مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به دختر بچهاي حمله كرده است؛ مرد به طرف آنها ميدود و با سگ درگير ميشود.
سرانجام سگ را ميكشد و زندگي دختربچه را نجات ميدهد.
پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها ميآيد و ميگويد: «تو يك قهرماني»
فردا در روزنامهها مينويسند: " يك نيويوركي شجاع، جان دختر بچهاي را نجات داد "
آن مرد ميگويد: « اما من نيويوركي نيستم »
پس روزنامههاي صبح مينويسند: " آمريكايي شجاع جان دختر بچهاي را نجات داد "
آن مرد دوباره ميگويد: « اما من آمريكايي نيستم »
«خوب، پس تو اهل كجا هستي ؟ »: « من ايراني هستم!»
فرداي آنروز روزنامهها اينگونه مينويسند: « يك تندروي مسلمان، سگ بيگناه آمريكايي را کشت.
منبع خبرگزاری فارس
(از وبلاگ حاج آقا(ابوی) برداشتم مطلبو... نظر خاصی نمی تونم در بارش بدم. یه جوریه...!!!)
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:10 توسط مجتبـا
|

خدا را شکر. آمدیم. از مشهد. مشهد مقدس. و چه زیباست. زیباست که حضورش را حس می کنی. زیباست که مهربانیش را احساس می کنی. زیباست که در دل لبخندش را می بینی. زیباست که چشم بر همه ی بدی هایت می بندد و راه می دهد تو را تا تنهای تنها با او سخن بگویی. زیباست که تو را به نام و چهره می شناسد. زیباست که هر گوشه ای که تو بخواهی با او سر صحبت باز می کنی. زیباست که هیچ کس را رد نمی کند. زیباست. خیلی زیباست این امام رئوف. امام مهربان. زیباست امام رضا. زیباست امام رضا. زیباست امام رضا...
وعجل اللهم فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3:18 توسط مجتبـا
|
سلام. میدونم دیر شده ولی دوست دارم شهادت امام علی النقی عیله الصلاه و السلام رو تسلیت بگم. راستیتش چند روزیه که این وبلاگ دوره ایمون (دوره سیزده دبیرستان مفید دو) در کنار امور دیگه انقدر برام مشغله درست کرده که نرسیدم اینجا رو آپ کنم. تو این مدت دوستان زیادی لطف داشتن به من و از نظراتشون مستفید شدم. آقای محمد مهدی کارگر و آقای حق وردی واقعا منت گذاشتن. و البته باقی دوستان که همه بزرگتر من و (بعضا) سرور بنده هم هستن. خدا رو شکر می کنم که می تونم از نظراتشون استفاده کنم. بله. از این مطلب که بگذریم...

دل همتون بسوزه امشب داریم می ریم مشهدالرضا علیه السلام. با همون بچه های دورمون. نمی دونید چقد دلم تنگ شده. یعنی اینکه می گم دلتون بسوزه نه اینکه بخوام حال گیری کنم ها! نه! از تابستون پارسال که از مشهد اومدم و تا امروز(انشاالله) که دیگه زیارت آقا نصیبم نشد به جان خودم هر کی می رفت مشد تا عمق وجودم می سوخت.( یعنی یه جورایی عقده ای شدم...) خلاصه که قول می دم همه ی دوستانی رو که سر زدن و از نظراتشون بهره مند شدن رو ویژه دعا کنم.
خب من دارم میرم کوه الان با اشکان. تابعد خداحافظ....
امیر بی قرینه کی میایی
سحرخیز مدینه کی میایی
سلامتیش صلوات
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 5:30 توسط مجتبـا
|
با تقدیم درود فراوان به پیشگاه مولایم باقر العلوم علیه السلام.
به قول آن دوست: چون می گذرد غمی نباشد...
و حالا که کنکور آزاد رو هم دادم و دیگر همه چیز گذشته واقعا احساس می کنم غم های گذشته همه و همه به عدم پیوستند! دیر وقته و من هم باید برم بخوابم! اینجوری براتون بگم که کم کم دارم می فهمم که گذرا بودن دنیا یعنی چی. ماه رجب رسید. خداوند ببخشاید نامردی هایی که من و مثل من در حقش کردیم. خداوند ببخشاید غفلت ها و لغزش هایی را که می دانستیم می بیند و باز ابا نکردیم! برای هم از خدا طلب آمرزش کنیم و بخواهیم از او فرج مولایمان را.

خدایا ما را در این تحیر غیبت دست گیر و پناه بخش... یا مُجیر
رجبتون مبارک.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:55 توسط مجتبـا
|
باز سلام.
کنکور سراسری رو دادیم! چند روز دیگم کنکور آزاد. بعدش هم آزاد... یعنی خلاص! هنوز نمی دونم باید چی بنویسم. دیروز ظهر خواب دیدم رتبه ام چها رقمی شده! حالا اون هیچی. رقم چپشو راستشو بگو!!! هفت... یعنی هفت هزار! آخ آخ آخ! مامانم سکته می کنه... البته حالا هنوز که اتفاقی نیفتاده! دارم چرت و پرت می گم. آخه هنوز خودمو پیدا نکردم... این هفته خیلی هفته ی بی صفتی بود. یعنی هیچ صفت مناسبی نداشت. نه خوب بود. نه بد بود. نه جالب بود. نه هیجان انگیز بود. هیچی! فقط من حالم از خوندن درسای تکراری برای هزارمین بار به هم می خورد. بر عکس والدین معززم ــ که الهی هزار بار فداشون بشم ــ می گن بخون. ضرر نداره! بعد میگم نمیتونم... امر ولایی میدن که باید بتونی! میگم نمیتونم! میگن به خاطر ما! حالا من موندم و ناتوانی و خاطر مامان وبابا! از سر بیکاری نسبی و برای حواس پرتی هم هی میام با این وبلاگ بی زبون ور میرم! آره دیگه... اینه حکایت ما!
خدا عاقبتمونو به خیر کنه...
(سلامتی امام زمان صلواتی هدیه کنید.)
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:39 توسط مجتبـا
|
فعلن فقد سلام تا ببینم چی میشه بعدن...
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:34 توسط مجتبـا
|