با این که برام خیلی عجیب و غیر قابل قبول به نظر می رسه٬ ولی مجبورم قبول کنم که برای یه عده از بچه شیعه ها هنوز جا نیفتاده که چرا ما داریم از فلسطین و لبنان و حلقه های مقاومت ضد استبدادی در دنیا حمایت می کنیم. چرا امام می فرمایند: "مسئله فلسطين مسئله اسلام است." چرا رهبر بزرگوار ما در صحبت هاشون انقدر بر مسئله ی غزه و مقاومت فلسطین تاکید دارند. چرا ایران برای مقاومت لبنان نقش یک پشتیبان فکری-الگویی و حتی مالی-نظامی رو داره.
فکر که می کنم می بینم واقعا جای شبهه وجود داره. ولی خب بار ها و بار ها جواب های محکمی از سوی متفکران بزرگ ما (خمینی ٬ خامنه ای ٬ مطهری و ... سلام الله علیهم اجمعین ) هم به این شبهات داه شده.
قصد ندارم خودم به تضمین منبع و ماخذ بپردازم و استدلال های خودم رو (شاید دوباره) اینجا هم بنویسم.
هدف اصلیم از این پست این بود که از شما خواهش کنم در این زمینه نظرات خودتون رو بذل بفرمایید. خیلی روشنه که بررسی این موضوع مهم از چند دیدگاه خیلی می تونه راه گشا باشه. هر چند این بررسی می تونه به یه پروژه ی عریض و طویل هم بدل بشه (که قطعا قبل تر هم افراد قابل تری روی آن کار کرده اند). ولی بررسی اون در همین سطح و مجال هم مایه ی برکت و استفاده است. انشاءالله.
چرا ما از هسته های مقاومت ضد استکباری در جهان حمایت می کنیم؟
(اعم از فلسطین ٬ لبنان ٬ کشور های امریکای جنوبی و ... )

تصاویری را برای آنان که بر مظلومیت کودکان(فرزندان انسان!!) چشم استلال
بسته اند در ادامه ی مطلب گذاشته ام. ببینید و بسوزید!
کور شوید ای چشم های تنگ و باز گردید
ای چشم های منتظر!
"الهم فک کل اسیر"
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 10:30 توسط مجتبـا
|
الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:8 توسط مجتبـا
|
خداوندا! چه کنیم؟! چه می توانیم بکنیم؟ عددمان کم است و قدرتمان اندک. دست هایمان خالیست و جز تو یاوری نداریم. خدایا در زمین مظلوم گشته ایم. خدایا دینت را به سخره گرفته اند. محمدت را به استهزاء می گیرند. علی را به ناسزا می کشند.بقعه ی اولیائت را در غربت خاک رها و تنها کرده اند.
خداوندا عددمان قلیل است. ظلم٬ از آسمان و زمین در برمان کشیده. خدایا مهدی ات را بیش از این از ما مگیر. خداوندا بندگانت را هر روز بی گناه به صلیب می کشند . خدایا به خودت قسم عالم سراسر کربلا شده.هر روز سرها می برند و زن ها و کودکان می برند و حلق ها می درند. خدایا دستانمان به جز از دعا خالی گشته و چشمانمان به جز از اشک افقی نمی بیند. خدایا هر چه داریم توئی و تو. خدایا چه کنیم از بی کسی. چه کنیم از این زمین بی سامان. خدایا ملائکه ات راست می گفتند که انسانها خونریز و وحشی اند! خدایا تو اما فرمودی: انی اعلم ما لا تعلمون. خدا ما لا تعلمونت را رو کن. خدایا دست غیبت را رو کن. خدایا یاران گذشته ات امروز به خواب رفته اند. در تفاخر و تکاثر اموال و بنین٬ روز و شب می گذرانند. خدایا آنچه که تو می دانی و ما نمی دانیم را رو کن! خداوندا. دستمان خالیست. چه می توانیم بکنیم جز دعا و تضرع به درگاه تو؟ چه داریم در بساط جز ایمان و امید به تو. و تو٬ همه چیز دازی. همه از توست. همه. تو را قدرت عالم در دست است. خدایا! ما لا تعلمونت را رو کن...

برای فریادی از درون قلب تپنده ی تبلیغاتی طاغوت٬ اینتر نت آماده شویم.
به لینک مثلث گوشه راست بالای وبلاگ بروید و مطالب را بخوانید.
این یک بمب گوگلی است. با سرچ کلمه ی gaza و غزه در موتور جستجوی گوگل و بالا بردن رنک و رتبه ی آن در اینترنت شاید چشمهای غافلانی در دنیا به این نام باز شد. کار دیگری هم می توان کرد؟ به ما هم بگویید...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:8 توسط مجتبـا
|
دلم برای حافظ خوندن و حاشیه زدن به دیوان حافظ قدیمی بابام تنگ شده.
دلم برای چرت و پرت نوشتن رو چک نویس های دیفرانسیل تنگ شده.
دلم برای نامه نوشتن سر کلاس برای اقصی نقاط کلاس تنگ شده.
دلم برای کتک کاری های تو کوپه تنگ شده.
دلم برای نماز های بیست دقیقه ای که به ده تا نماز دوساعتی می ارزید تنگ شده.
دلم برای افسردگی های موقع درس خوندن و نا امیدی از نتیجه گرفتن خیلی تنگ شده.
دلم برای خستگی از درس و رها شدن تو خیابونا و گم شدن تو یه جای دور تنگ شده.
دلم برای دل تنگی هام تنگ شده.
دلم برای دوستای صاف و تمیزم خیلی خیلی تنگ شده.
دلم برای در آغوش کشیدن رفقام بعد از یه هفته جهادی تنگ شده. همون طوری صاف...
دلم برای شب نشینی های جهادی و آواز خوندن زیر آسمون با دو تا خُل مثل خودم کلی تنگ شده.
دلم برای از ته دل فریاد زدن به خاطر دیدن یه شهاب خیلی نزدیک و نورانی تنگ تنگه.
سرم ولی٬ به اندازه ی همه ی این دل تنگی ها باد کرده.
بعد از کلی وقت می خوام حافظ رو باز کنم...
بازکردم:
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آنکو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان٬ در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سرآمد دولت شب های وصل؟
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
واصف ملک سلیمان نیز هم
یه آقایی امروز(از قول علامه ره) می گفت در رمضان باید کار کرد و منتظر نتیجه نبود. نتیجه ها بعدا می آیند. و خوش به حال آنان که از اول ذیقعده چهل ه ای به گناه نکردن پرداختند و امروز قربانی می شوند(شدند). فنا می شوند. به آنچه می خواستند می رسند.
به نظرم می رسه درسته که او ما رو به قربانی انتخاب نکرده. درسته که دهنمون هنوز بوی شیر میده. ولی هنوز میشه ادای سر بریده ها رو در اورد. میشه دست و پا زد.
هنوز هم میشه قربان شد.
هنوز هم میشه زندگی کرد.
عیدتون مبارک
عیدی من شعر حافظ٬ عیدی شما!!؟
در دعا کردن خسیس نباش!
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 3:6 توسط مجتبـا
|
باز هم طرحی نو در انداخته شد و اطلاعی داده نشد!!
باز هم به زور جایزه!
آقا جان بسیج مدرسه ی عشق است!!
چه دارد بر سر عشق می آید؟
چه دارند بر سر عشق می آورند؟
وقتی با جایزه آدم جذب می کنی یعنی جایزه رو برداری آدمه هم میره.
اطلاع رسانی هم مثل همیشه افتضاح!
خاک بر سر من!!!
جایزه چیه.
یه کم واقعی برخورد کنید. به خدا مردم می فهمند.
اینجا میدان جنگه! جنگ!!
اینترنت میدان جنگه.
فضای مجازی میدان جنگه!
وبلاگ هم فقط یه سرنیزه است! همین.
جایزه کیلویی چنده!؟
باید بسیج مجازی تشکیل بشه. نباید بگذارید(بگذاریم؟) از این دیرتر بشه!
دشمن با همه ی اموال و امکاناتش سالهاست زمینمان زده!
ما تازه سرنیزه می خواهیم برداریم.
آی فرمانده های جنگ! کجایید که میدان خالیست!
آی بسیجیان!! فدائیان! کجایید؟ چرا پیدایتان نیست؟ میدان را چرا خالی گذاشته اید!!؟
که بود که فریاد می زد: ای رهبر آزاده آماده ایم آماده!؟
کجاست آمادگی؟
کجاست پوتین و سرنیزه هایتان!؟
حتما باید نهاد و سازمانی پیدا شود و جمعمان کند؟
خودمان مگر خوابمان برده؟ (بله برده!)
مگر مرده ایم!!؟ (نه فقط خوابمان برده..)
آی شهیدان خدایی! توروخدا بلند شوید که ما را توانی نیست!
بلند شوید که ما بد جوری بد مست شده ایم!
سرمان در زندگیمان گیر کرده!
آی شهیدان خدایی! کجایید؟
از آسمان پایین بیاید چند لحظه!
آی شیعیان علی!؟ کجایید؟
نهروان در پش است؟
کجایید؟
.
.
.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:35 توسط مجتبـا
|
بیچاره ماشین پیر بابام. انقدر پیر شده که نمی تونه جلوی خودشو درست ببینه! پریروز داشتیم با هم میومدیم خونه که با فک رفت تو جدول! پیرمرد بیچاره... رادیاتش سوراخ شد. شاسیش کج شد. چرخش داغون شد. درشم کج شد. تا دوشنبه باید بستری باشه!
شده آفتاب لب بوم. خدا بهش عمر با عزت بده...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:33 توسط مجتبـا
|
قبل از اینکه وصیت نامه را بخوانید بد نیست یک چیزی بگویم... شاید خیلی به ۱۲ ساله اش دقت نکرده باشی! چند روز پیش در سالن شهید رجب بیگی دانشکده فیلمی از مادر این شهید بزرگوار پخش کرده بودند. من بی خاصیت سر کلاس فیزک(!) بودم. من که نرفتم و ندیدم. می گویند همه گریه می کردند... همه. حتی...!! حتی می گفتند یکی نمی توانست از سالن بیرون بیاید! همان سالن نفرت انگیزی که کلاس های یکنواخت و سرد ریاضی را درش برگزار می کنند! همان که آدم دوست دارد ازش فرار کند! همان که دلمان فقط به نامش خوش است... من نرفتم ولی می گویند نواری که از گفته های رضا پخش شد همه را به حقارت کشیده بود. او فقط و فقط دوازده(۱۲) سال داشته! تاکید می کنم! دوازده سال... یعنی اول راهنمایی! خدایا! شاید بشود معنی "واسطنعتک لنفسی"را کمی بو کرد. شاید! خودم که نمی فهمم! من هجده سال آزگار این دنیا را به گند کشیده ام. ۱۸ سال بی آبرویی کرده ام! خودم می دانم. یادم است آن روز هایی را که می گفتم ۱۲ سال دارم و اما برای کیفی با طرح دایناسور شاید دو روز٬ روز و شب را از مادرم گرفتم! یادم می آید دوازده سالگی ام را. یادم می آید که چقدر بچه و نفهم بودم. و الان هم که ۱۸ سال دارم هنوز... دارم دنیا را به گند می کشم با زندگی ام. نمی توانم بفهمم عاشق امام زمان شدن! عاشق الله شدن! دل بریدن از مادیات! برای یک دوازده ساله یعنی چه!؟ به همان الله قسم هشتاد ساله هایش نمی فهمند...

فرازهایی از وصیتنامه شهید ۱۲ ساله،
شهید رضا پناهی
بسم الله الرحمن الرحیم
مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه وَ اَنَا دِیَتُه
هرکس من را طلب می کند می یابد مرا، و کسیکه مرا یافت می شناسد مرا، و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است، پس خون بهای او من هستم.
هدف من از رفتن به جبهه این است که، اولاً به ندای "هل من ناصر ینصرنی" لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه ای را که امام عزیزمان بارها در پیامها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملتهای زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کند او نمی تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.
پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم. من عاشق خدا و امام زمان گشته ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم. و بحق که ما می رویم که این حسین زمان و خمینی بت شکن را یاری کنیم و بحق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می کنند پاداش عظیم می بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله .....
عکس و متن وصیت نامه از وبلاگ من او بود. دمش گرم و روزگارش به کام
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:50 توسط مجتبـا
|
هر کاری آسونه! اما به اندازه ی خودش. و آدمی که میخواد انجامش بده...
نماز شب خوندن برا من غیرممکنه! و گناه کردن برام آسون،مثل آب خورن! این به من ربط داره...
نماز شب خوندن برای پیامبر صلی الله علیه و آله واجبه و گناه کردن براشون غیر ممکن! این دقیقا به خود ایشون مربوطه...
پس باید درست فهمیده باشم که هر چقدر نفس من شبیه نفس یه کاری شده باشه اون کار بیشتر از من بر میاد.
اینجاست که فرق من با اون معلوم میشه!
من با هزار تا ادعا و دک و قمپز٬ با همه ی نیرویی که خدا به یه جوون هیجده ساله داده نمی تونم جو بوگند گرفته ی کلاس و دانشگاه و محله ی خودم رو عوض کنم و حتی به کوچکترین تغییراتش فکر هم نمی کنم!
ولی اون همه ی جوونیش رو زده سر چوب حراج و دنیا رو باهاش خریده! هنوز هم بعد پنجاه سال که از عمرش میگذره و یه تیکه پلاستیک جای دست و پاش رو گرفته٬ وایمیسته و محکم با همه ی باورش داد می زنه: ای رهبر آزاده! آماده ایم آماده...
ساده ست! من شبیه شیطونم شدم و اون شبیه خداش.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:54 توسط مجتبـا
|