صلی الله علیه و آله گفتند متوهم!

به حاج سید علی ما هم که گفتند٬ دیکتاتور!

وای...
وای...
آه!

آه آه آه آّه .  .  .  .  .

خدایا این درد ها پیش کی ببریم؟

اینها که فکر کردند انقلاب کردند ٬
یک چیز را یادشان رفت!

اینکه مقلب القلوب می بیندشان!
انقلاب اصلا مگر کار انسان است؟
انقلاب مگر انسانی است؟

اگر ما انقلاب کردیم پس او که مقلب است چه کاره است؟

آهای انقلابی ریش تراشیده ای که دکمه های مانتو ات هر آن ممکن است منفجر شود!!!
گوش کن!

اگر تو انقلاب کردی پس او چه کاره است؟

اینجا که ما درس می خوانیم٬
حرف حرف قلب است!

قلب...

یکی قلب در سینه دارد ٬ یکی قلبش در سینه اش است٬ یکی سینه اش در قلبش است٬ یکی سینه ی دیگری را در قب دارد٬ یکی فقط قلب است٬ یکی فقط سینه است٬ یکی نه قلب است و نه سینه! اما هم قلب را دوست دارد و هم سینه را.
اینجا همه حرف از قلب می زنند.

اما ما ریشو های سیاه پوش محافظه کار٬ از هر گونه قلبی می ترسیم! از هر تغییری!
تغییر فقط ما آنهاست که ردای سپید دارند.
قلب هم برای آنهاست که قلب سبز دارند...

ما اما!

فقط بلدیم اخم کنیم و در بهترین حالت فیس بوک را فیلتر کنیم.
این دیگر ته تغییرمان است!
من نمیگم ها!
آنها می گویند.
من میگم اصلا هک و فیلتر و اینا بلد نیستم!
اصلا تو برنامه نویسی سررشته ندارم!
اگه داشتم که سی پلاس پلاس ۱۳ نمی شدم!

میگن نه!

الا و بلا کار٬ کار خودت است!

با خودم می گویم شعار کار که مال دیگریست!

فحشش را هم که احمدی نژاد می خود.

چرا من؟؟؟؟؟

می گویند: تو ریش داری! تو لباس سیاه داری! تو   ب س ی ج ی هستی!!!!

اینجا که ما هستیم٬
از بیرون خوش مزه است!
برای آنها که قلب دارند و انقلاب می کنند علی الظاهر درونش از بیرونش خوشمزه تر است!
اما ما که محافظه کاریم و قلب نداریم و نمی کنیم!
برایمان ته مزه ی تلخی دارد...

آنها اعتراض می کنند.
کیفش هم مال خودشان است.
ما هم که اعتاض می کنیم٬
کیفش مال آن هاست!
کلا کیفش مال آن هاست!
آخر آنها درد! کشیده اند.

بعد از هر دردی لذتی می باشد!

خب٬ این قواعدشان هم که ازقرآن است.

چه می شود گفت!؟

قلب خودشانند و قالب خودشان و مقلوب هم خودشان.
اما سر وقتش!

ما هم به اقتضای حال فقط متحجریم.

رابطه ی مان هم با انقلاب فقط این است که از مینی سیتی که می خواهیم به یونیور سیتی برویم باید از انقلاب رد بشویم!

کاری ندارم کی انقلاب کرد و کی انقلاب خورد و کی انقلاب برد... ٬

اما قلب را می دانم٬

در عالم امکان٬

فقط یکیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 15:33  توسط مجتبـا  |