تبليغاتX
آسمانه

 

سلام. شهادت مولی الوحدین امیرالمومنین علیه الصلوة و السلام را به همه ی دوستان تسلیت می گم. امیدوارم شب نوزدهم به شما خوش گذشته باشد.

این مطلب را حمید برایم گذاشته بود که اصل مطلب مطعلق به سایت تبیان است. (فکر می کنم حمید چون می دونه من به دلیل اینکه تف به ریا از نوادگان سید هستم خیلی دوست دارم ازشون بدونم این مطلب رو برام گذاشته. هر چند از فضل پدر تو را چه حاصل!!)

سید بحرالعلوم (ره) به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد.

در بین راه راجع به این مساله، كه گریه بـر امـام حسین علیه السلام گناهان را می آمرزد، فكر مىكرد.

همان وقت متوجه شد كه شخص عربى كه سـوار بـر اسـب اسـت بـه او رسـید و سلام كرد.

بعد پرسید: جناب سید درباره چه چیز به فكر فرو رفته‌اى؟ و در چه اندیشه‌اى؟ اگر مساله علمى است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟ سـیـد بـحرالعلوم فرمود: در این باره فكر مى كنم كه چطور مى شود خداى تعالى این همه ثواب به زائریـن و گریه كنندگان بر حضرت سیدالشهداء علیه السلام مى دهد، مثلا در هر قدمى كه در راه زیارت بـرمـى دارد، ثواب یك حج و یك عمره در نامه عملش نوشته مى شود و براى یك قطره اشك تمام گناهان صغیره و كبیره‌اش آمرزیده مى شود؟ آن سوار عرب فرمود: تعجب نكن! من براى شما مثالى مىآورم تا مشكل حل شود.

سـلـطـانـى بـه همراه درباریان خود به شكار مى رفت.

در شكارگاه از همراهیانش دور افتاد و به سـخـتى فوق العاده‌اى افتاد و بسیار گرسنه شد.

خیمه‌اى را دید و وارد آن خیمه شد.

در آن سیاه چـادر، پیرزنى را با پسرش دید.

آنان در گوشه خیمه عنیزه‌اى داشتند (بز شیرده) و از راه مصرف شیر این بز، زندگى خود را مى گرداندند.

وقـتى سلطان وارد شد، او را نشناختند، ولى به خاطر پذیرایى از مهمان، آن بز را سر بریده و كباب كردند، زیرا چیز دیگرى براى پذیرایى نداشتند.

سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد، از ایشان جدا شد و به هر طورى كه بود خود را به درباریان رسانید و جریان را براى اطرافیان نقل كرد.

در نـهـایت از ایشان سؤال كرد: اگر بخواهم پاداش میهمان نوازى پیرزن و فرزندش را داده باشم، چه عملى باید انجام بدهم؟ یكى از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهید.

دیگرى كه از وزراء بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفى بدهید.

یكى دیگر گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید.

سـلطان گفت: هر چه بدهم كم است، زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت مقابله به مثل كرده ام.

چون آنها هر چه را كه داشتند به من دادند.

من هم باید هرچه را كه دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود.

بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سیدالشهداء علیه السلام هر چه از مال و منال و اهـل و عـیـال و پـسر و برادر و دختر و خواهر و سر و پیكر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خـداونـد بـه زائرین و گریه كنندگان آن همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود، چون خدا كه خـدائیش را نمىتواند به سیدالشهداء علیه السلام بدهد، پس هر كارى كه مىتواند، انجام مىدهد، یعنى با صـرف نظر از مقامات عالى خودش، به زوار و گریه كنندگان آن حضرت، درجاتى عنایت مىكند.

در عین حال اینها را جزاى كامل براى فداكارى آن حضرت نمىداند.

چون شخص عرب این مطالب را فرمود، از نظر سید بحرالعلوم غایب شد .

منبع:

تبیان»»»كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مى باشد.

با تشکر از حمید به خاطر همه چیز

بی تعارف التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 6:58  توسط مجتبـا  | 

گناه کردن تو ماه خدا دیگه نوبرشه... تو ماه رمضون! ماه رحمت٬ ماه مغفرت...

ما آدما آدم بشو نیستیم! می گن سر گذشت بنی اسرائیل خیلی شبیه سرگذشت امت پیامبر اسلامه. ــ صلوات الله علیه و علی آله المنتجبین ــ خداوند به بنی اسرائیل گفت: شنبه ها از نیل ماهی نگیرید. اونام کلاه شرعی بلد بودم. جمعه تور مینداختن٬ یکشنبه جمع می کردن. خدا هم عذابشون کرد. همشون رو میمون کرد!!! فقلنا لهم کونوا قِردَةً خاسئین(بقره۶۵) حالا بذارید از امت پیامبر ص (مسلمین!) بگم. حتما زیاد دیدید که تو ماه رمضون - به خصوص امسال که به تابستون خورده... - روزه خوری از امور عادی به حساب میاد. آدمای روزه خوری هم که جلوی چشم بقیه از این غلطا می کنن معمولا یه تیزی ای٬ چاقویی٬ چیزی تو جیبشون دارن. برا همین کمتر کسی جرئت امر و نهی پیدا می کنه... یاد آوری می کنم شهید محبی رو که به خاطر تذکر به یه مغازه دار سیگاری از شکم تا زیر گلوش با قمه پاره شد! خدا بیامرزدش. دیروز داداشم می گفت دربون نمایشگاه قرآن هم داشته آدامس می جوییده. ظاهرا استدلالشون هم براش اینه که قورتش نمیدن!!! (همون کلاه شرعی خودمون...) و هزار و یک مدل روزه خوری دیگه که راحت میشه تو کوچه و بازار و خیابون دید.

الان اینو می خوام بگم که اگرچه مسخ از امت پیامبر برداشته شده٬ ولی عذاب برداشته نشده! باید منتظر عذاب هایی که شاید ظاهرشون فرق می کنه باشیم. یکی از علمای تهران می فرمودن بعید نیست بالا رفتن نرخ در ایران مقدمه ی عذاب الهی باشه (خودشون می گفتن همچین عذابی در کتب ذکر شده...) و به قول معلم دینی دبیرستانمون -حفظه الله- خدا از همه چیز چشم پوشی می کنه غیر از بی حیایی! باب شدن بعضی معاصی تو جامعه ی ما بوی بی حیایی میده. پناه بر خدا.

از همه ی اینا بگذریم٬نه! از همه ی اینا نگذشته به خودمون می رسیم. به گناهای خودمون. به غلطایی که کم و زیاد تو خلوتامون کردیم. به بی حیایی هایی که دور از چشم مردم و جلوی چشمای خدا کردیم. به نامردی هاییی که که در جواب نعمتای خدا کردیم. به نمک خوردنا و نمکدون شکستنامون. به بی خیالیامون. به غفلتامون. به فراموشی هامون. راحت بگم. به بد بختیامون. به اون ساعتهایی از عمرمون که امام زمانمون دو چشمی نگاهمون می کردن و باز گناه می کردیم. محل نمیذاشتیم. مست گناه بودیم. غرق گناه بودیم. نماز می خوندیم٬ خدا رو صدا می زدیم٬ ولی فکر و ذکرمون پیش مال و شهوتمون بود. می فهمید چی می گم دیگه؟! ها؟ من از خودم می گم. ولی منم مثل بقیه آدمم. خدا هم هی می که بنده ی خوبم. عزیزم. بیا توبه کن. تو بیا منم می بخشم. بیا پیش من. بیا خودم همه کاراتو درست می کنم. بعد ما چی؟!! حتی بر نمی گشتیم بگیم نه! نمیام. بی محلی می کردیم. خودمونو به نشنیدن و نفهمیدن می زدیم. راحت تر بگم! بی حیایی می کردیم...

حالا دوباره خدا اومده. خدا٬ دوباره نه٬ صد باره اومده. ولی نه مثل قبل. دستاشو باز کرده. قیافه ی وحشت زده ی من و تو رو دیده. چهره  ی رنگ پریده ی من و تو رو دیده. دستاشو باز کرده. داره فریاد می زنه: بنده ی من! بنده ی وحشت زده ی من. بده ای که داری خودتو به کُشتن میدی! بنده ای که تو جون  خودت اسراف کردی. بیا تو  آغوش من. بیا! برگرد. تو داری خود کشی می کنی. بیا پیش من. بیا پناهت بدم. هر چی بخوای بهت می دم! بنده ی من! بیا...

مردم! خدامون داره منَّتِمونو می کِشه. داره می گه توبه کنید.خودش اول میگه: مهربونم! ولی بعد می گه: شدیدُ العِقابم...

دم دمای شب قدره! بیاید به اهل بیت پیامبرمون بگیم:

یا ولی الله! اِنَّ بینی و بین اللهِ عزَّ و جلَّ ذنوباً. لا یأتی علیها الّا رضاکم. فبحقِّ من ائطَمَنَکم علی سرِّه و استَرعاکم اَمرَ خَلقِه و قَرنَ طاعَتکم بطاعتِه لَمَّا استَوهَبتُم ذُنوبی و کُنتُم شُفَعائی. فاِنّی لکم مطیع... (اواخر زیارت جامعه ی کبیره)

و مثل برادران خائن و گناه کار یوسف علیه السلام که برای طلب عفو به پای یوسف افتاده بودن٬ به خاطر خیانت هایی که به امام زمانمون کردیم٬ ذلیلانه به خاک آقامون بیفتیم و عرضه بداریم...

یا ایُّها العَزیزُ مسَّنا و اهلَنا الضُّر٬ و جِئنا ببضاعَةِ مُزجاةٍ٬ فَأوفِ لَنَا الکَیلَ و تَصَدَّق عَلینا٬ اِنَّ اللهَ یَجزی المُتَصَدِّقین. ( سوره ی یوسف علیه السلام-آیه ۸۸)

خیلی دعا کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 7:59  توسط مجتبـا  | 

مامانم خیلی با رشته ای که قبول شدم حال نکرد. اینو همون روز اول وقتی نتیجه ی انتخاب رشته رو پشت گوشی بهش گفتم حس کردم( یه ذره هم حالم گرفته شد! آخه خوشحالیش برام خیلی مهمه... می دونید که..!). خب حقم داره. معدن! اسمش یه جوریه. تو مایه های چاه و فاضلاب و... کارش هم سخته. خیلی! اینو از هر مهندس معدنی می تونید بشنوید. هم سنگینه هم دوری از خونه و خونواده رو با خودش داره. اصلا ماهیتشه! کارش تو بیابونه. حتی کارمندای وزارت خونش هم باید ماهی یکی دو بار برن بیابون!

می گفتم! جاتون خالی جمعه صب بعد از سحری و نماز رفتم با یه حالی ول شدم تو تخت و یه کم وول خوردم تا جا بیفتم تو تشک. بعدم ملافه رو پیچیدم به خودم و منتظر شدم تا خوابم ببره. چشمام آروم آروم داشت گرم و سنگین می شد که یه دفعه مامانم جیغ زد (البته جسارت نشه! جیغ فرمودند...) مجتبـــــــــــآ!!! بدو بیا! من که یه دفعه بعد از کلی کسب آمادگی برای یه خواب دو سه ساعته از جام پریده بودم٬ خیلی شاکی شدم. با غرغر گفتم: بی خیال مامان! صبِ جمعه ایه خواستیم یه فَس بخوابیما... مامانم همون طوری گفت: بدو بیا اینجا. یه جورایی صداش شاد بود!

آقا ما رو می گی!؟ با یه حال عجیبی پا شدیم رفتیم خدمت والده. رفتم دیدم تو سجاده نشسته. تا منو دید٬ حافظ (دیوان حضرت حافظ علیه الرحمة) رو گرفت جلوم گفت: بخون! چهرش پر از خنده ی قرمز متحرک بود!! در حالی که مثل همیشه سعی می کرد دندوناش موقع خنده معلوم نشه٬ به شدت لبخند می زد. دوباره گفت: بخون دیگه... بیت ها رو تند تند پشت هم خوندم تا برسم به بیتی که ظاهرا خیلی برای مامانم جذاب بود. تا چشمم به کلمه ی معدن افتاد٬ زدم زیر خنده!

می گفت: بعد از نماز و قرآن رفتم و دوباره وضو گرفتم. فاتحه خوندم و نیت کردم. نشستم و حافظ و باز کردم! نیت کرده بودم که آیا رشته ای که قبول شدی توش خیری هست یا نه؟! بیته این بود:

طـالب لعــل و گهـر نیست وگـرنه خورشــید

همچنان در عمل معــدن و کان است که بود

می گفت من فکر نمی کردم تو حافظ معدنم باشه...

دعا کنید تو رو خدا...

انتخابا دارن سخت می شن!

امتحانا بدتر!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:41  توسط مجتبـا  | 

هر وقت منتظر چیزی شده ام آمده. منتظر مدرسه شدم. هفت سالم که شد آمد. منتظر مفید شدم. یازده سالم که شد آمد. منتظر کارنامه امتحانات نهایی شدم. دیر کرد. ولی آمد. بابام باید برای افطار می رسید. اما نرسید. فهمیدم که باید منتظرش می شدم. منتظرش شدم. آمد. خیلی منتظر به سر آمدن پیش دانشگاهی بود. او هم خیلی زود آمد. و کنکور هم. و بعد از آن رتبه ها. بعدش هم منتظر نتایج انتخاب رشته شدم. من حق انتخاب داشتم ولی او نه! پس منتظرش شدم. و او هم همان طور که مقدر شده بود با مشتی بیل و کلنگ و تراکتور و طرحی از یک پنجاه تومانی آمد. مهندسی معدن دانشگاه تهران.

باید منتظر کسی شوم. چون او باید بیاید. باید...

برایش دعا کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 17:0  توسط مجتبـا  | 

همین دیشب بود که دست و پایش را گرفتند و به بندش کشیدند. فریاد می زد و تقلا می کرد. همه ی قدرت بی نظیرش این بار در برابر نیرویی بی پایان هیچ و پوچ می نمود. توان از کف داده بود. به چشم خود می دید که پلکانی از آنجا که او همیشه در آن جولان می داد به سوی جایی که سال ها پیش از آن رانده شده بود بالا می رود. برده ها و بنده هایش که دست و پای او را بسته می دیدند با ترس و لرز آرام آرام از او فاصله می گرفتند. و او همچنان فریاد می کشید و بي تابي می کرد. ولی هیچ تواني نداشت. بنده هایش که دیگر بوی رهایی به مشامشان می رسید برای دوری از او رقص کنان به سمت پلکانی که حال دیگر انتهایش نا پیدا بود می دویدند. و او فقط نگاه می کرد...

در این میان عده ای از سر سپردگانش که از کوری پله ای نمی دیدند و از مستی بویی نمی شنیدند بی آنکه متوجه چیزی باشند سر بر آستان او نهاده بودند و بی آنکه بفهمند با دستانشان بند از دستان او می گشودند.

صدای پای آزدگان از بندگی کم کم دور می شد.بي درنگ به سوی بی نهایت می دویدند.

از درون و بيرون کسی صدا می زد...

نَبِّیءْ عِبادی أنّی اَنَا الغَفُورُ الرَّحیم

بندگانم را آگاه كن كه همانا من بخشاينده ي مهربانم (حجر-۴۹)

رمضانتان مبارك

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:22  توسط مجتبـا  |