تبليغاتX
آسمانه

 

دائم کسی با رفتارش به من می گوید:

" برای زندگی باید معیار داشت! "

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:54  توسط مجتبـا  | 

امشب با او چند ساعتی در دل شب٬ در فضای مه آلود کوهستان ٬ قدم زدیم و برای هم گفتیم.
از گذشته٬ از آینده ٬ از اشتباهات٬ پشیمانی ها٬ آرزو ها ...
گه گاه چیز هایی می گفتم که مخفیانه خجل می شدم.
گه گاه بغض می گرفت گلویم را! ...
گاهی خوشحال هم می شدم.
همین دو سه ساعت چه قدر خوب بود بعد از این همه وقت.
او هم شاید باید به یکی حرف هایش را می گفت! ادمش هم خیلی مهم نیست

اصلا چه قدر خوب است که آدم هر از گاهی با یکی که می شود ٬ خیلی رو راست و صادقانه درد دل کند و برای بعد هایش آینده نگری..

چقدر خوب است بعضی وقت ها حواسمان را جمع و جور کنیم و دوباره حرکت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2:20  توسط مجتبـا  | 

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

دل به چه خوش کرده ایم...!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:5  توسط مجتبـا  | 

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای

باران باران دوباره باران باران
باران باران ستاره باران باران
ای کاش همه ی حرف ها شعر تو بود
باران باران بهار باران ٬ باران

باران بهار برگ پیغام تو بود
یا نامه ای از کبوتر بام تو بود
هر قطره حکایتی شگرف از لب تو
هر دانه ی برف حرفی از نام تو بود

بهار برفی...

خیلی به یاد موندنی بوده تا حالا این بهار!

خدایا شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 10:36  توسط مجتبـا  | 

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
سعی می کنم لحظه ی تحویل سال را به یاد بیاورم. نمی شود. نمی توانم. شاید به خاطر اینکه امسالِ من در یک لحظه تحویل نشد.
زیر پهنه ی آسمان٬ روی خاک های زمین٬ صدای هق هق ناله ای آشنا که از نزدیکی به گوش می رسد٬ صدای نبض عالم در درون رگ های حلقوم٬ او که برای دیدنش چشم ها را باید بست٬ او که آرامم کرد. آرام... و که نوازش دستانش را حس می کنم در تار و پود نسیم٬ او که نسیم را امر کرد تا بر صورت من آرام دست بکشد٬ او که شنید صدایم را که صدایش می زدم ...
زمان را٬ زمین را٬ زمینیان را٬ شادی های پر تکلف را٬ آشنایی های نچسب را٬ دل تنگی ها را...
با او چه راحت  می شود از یاد برد...
سال تحویل امسالم فقط بوی چند نفر را می دهد...
فقط چند نفر!
یا ایها العزیز!
گر بوی تورا باد به منزل برساند٬ جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند٬ جز گرد و غبارم
فتصدق علینا...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 11:1  توسط مجتبـا  |